{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک یونمینp

فیک یونمین(p19)
از کجا به کجا...؟

شب بعد، هر دو انگار بی‌اراده دوباره زودتر از همیشه به استودیو رسیدند. نه حرفش را زده بودند، نه قرار گذاشته بودند، اما انگار دل‌هایشان می‌دانست باید کجا باشند.

استودیو نیمه‌تاریک بود و تنها چراغ زرد کوچکی روشن بود که سایه‌های نرم روی دیوارها می‌کشید. یونگی وقتی وارد شد، دید جیمین کنار پنجره ایستاده و بیرون را نگاه می‌کند؛ انگار داشت با ستاره‌ها حرف می‌زد.

«به چی نگاه می‌کنی؟» یونگی آرام پرسید.

جیمین برگشت. نور از کنار صورتش رد شد و چشم‌هایش را کمی درخشان‌تر کرد.
«به هیچی خاص… فقط… ذهنم پره.»

یونگی بهش نزدیک شد. «می‌خوای حرف بزنی؟»

جیمین شانه بالا انداخت. «نمی‌دونم… حرف خیلی هست. ولی نمی‌دونم از کدوم شروع کنم.»

یونگی چند لحظه نگاهش کرد. خیلی نزدیک‌تر از معمول.
«می‌تونی از هرکدوم که دلت می‌خواد شروع کنی.»

جیمین با لبخند کوچیکی گفت: «خب… از تو شروع می‌کنم.»

قلب یونگی یک ضربه جا افتاد.

جیمین ادامه داد:
«این چند روز… هی فکر می‌کنم… چرا هیچ‌وقت قبل از تو اینجوری حس نکرده بودم؟ چرا اینقدر… توی آرامش می‌رم وقتی کنارت می‌شینم؟ چرا دست‌هام گرم می‌شه؟ چرا…»
مکث کرد.
«چرا دوست ندارم لحظه‌هام با تو تموم بشه؟»

حرف‌هاش ساده بود، اما انگار مستقیم به نقطه‌ای که یونگی همیشه پنهان کرده بود، خورد.
یونگی آرام گفت:
«شاید چون… این حس‌ها واقعی‌ان.»

چشم‌هایشان توی یک خط صاف گیر کرد.
هیچ‌کس عقب نکشید.

یونگی یک قدم جلو رفت؛ جیمین عقب نرفت.
بین‌شان فقط چند سانتی‌متر مانده بود.

«جیمین…»
صداش آرام، لرزان و صادق بود.
«چیزی هست که… چند روزه می‌خوام انجامش بدم. ولی… می‌ترسیدم.»

جیمین زیرلب گفت: «الانم می‌ترسی؟»

یونگی سرش را به نشانه‌ی «کمی…» تکان داد.

جیمین یک قدم کوچک جلو آمد؛ فاصله‌شان حالا تقریباً هیچ بود.
«من نمی‌ترسم.»
و این جمله را با لبخندی گفت که تمام اضطراب یونگی را مثل بخار در هوا حل کرد.

یونگی آهسته دستش را بالا آورد و کنار صورت جیمین گذاشت.
جیمین چشم‌هایش را نیمه بست… نفسش آرام شد.

«می‌تونم؟» یونگی پرسید؛ زمزمه‌ای که بوی التماس و امید می‌داد.

جیمین آرام گفت:
«تا کی باید منتظر بمونم؟»

و این جمله کافی بود.

یونگی خیلی آرام، طوری که انگار می‌ترسید رؤیا باشد و با یک حرکت اشتباه خرابش کند، پیش رفت و لب‌هاشان به هم رسید.
یک بوسه آرام، گرم، کوتاه… اما از آن‌هایی که دنیا را تا چند ثانیه ساکت می‌کند.
اولینش بود، اما انگار سال‌ها بود منتظرش بودند.

جیمین دستش را روی یقه‌ی یونگی گذاشت و کمی نزدیک‌ترش کشید.
یونگی نفسش را آرام بیرون داد و بوسه را کمی عمیق‌تر کرد—هنوز آرام، هنوز لطیف، اما پر از احساسات پنهانی که بالاخره راهی برای گفتن پیدا کرده بودند.

وقتی جدا شدند، پیشانی‌شان به هم چسبید.
هردو نفس‌نفس… هردو کمی خجالتی… هردو کمی خوشحال‌تر از آنچه بتوان توصیف کرد.

جیمین لبخند زد.
«هیونگ… این از همه‌ی ملودی‌هایی که ساختیم… قشنگ‌تر بود.»

یونگی با صدایی نیمه‌خش‌دار جواب داد:
«و تازه اولشه.»

جیمین آرام خندید. «پس ادامه‌ش رو می‌سازیم؟»

یونگی چشم‌هایش را بست و زمزمه کرد:
«تا هرجا که تو بخوای.»

آن شب، موسیقی کار نکردند.
امشب، موسیقی‌شان چیز دیگری بود.
دیدگاه ها (۰)

فیک یونمین(p20) از کجا به کجا...؟ صبح بعد، هوا بوی بارون داش...

فیک یونمین(p21) از کجا به کجا...؟ روز بعد، هوا صاف شده بود و...

فیک یونمین(p18) از کجا به کجا...؟ اون روز عصر، مثل همیشه قرا...

فیک یونمین(p17) از کجا به کجا...؟ روزهای بعد، فضا بین یونگی ...

فیک یونمین (p24/اخر) از کجا به کجا...؟ صبح بود و نور خورشید،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط