پارت ازدواج تحمیلی
پارت ۱۰ ازدواج تحمیلی
بعد از چند دقیقه صدای گریه چنتا بچه اومد دازای و چویا پشماشون ریخته بود و بقیه فکر میکردن دارن اشتباه میشنون ولی وقتی اومدن داخل اتاق سه تا بچه اونجا بود یک دختر و دو پسر.
دختر: موهای قهوه ای روشن مثل ا.ت داشت و چشم های آبی چویا
پسر اول: موهای نارنجی چویا و چشم های قهوه ای دازای رو داشت
پسر دوم: موهای قهوه ای تیره و چشم های سبز داشت
ا.ت تقریبا بیهوش و خسته بود
دکتر: تبریک میگم سه تا بچه شما به سلامتی بدنیا اومدن
دازای و چویا: ولی...
*موری دختر رو فوکوزاوا پسر اول و فوکوچی پسر دوم رو بغل کرده بودن بنظر خوشحال میومدن *
جونو و تکوچو سریع اومدن کنار من روی تخت
جونو: خوبی؟
تکوچو: درد داری؟
جونو: گشنه ای؟
تکوچو: تشنه ای؟
ا.ت: *لبخند میزنه* من خوبم
هردو باهم: خداروشکر
*دازای و چویا رفتن بیرون بعد از چند دقیقه با دسته گل خوراکی و آب میوه برگشتن چویا گل رو به ا.ت داد و دازای خوراکی هارو رو میز کنار تخت گذاشت لبخند زدم گل رو گذاشتم رو میز و آب میوه برداشتم ولی هردو خیلی نگران بنظر میومدن *
چویا: کی میتونیم بریم خونه؟
دکتر: هروقت بخواین
دازای : *لبخند زد من رو پرنسسی بغل کرد* پس ما همین الان میریم
رسیدن به خونه:
نشته بودن رو مبل بچه ها بغلم بودن
ا.ت: خب اسم براشون چی بزاریم؟
چویا: من بزارم؟
دازای: نه من براشون اسم میزارم
*ا.ت داشت فکر میکرد *
ﮩ٨ـﮩﮩ٨ـ♡ﮩ٨ـﮩﮩ٨ـﮩ٨ـﮩﮩ٨ـ♡ﮩ٨ـﮩﮩ٨ـ
بچه ها من اسم انتخاب کردم ولی گفتم شاید اسم بهتری باشه پس تو کامنت ها بگین
بعد از چند دقیقه صدای گریه چنتا بچه اومد دازای و چویا پشماشون ریخته بود و بقیه فکر میکردن دارن اشتباه میشنون ولی وقتی اومدن داخل اتاق سه تا بچه اونجا بود یک دختر و دو پسر.
دختر: موهای قهوه ای روشن مثل ا.ت داشت و چشم های آبی چویا
پسر اول: موهای نارنجی چویا و چشم های قهوه ای دازای رو داشت
پسر دوم: موهای قهوه ای تیره و چشم های سبز داشت
ا.ت تقریبا بیهوش و خسته بود
دکتر: تبریک میگم سه تا بچه شما به سلامتی بدنیا اومدن
دازای و چویا: ولی...
*موری دختر رو فوکوزاوا پسر اول و فوکوچی پسر دوم رو بغل کرده بودن بنظر خوشحال میومدن *
جونو و تکوچو سریع اومدن کنار من روی تخت
جونو: خوبی؟
تکوچو: درد داری؟
جونو: گشنه ای؟
تکوچو: تشنه ای؟
ا.ت: *لبخند میزنه* من خوبم
هردو باهم: خداروشکر
*دازای و چویا رفتن بیرون بعد از چند دقیقه با دسته گل خوراکی و آب میوه برگشتن چویا گل رو به ا.ت داد و دازای خوراکی هارو رو میز کنار تخت گذاشت لبخند زدم گل رو گذاشتم رو میز و آب میوه برداشتم ولی هردو خیلی نگران بنظر میومدن *
چویا: کی میتونیم بریم خونه؟
دکتر: هروقت بخواین
دازای : *لبخند زد من رو پرنسسی بغل کرد* پس ما همین الان میریم
رسیدن به خونه:
نشته بودن رو مبل بچه ها بغلم بودن
ا.ت: خب اسم براشون چی بزاریم؟
چویا: من بزارم؟
دازای: نه من براشون اسم میزارم
*ا.ت داشت فکر میکرد *
ﮩ٨ـﮩﮩ٨ـ♡ﮩ٨ـﮩﮩ٨ـﮩ٨ـﮩﮩ٨ـ♡ﮩ٨ـﮩﮩ٨ـ
بچه ها من اسم انتخاب کردم ولی گفتم شاید اسم بهتری باشه پس تو کامنت ها بگین
- ۲۰۱
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط