{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاقبت از غم معشوق حکایت کردم

عاقبت از غم معشوق حکایت کردم
نزد قاضی شدم و طرح شکایت کردم

قلب من شاکی و او متهم و بنده وکیل
جرم هم ، سرقت و اینگونه روایت کردم

که دلم را بربوده است و برآن زخم زده است
طلب حبس و مجازات جنایت کردم

طول درمان و شهود و همه مدرک جرم
ضم و پیوست گواهی جراحت کردم

شرح شکوائیه را گفتم و با قطع و یقین
ادعای دیه و بحث خسارت کردم

ضمن یک لایحه از بیم تجری ، طلب
التزام و سند و جلب و کفالت کردم

گفت قاضی که تو خود مجرمی ازمنظرعشق
من از این نحوه ی دعوای تو حیرت کردم

تو ندانی که بود جرم، شکایت از یار؟
گر تو را دار زنم ، باز رعایت کردم.
دیدگاه ها (۳)

ناز چشمان قشنگت اینچنین مستم نکن گوشه ی میخانه ها با باده پی...

بت بی نقش و نگارم جز تو یار ندارمتویی آرام دل من مبر ای دوست...

عاقبت در قفس عشق گرفتار شدم دیدم آن خال لبت سخت خریدار شدم چ...

چشم تو برده به یغما دل آهوها را"باد" هم چنگ زده از هیجان موه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط