{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاقبت در قفس عشق گرفتار شدم

عاقبت در قفس عشق گرفتار شدم
دیدم آن خال لبت سخت خریدار شدم

چادرت سر کن و اینقدر مرا رنج نده
که من از دیدن گیسوی تو بیمار شدم

تا نگاهم به نگاهِ تو نگارم افتاد
دور چشمان تو گردیدم و پرگار شدم

هرکسی دیده رخ ماه و شرر بار تورا
گوید از حسرت تو مثل شب تار شدم

تا که دیدم همه دنبال تو اند ای بانو
کمرم بسته و من وارد پیکارشدم

از همان روز که دیدم قد رعنای تو را
راهی کوچه و پس کوچه و بازار شدم

انقدر قند ز لب های تو لبریز شده
که من از قند و عسل یک شبه بیزار شدم

گرچه از شهر گریزان شده بودم اما
عاقبت در قفس عشق گرفتار شدم
دیدگاه ها (۲)

عاقبت از غم معشوق حکایت کردم نزد قاضی شدم و طرح شکایت کردمقل...

ناز چشمان قشنگت اینچنین مستم نکن گوشه ی میخانه ها با باده پی...

چشم تو برده به یغما دل آهوها را"باد" هم چنگ زده از هیجان موه...

آسمان آبــی عرفــان من چشمان توستاختر تابنده ی کیهان من چشما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط