فیک یونمینp
فیک یونمین(p18)
از کجا به کجا...؟
اون روز عصر، مثل همیشه قرار نبود زیاد کار کنن. فقط گفته بودن چند تا ایده رو چک کنن و اگه شد، بخش سازهای زهی رو تنظیم کنن.
جیمین زودتر از یونگی رسید. هوا تاریک نشده بود هنوز و نور غروب از پنجرهی استودیو میبارید روی زمین چوبی. انگار همه چیز کمی طلاییتر از همیشه به نظر میرسید. جیمین نشست پشت پیانو و چند نت رو بیهدف زد؛ نتهایی که بیشتر از اینکه ملودی باشن، فکرهای توی ذهنش بودن.
صداى در اومد و یونگی وارد شد. مثل همیشه بیسروصدا، ولی جیمین این بار دقیقاً حس کرد که ورودش یه تغییری تو فضا ایجاد کرد. انگار هوا کمی پررنگتر شد.
«زود اومدی.» یونگی گفت و کتش رو روی صندلی انداخت.
«نتونستم منتظر بمونم.» جیمین لبخند زد. «میخواستم قبل از اینکه بیای، یه چیزایی امتحان کنم.»
یونگی جلوتر اومد، دستهاشو داخل جیب برد و با دقت به انگشتهای جیمین روی کلاویهها خیره شد. «خب بزن ببینم. چی تو ذهنت بوده؟»
جیمین یه ملودی آرام، نرم، با کمی لرزش احساسی نواخت. ملودی کوتاه بود، ولی یونگی وسطش نشست کنار پیانو. جوری که شونشون خیلی نزدیک هم قرار گرفت.
بعد از چند ثانیه، جیمین توقف کرد.
«یه چیزی کم داره.» گفت.
«نه.» یونگی آروم جواب داد. «کم نداره. فقط… کامل نشده.»
جیمین برگشت و نگاهش کرد. «تفاوتش چیه؟»
یونگی چند لحظه فکر کرد. بعد با صدایی که از همیشه آرامتر بود گفت:
«کم یعنی چیزی جا افتاده. کامل نشده یعنی چیزی هنوز منتظر گفته شدنه.»
جیمین حس کرد قلبش یه ضربه محکمتر زد.
«و اون چیز… چیه که هنوز گفته نشده؟»
یونگی به صفحهی پیانو نگاه کرد، اما کاملاً مشخص بود که دارد فکرش را جمع میکند. انگار داشت بین عقل و احساسش دنبال یه نقطهی تعادل میگشت.
«اینکه بین ما… یه چیزی هست که… از موسیقی بزرگتره.»
بعد سرش رو بالا آورد و مستقیم توی چشمهای جیمین نگاه کرد.
«و من دارم ازش میترسم.»
جیمین نفسش بند اومد. «میترسی؟ از چی؟»
«از اینکه… اگه اعتراف کنم… همه چیز تغییر کنه. حتی موسیقیمون.»
بعد با لبخند نیمهمحو اضافه کرد:
«ولی وقتی تویی… تغییر همیشه چیز بدی نیست.»
جیمین چند لحظه فقط نگاهش کرد. بعد خیلی آرام دستش رو گذاشت روی دست یونگی، همونجایی که روی لبهی پیانو بود.
«اگه چیزی هست… منم دارم حسش میکنم. و نمیخوام ازش فرار کنم.»
یونگی لبهایش را روی هم فشار داد، انگار حرفهایی داشت که نمیخواست عجولانه بگه.
«جیمین… من آدم آسانی نیستم. همیشه توی سرم هزار تا فکره. زود میترسم. زود عقب میکشم.»
«میدونم.» جیمین با لبخند آرام گفت.
«و هنوز اینجام.»
یونگی سرش رو پایین انداخت و خندید. از اون خندههای کوچیک، واقعی، که فقط وقتهایی درمیاومد که گاردش پایین میافتاد.
«تو خیلی خطرناکی.»
«چرا؟»
«چون… باعث میشی احساس کنم… میتونم خودمو بسپارم به یه نفر.»
جیمین عقب نکشید.
«شاید وقتشه یه بار امتحان کنی. نه به عنوان یه ریسک… بلکه به عنوان یه اعتماد.»
اون لحظه، استودیو پر از یه سکوت خاص شد. سکوتی که نه سنگین بود، نه خجالتآور؛ بلکه سکوتی که معلوم بود داره چیزی مهم رو شکل میده.
یونگی خیلی آهسته، دستش رو روی دست جیمین فشار داد.
«میتونم یه چیز بپرسم؟»
«اوم؟»
«اگه یه روز… یه روزی بینمون چیزی بیشتر از این همکاری شکل بگیره… تو پشیمون نمیشی؟»
جیمین بدون لحظهای تردید جواب داد:
«نه. چون من… خیلی وقت بود دنبال یه جایی میگشتم که بتونم احساس کنم خونهمه. و با تو… این حس رو دارم.»
چشمهای یونگی چند لحظه لرزید، انگار با تمام وجود داشت حرفها رو جذب میکرد.
بعد خیلی آرام، طوری که انگار ترس داشت اگه کمی تندتر حرف بزنه، لحظه خراب بشه، گفت:
«پس… اجازه بده کمکم… به این حس عادت کنم.»
«هرچقدر وقت لازم داری.»
جیمین بهش نزدیکتر شد.
«من عجله ندارم. چون… دوست دارم این مسیر رو با خودت تجربه کنم.»
اون شب دیرتر از همیشه استودیو رو ترک کردند. نه چون کار زیاد بود…
بلکه چون هیچکدوم نمیخواستند لحظهای که بینشون بود تموم بشه.
بیرون، هوا سرد شده بود.
جیمین شال گردنش رو بالا کشید.
یونگی نگاهش کرد و بدون هیچ حرفی، کتش رو درآورد و انداخت روی شونهی جیمین.
«هیونگ… سردت نمیشه؟»
«نه.»
مکث کرد.
«اگه تو گرم باشی، نه.»
جیمین چیزی نگفت. فقط لبخند زد؛ یه لبخند از جنس اعترافهای بیکلام.
و کنار هم، در سکوتی آرام، قدم زدند…
به سمتی که نمیدونستند دقیقاً چیه،
اما مطمئن بودن…
زیباست.
از کجا به کجا...؟
اون روز عصر، مثل همیشه قرار نبود زیاد کار کنن. فقط گفته بودن چند تا ایده رو چک کنن و اگه شد، بخش سازهای زهی رو تنظیم کنن.
جیمین زودتر از یونگی رسید. هوا تاریک نشده بود هنوز و نور غروب از پنجرهی استودیو میبارید روی زمین چوبی. انگار همه چیز کمی طلاییتر از همیشه به نظر میرسید. جیمین نشست پشت پیانو و چند نت رو بیهدف زد؛ نتهایی که بیشتر از اینکه ملودی باشن، فکرهای توی ذهنش بودن.
صداى در اومد و یونگی وارد شد. مثل همیشه بیسروصدا، ولی جیمین این بار دقیقاً حس کرد که ورودش یه تغییری تو فضا ایجاد کرد. انگار هوا کمی پررنگتر شد.
«زود اومدی.» یونگی گفت و کتش رو روی صندلی انداخت.
«نتونستم منتظر بمونم.» جیمین لبخند زد. «میخواستم قبل از اینکه بیای، یه چیزایی امتحان کنم.»
یونگی جلوتر اومد، دستهاشو داخل جیب برد و با دقت به انگشتهای جیمین روی کلاویهها خیره شد. «خب بزن ببینم. چی تو ذهنت بوده؟»
جیمین یه ملودی آرام، نرم، با کمی لرزش احساسی نواخت. ملودی کوتاه بود، ولی یونگی وسطش نشست کنار پیانو. جوری که شونشون خیلی نزدیک هم قرار گرفت.
بعد از چند ثانیه، جیمین توقف کرد.
«یه چیزی کم داره.» گفت.
«نه.» یونگی آروم جواب داد. «کم نداره. فقط… کامل نشده.»
جیمین برگشت و نگاهش کرد. «تفاوتش چیه؟»
یونگی چند لحظه فکر کرد. بعد با صدایی که از همیشه آرامتر بود گفت:
«کم یعنی چیزی جا افتاده. کامل نشده یعنی چیزی هنوز منتظر گفته شدنه.»
جیمین حس کرد قلبش یه ضربه محکمتر زد.
«و اون چیز… چیه که هنوز گفته نشده؟»
یونگی به صفحهی پیانو نگاه کرد، اما کاملاً مشخص بود که دارد فکرش را جمع میکند. انگار داشت بین عقل و احساسش دنبال یه نقطهی تعادل میگشت.
«اینکه بین ما… یه چیزی هست که… از موسیقی بزرگتره.»
بعد سرش رو بالا آورد و مستقیم توی چشمهای جیمین نگاه کرد.
«و من دارم ازش میترسم.»
جیمین نفسش بند اومد. «میترسی؟ از چی؟»
«از اینکه… اگه اعتراف کنم… همه چیز تغییر کنه. حتی موسیقیمون.»
بعد با لبخند نیمهمحو اضافه کرد:
«ولی وقتی تویی… تغییر همیشه چیز بدی نیست.»
جیمین چند لحظه فقط نگاهش کرد. بعد خیلی آرام دستش رو گذاشت روی دست یونگی، همونجایی که روی لبهی پیانو بود.
«اگه چیزی هست… منم دارم حسش میکنم. و نمیخوام ازش فرار کنم.»
یونگی لبهایش را روی هم فشار داد، انگار حرفهایی داشت که نمیخواست عجولانه بگه.
«جیمین… من آدم آسانی نیستم. همیشه توی سرم هزار تا فکره. زود میترسم. زود عقب میکشم.»
«میدونم.» جیمین با لبخند آرام گفت.
«و هنوز اینجام.»
یونگی سرش رو پایین انداخت و خندید. از اون خندههای کوچیک، واقعی، که فقط وقتهایی درمیاومد که گاردش پایین میافتاد.
«تو خیلی خطرناکی.»
«چرا؟»
«چون… باعث میشی احساس کنم… میتونم خودمو بسپارم به یه نفر.»
جیمین عقب نکشید.
«شاید وقتشه یه بار امتحان کنی. نه به عنوان یه ریسک… بلکه به عنوان یه اعتماد.»
اون لحظه، استودیو پر از یه سکوت خاص شد. سکوتی که نه سنگین بود، نه خجالتآور؛ بلکه سکوتی که معلوم بود داره چیزی مهم رو شکل میده.
یونگی خیلی آهسته، دستش رو روی دست جیمین فشار داد.
«میتونم یه چیز بپرسم؟»
«اوم؟»
«اگه یه روز… یه روزی بینمون چیزی بیشتر از این همکاری شکل بگیره… تو پشیمون نمیشی؟»
جیمین بدون لحظهای تردید جواب داد:
«نه. چون من… خیلی وقت بود دنبال یه جایی میگشتم که بتونم احساس کنم خونهمه. و با تو… این حس رو دارم.»
چشمهای یونگی چند لحظه لرزید، انگار با تمام وجود داشت حرفها رو جذب میکرد.
بعد خیلی آرام، طوری که انگار ترس داشت اگه کمی تندتر حرف بزنه، لحظه خراب بشه، گفت:
«پس… اجازه بده کمکم… به این حس عادت کنم.»
«هرچقدر وقت لازم داری.»
جیمین بهش نزدیکتر شد.
«من عجله ندارم. چون… دوست دارم این مسیر رو با خودت تجربه کنم.»
اون شب دیرتر از همیشه استودیو رو ترک کردند. نه چون کار زیاد بود…
بلکه چون هیچکدوم نمیخواستند لحظهای که بینشون بود تموم بشه.
بیرون، هوا سرد شده بود.
جیمین شال گردنش رو بالا کشید.
یونگی نگاهش کرد و بدون هیچ حرفی، کتش رو درآورد و انداخت روی شونهی جیمین.
«هیونگ… سردت نمیشه؟»
«نه.»
مکث کرد.
«اگه تو گرم باشی، نه.»
جیمین چیزی نگفت. فقط لبخند زد؛ یه لبخند از جنس اعترافهای بیکلام.
و کنار هم، در سکوتی آرام، قدم زدند…
به سمتی که نمیدونستند دقیقاً چیه،
اما مطمئن بودن…
زیباست.
- ۷۱۲
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط