سلام کیوتچه ها🎀
سلام کیوتچه ها🎀
خب من این رمان رو نصف نیمه ول کرده بودم ولی خب چون حمایتش کردین میخوام ادامش بدم قربونتون برمممم فقط یکم تغییرش دادم از یعنی اون اتفاق که در پارت های قبلی افتاد یکم تغییر داده شده دوستون دارمممم😭🫂بریم سراغ رمان...
چند ثانیه فقط به یونگی نگاه کردم.
حرفش هنوز توی سرم میچرخید.
«همینجا میمونی.»
نمیدونستم باید از این جمله خوشحال باشم یا بیشتر بترسم.
آروم پرسیدم:
+یونگی...
_هوم؟
+تو واقعاً نمیذاری اونها به من نزدیک بشن؟
نگاهش برای لحظهای جدیتر شد.
_گفتم که.
+حتی اگه خودشون بخوان؟
_حتی اگه همهشون بخوان.
با تعجب نگاهش کردم.
+چرا؟
یونگی جواب نداد.
فقط به سمت پنجره رفت.
پرده رو کنار زد و به حیاط تاریک عمارت نگاه کرد.
چند لحظه بعد گفت:
_چون امشب یه اتفاقی افتاده که تو هنوز ازش خبر نداری.
قلبم فرو ریخت.
+چه اتفاقی؟
یونگی برگشت.
_یکی از اعضای شورا فهمیده تو اینجایی.
+شورا؟
_قدیمیترین خونآشامهای این سرزمین.
آروم ازش پرسیدم:
+و اونا با من چیکار دارن؟
یونگی چند ثانیه سکوت کرد.
_میخوان بدونن چرا من یه انسان رو وارد عمارت کردم.
+ولی تو گفتی تصمیم با توئه.
_هست.
+پس مشکل چیه؟
این بار لبخند خیلی محوی زد.
_مشکل اینه که اونا دوست ندارن کسی برخلاف قوانینشون رفتار کنه.
ناگهان صدای زنگ بزرگی از پایین عمارت بلند شد.
یونگی فوراً ساکت شد.
چهرهاش در یک لحظه تغییر کرد.
+چی شد؟
_هیچی.
به سمت در رفت.
+کجا میری؟
_تو همین اتاق بمون.
+ولی—
_ات.
برای اولین بار اسمم رو با اون لحن جدی صدا زد.
_هر صدایی شنیدی، در رو باز نکن.
نگاهش کردم.
+قول میدی برگردی؟
یونگی مکث کرد.
بعد آرام گفت:
_قول.
در باز شد و از اتاق بیرون رفت.
صدای قدمهایش کمکم دور شد.
من تنها ماندم.
چند دقیقه گذشت.
بعد...
صدای حرف زدن چند نفر از راهرو شنیده شد.
آروم نزدیک در رفتم.
دلم میخواست ببینم چه خبره.
اما درست قبل از اینکه دستم به دستگیره برسه...
صدایی از پشت سرم آمد.
_گفتم در رو باز نکنی.
خشکم زد.
برگشتم.
یونگی وسط اتاق ایستاده بود.
اما این بار تنها نبود.
کنارش همان خونآشام مو نقرهای ایستاده بود.
نگاهش مستقیم روی من بود.
و با دیدنم، خیلی آرام گفت:
_پس این همون انسانیه که ارباب برایش قوانین عمارت رو شکسته...
یونگی یک قدم جلو رفت.
_حواست باشه با کی حرف میزنی.
خونآشام مو نقرهای لبخند کوتاهی زد.
_من فقط کنجکاوم بدونم چرا...
نگاهش دوباره روی من ثابت شد.
_ارباب بزرگ، این دختر رو تا این اندازه مهم میدونه؟
اتاق در سکوت فرو رفت.
و من تازه فهمیدم...
ماجرای امشب خیلی بزرگتر از چیزی بود که فکر میکردم...
خب من این رمان رو نصف نیمه ول کرده بودم ولی خب چون حمایتش کردین میخوام ادامش بدم قربونتون برمممم فقط یکم تغییرش دادم از یعنی اون اتفاق که در پارت های قبلی افتاد یکم تغییر داده شده دوستون دارمممم😭🫂بریم سراغ رمان...
چند ثانیه فقط به یونگی نگاه کردم.
حرفش هنوز توی سرم میچرخید.
«همینجا میمونی.»
نمیدونستم باید از این جمله خوشحال باشم یا بیشتر بترسم.
آروم پرسیدم:
+یونگی...
_هوم؟
+تو واقعاً نمیذاری اونها به من نزدیک بشن؟
نگاهش برای لحظهای جدیتر شد.
_گفتم که.
+حتی اگه خودشون بخوان؟
_حتی اگه همهشون بخوان.
با تعجب نگاهش کردم.
+چرا؟
یونگی جواب نداد.
فقط به سمت پنجره رفت.
پرده رو کنار زد و به حیاط تاریک عمارت نگاه کرد.
چند لحظه بعد گفت:
_چون امشب یه اتفاقی افتاده که تو هنوز ازش خبر نداری.
قلبم فرو ریخت.
+چه اتفاقی؟
یونگی برگشت.
_یکی از اعضای شورا فهمیده تو اینجایی.
+شورا؟
_قدیمیترین خونآشامهای این سرزمین.
آروم ازش پرسیدم:
+و اونا با من چیکار دارن؟
یونگی چند ثانیه سکوت کرد.
_میخوان بدونن چرا من یه انسان رو وارد عمارت کردم.
+ولی تو گفتی تصمیم با توئه.
_هست.
+پس مشکل چیه؟
این بار لبخند خیلی محوی زد.
_مشکل اینه که اونا دوست ندارن کسی برخلاف قوانینشون رفتار کنه.
ناگهان صدای زنگ بزرگی از پایین عمارت بلند شد.
یونگی فوراً ساکت شد.
چهرهاش در یک لحظه تغییر کرد.
+چی شد؟
_هیچی.
به سمت در رفت.
+کجا میری؟
_تو همین اتاق بمون.
+ولی—
_ات.
برای اولین بار اسمم رو با اون لحن جدی صدا زد.
_هر صدایی شنیدی، در رو باز نکن.
نگاهش کردم.
+قول میدی برگردی؟
یونگی مکث کرد.
بعد آرام گفت:
_قول.
در باز شد و از اتاق بیرون رفت.
صدای قدمهایش کمکم دور شد.
من تنها ماندم.
چند دقیقه گذشت.
بعد...
صدای حرف زدن چند نفر از راهرو شنیده شد.
آروم نزدیک در رفتم.
دلم میخواست ببینم چه خبره.
اما درست قبل از اینکه دستم به دستگیره برسه...
صدایی از پشت سرم آمد.
_گفتم در رو باز نکنی.
خشکم زد.
برگشتم.
یونگی وسط اتاق ایستاده بود.
اما این بار تنها نبود.
کنارش همان خونآشام مو نقرهای ایستاده بود.
نگاهش مستقیم روی من بود.
و با دیدنم، خیلی آرام گفت:
_پس این همون انسانیه که ارباب برایش قوانین عمارت رو شکسته...
یونگی یک قدم جلو رفت.
_حواست باشه با کی حرف میزنی.
خونآشام مو نقرهای لبخند کوتاهی زد.
_من فقط کنجکاوم بدونم چرا...
نگاهش دوباره روی من ثابت شد.
_ارباب بزرگ، این دختر رو تا این اندازه مهم میدونه؟
اتاق در سکوت فرو رفت.
و من تازه فهمیدم...
ماجرای امشب خیلی بزرگتر از چیزی بود که فکر میکردم...
- ۳۳۷
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط