پشت لبخند جیمین
پشت لبخند جیمین
پارت سوم
پنج دقیقه بعد، بالاخره تونستم برنامهی جدید رو هماهنگ کنم.
جلسهی جیمین به فردا منتقل شد و ضبط امروز هم قرار شد کمی زودتر شروع بشه.
نفس راحتی کشیدم و تبلت رو بستم.
ا.ت : خب، حل شد.
جیمین که کنارم ایستاده بود، با لبخند نگام کرد.
جیمین : سریع بود.
ا.ت : خب، وظیفهمه.
جیمین : همیشه جواب همهچیز رو با «وظیفهمه» میدید؟
نگاهم رو از تبلت گرفتم و بهش نگاه کردم.
ا.ت : بیشتر وقتها.
جیمین : پس باید یه راهی پیدا کنم که جواب دیگهای ازتون بشنوم.
قبل از اینکه چیزی بگم، شروع کرد به راه رفتن سمت استودیو.
چند ثانیه همونجا ایستادم.
ا.ت : جیمین؟
برگشت سمتم.
جیمین : بله؟
ا.ت : فکر کنم باید بریم.
جیمین : پس چرا وایسادید؟
با حرص آرومی نگاش کردم.
ا.ت : چون منتظر شما بودم.
جیمین لبخند زد.
جیمین : پس بیا، مدیر برنامه.
چند ساعت بعد، ضبط هنوز تموم نشده بود.
من بیرون استودیو نشسته بودم و برای چندمین بار برنامهی فردا رو چک میکردم.
ساعت از چیزی که فکر میکردم گذشته بود.
کمکم همه از اون طبقه رفته بودن و راهرو تقریباً ساکت شده بود.
در استودیو باز شد و جیمین بیرون اومد.
اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد، صورت خستهش بود.
اون لبخند همیشگی رو نداشت.
جیمین : هنوز نرفتید؟
ا.ت : باید مطمئن میشدم برنامهی فردا کامله.
جیمین : میتونستید فردا انجامش بدید.
ا.ت : دوست ندارم چیزی رو برای دقیقهی آخر بذارم.
جیمین چند لحظه نگام کرد.
بعد آروم کنارم نشست.
برای چند ثانیه هیچکدوممون حرفی نزدیم.
این اولین باری بود که جیمین رو اینقدر ساکت میدیدم.
ا.ت : خستهاید؟
سرشو به پشتی صندلی تکیه داد.
جیمین : یه کم.
ا.ت : ضبط سخت بود؟
جیمین : نه.
چند ثانیه مکث کرد.
جیمین : فقط... بعضی روزها آدم از همهچی خسته میشه.
لحنش باعث شد نگاهم رو از روی برگهها بردارم.
این بار خبری از شوخی و خنده نبود.
ا.ت : اگر چیزی هست که اذیتتون میکنه، لازم نیست تنهایی باهاش کنار بیاید.
جیمین سرشو برگردوند و نگام کرد.
برای چند ثانیه مستقیم توی چشمام نگاه کرد.
بعد لبخند کوچیکی زد.
اما این بار اون لبخند، مثل قبل نبود.
انگار فقط برای این بود که چیزی رو پنهان کنه.
جیمین : مدیر برنامهها همیشه اینقدر نگران آرتیستشون هستن؟
ا.ت : وقتی آرتیستشون به نظر خسته میاد، بله.
جیمین : باز هم وظیفه؟
ا.ت : نه.
برای اولین بار، خودمم از جوابی که دادم جا خوردم.
چند لحظه ساکت شدیم.
بعد آروم گفتم:
ا.ت : فکر کنم... بیشتر از روی نگرانیه.
جیمین نگاهم کرد.
این بار لبخند نزد.
جیمین : چرا؟
سؤال سادهای بود.
اما نمیدونستم چرا جواب دادن بهش سخت شده بود.
ا.ت : چون از امروز مدیر برنامهتون شدم و طبیعیه که بخوام حالمون... یعنی حالتون خوب باشه.
جیمین بالاخره خندید.
جیمین : «حالمون»؟
سریع نگاهم رو ازش گرفتم.
ا.ت : منظورم حالتون بود.
جیمین : میدونم.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد از جاش بلند شد.
جیمین : بیا.
ا.ت : کجا؟
جیمین : گرسنهم شده.
ا.ت : خب، میتونم به یکی بگم براتون غذا بیاره.
جیمین با خنده سرشو تکون داد.
جیمین : نه.
ا.ت : پس؟
جیمین چند قدم جلو رفت و برگشت سمتم.
جیمین : خودت با من بیا.
چند لحظه فقط نگاش کردم.
ا.ت : جیمین، من فکر کنم بهتره—
جیمین : نگران نباشید.
لبخند شیطنتآمیزی زد.
جیمین : اینم جزو وظایف مدیر برنامهست.
این بار نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم.
ا.ت : شما واقعاً آدم عجیبی هستید.
جیمین : تازه دارید میفهمید؟
کیفم رو برداشتم و از جام بلند شدم.
ا.ت : فقط یه شام ساده.
جیمین : قول میدم.
ا.ت : و بعدش مستقیم میریم خونه.
جیمین : چشم، خانم مدیر برنامه.
همراهش راه افتادم.
اما وقتی از کنارم رد شد، یه لحظه متوجه شدم لبخندش دوباره برگشته.
با این حال، بعد از حرفهایی که زده بود، یه سؤال مدام توی ذهنم تکرار میشد.
پشت اون لبخند، دقیقاً چی رو پنهان میکرد؟
و شاید...
من کمکم داشتم دلم میخواست جواب این سؤال رو پیدا کنم.
گلیلیلیلییللی پارت جدیدیدیدد
حمایت کنیددددددددددددددد گوناه دالمممم 😢😢😭 💔
پارت سوم
پنج دقیقه بعد، بالاخره تونستم برنامهی جدید رو هماهنگ کنم.
جلسهی جیمین به فردا منتقل شد و ضبط امروز هم قرار شد کمی زودتر شروع بشه.
نفس راحتی کشیدم و تبلت رو بستم.
ا.ت : خب، حل شد.
جیمین که کنارم ایستاده بود، با لبخند نگام کرد.
جیمین : سریع بود.
ا.ت : خب، وظیفهمه.
جیمین : همیشه جواب همهچیز رو با «وظیفهمه» میدید؟
نگاهم رو از تبلت گرفتم و بهش نگاه کردم.
ا.ت : بیشتر وقتها.
جیمین : پس باید یه راهی پیدا کنم که جواب دیگهای ازتون بشنوم.
قبل از اینکه چیزی بگم، شروع کرد به راه رفتن سمت استودیو.
چند ثانیه همونجا ایستادم.
ا.ت : جیمین؟
برگشت سمتم.
جیمین : بله؟
ا.ت : فکر کنم باید بریم.
جیمین : پس چرا وایسادید؟
با حرص آرومی نگاش کردم.
ا.ت : چون منتظر شما بودم.
جیمین لبخند زد.
جیمین : پس بیا، مدیر برنامه.
چند ساعت بعد، ضبط هنوز تموم نشده بود.
من بیرون استودیو نشسته بودم و برای چندمین بار برنامهی فردا رو چک میکردم.
ساعت از چیزی که فکر میکردم گذشته بود.
کمکم همه از اون طبقه رفته بودن و راهرو تقریباً ساکت شده بود.
در استودیو باز شد و جیمین بیرون اومد.
اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد، صورت خستهش بود.
اون لبخند همیشگی رو نداشت.
جیمین : هنوز نرفتید؟
ا.ت : باید مطمئن میشدم برنامهی فردا کامله.
جیمین : میتونستید فردا انجامش بدید.
ا.ت : دوست ندارم چیزی رو برای دقیقهی آخر بذارم.
جیمین چند لحظه نگام کرد.
بعد آروم کنارم نشست.
برای چند ثانیه هیچکدوممون حرفی نزدیم.
این اولین باری بود که جیمین رو اینقدر ساکت میدیدم.
ا.ت : خستهاید؟
سرشو به پشتی صندلی تکیه داد.
جیمین : یه کم.
ا.ت : ضبط سخت بود؟
جیمین : نه.
چند ثانیه مکث کرد.
جیمین : فقط... بعضی روزها آدم از همهچی خسته میشه.
لحنش باعث شد نگاهم رو از روی برگهها بردارم.
این بار خبری از شوخی و خنده نبود.
ا.ت : اگر چیزی هست که اذیتتون میکنه، لازم نیست تنهایی باهاش کنار بیاید.
جیمین سرشو برگردوند و نگام کرد.
برای چند ثانیه مستقیم توی چشمام نگاه کرد.
بعد لبخند کوچیکی زد.
اما این بار اون لبخند، مثل قبل نبود.
انگار فقط برای این بود که چیزی رو پنهان کنه.
جیمین : مدیر برنامهها همیشه اینقدر نگران آرتیستشون هستن؟
ا.ت : وقتی آرتیستشون به نظر خسته میاد، بله.
جیمین : باز هم وظیفه؟
ا.ت : نه.
برای اولین بار، خودمم از جوابی که دادم جا خوردم.
چند لحظه ساکت شدیم.
بعد آروم گفتم:
ا.ت : فکر کنم... بیشتر از روی نگرانیه.
جیمین نگاهم کرد.
این بار لبخند نزد.
جیمین : چرا؟
سؤال سادهای بود.
اما نمیدونستم چرا جواب دادن بهش سخت شده بود.
ا.ت : چون از امروز مدیر برنامهتون شدم و طبیعیه که بخوام حالمون... یعنی حالتون خوب باشه.
جیمین بالاخره خندید.
جیمین : «حالمون»؟
سریع نگاهم رو ازش گرفتم.
ا.ت : منظورم حالتون بود.
جیمین : میدونم.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد از جاش بلند شد.
جیمین : بیا.
ا.ت : کجا؟
جیمین : گرسنهم شده.
ا.ت : خب، میتونم به یکی بگم براتون غذا بیاره.
جیمین با خنده سرشو تکون داد.
جیمین : نه.
ا.ت : پس؟
جیمین چند قدم جلو رفت و برگشت سمتم.
جیمین : خودت با من بیا.
چند لحظه فقط نگاش کردم.
ا.ت : جیمین، من فکر کنم بهتره—
جیمین : نگران نباشید.
لبخند شیطنتآمیزی زد.
جیمین : اینم جزو وظایف مدیر برنامهست.
این بار نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم.
ا.ت : شما واقعاً آدم عجیبی هستید.
جیمین : تازه دارید میفهمید؟
کیفم رو برداشتم و از جام بلند شدم.
ا.ت : فقط یه شام ساده.
جیمین : قول میدم.
ا.ت : و بعدش مستقیم میریم خونه.
جیمین : چشم، خانم مدیر برنامه.
همراهش راه افتادم.
اما وقتی از کنارم رد شد، یه لحظه متوجه شدم لبخندش دوباره برگشته.
با این حال، بعد از حرفهایی که زده بود، یه سؤال مدام توی ذهنم تکرار میشد.
پشت اون لبخند، دقیقاً چی رو پنهان میکرد؟
و شاید...
من کمکم داشتم دلم میخواست جواب این سؤال رو پیدا کنم.
گلیلیلیلییللی پارت جدیدیدیدد
حمایت کنیددددددددددددددد گوناه دالمممم 😢😢😭 💔
- ۷۷
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط