پارت ازدواج تحمیلی
پارت ۹ ازدواج تحمیلی
بعد از اون روز
الان ماه دوم بارداری بود و هوس های عجیب میکردم
ا.ت: من کوجه سبز با نمک و توت فرنگی میخوام و بستنی و پاستیل
دازای:مطمعنی؟
ا.ت: چشم هایم رو بامزه کردم: لطفا🥺
دازای: باشه من میرم بخرم
ا.ت : سیبزمینی سرخ کرده هم میخوام
چویا: باشه برات درست میکنم
ا.ت : هورا🥳
بعد از چند دقیقه
دازای با چنتا کیسه پر میوه بستنی و..... میاد
ا.ت: شروع میکنه به خوردن هرچی دوست داره
...........
ا.ت با ذوق نشسته بود میان بالشهای مبل و با هر دو دست گوجه سبز با نمک و توتفرنگیهای خنک را یکی پس از دیگری میخورد. چشمهای براقش از خوشحالی برق میزد. دازای ساکت روی صندلی روبهرو نشسته بود و با تعجب تماشایش میکرد.
دازای: (با اکراه) واقعاً... سیبزمینی سرخ کرده با بستنی؟!
ا.ت: (دهن پر از توتفرنگی) اهم. عالیه. امتحان کن!
چویا با سینی سیبزمینی داغ از راه رسید و با خنده گفت: چویا: ا.ت جان، این دیگر مرز جنون است. ولی بازم برات درست میکنم.
ناگهان ا.ت اخم کرد. قاشق بستنی را روی میز : خیلی بدی خب دست خودم نیست بچه میخواد
دازای: باشه ناراحت نشو
چویا: آره هرچی بخوای برات میخریم
ا.ت: دوباره لبخند میزنه و شروع میکنه به خوردن
بچه ها احساس میکنم دیگه این بارداری داره خیلی طولانی میشه پس میریم چند ماه بعد وقت زایمان
ا.ت تو اتاق بود درد داشت و گریه میکرد دازای چویا جونو تکوچو حتی فوکوچی فوکوزاوا و موری هم نگران بیرون در وایستاده بودن بعد از یک ساعت صدای گریه اومد
˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖˖ ݁𖥔 ݁˖
امیدوارم از یان پارت خوشتون اومده باشه ๑•͈ᴗ•͈๑
بعد از اون روز
الان ماه دوم بارداری بود و هوس های عجیب میکردم
ا.ت: من کوجه سبز با نمک و توت فرنگی میخوام و بستنی و پاستیل
دازای:مطمعنی؟
ا.ت: چشم هایم رو بامزه کردم: لطفا🥺
دازای: باشه من میرم بخرم
ا.ت : سیبزمینی سرخ کرده هم میخوام
چویا: باشه برات درست میکنم
ا.ت : هورا🥳
بعد از چند دقیقه
دازای با چنتا کیسه پر میوه بستنی و..... میاد
ا.ت: شروع میکنه به خوردن هرچی دوست داره
...........
ا.ت با ذوق نشسته بود میان بالشهای مبل و با هر دو دست گوجه سبز با نمک و توتفرنگیهای خنک را یکی پس از دیگری میخورد. چشمهای براقش از خوشحالی برق میزد. دازای ساکت روی صندلی روبهرو نشسته بود و با تعجب تماشایش میکرد.
دازای: (با اکراه) واقعاً... سیبزمینی سرخ کرده با بستنی؟!
ا.ت: (دهن پر از توتفرنگی) اهم. عالیه. امتحان کن!
چویا با سینی سیبزمینی داغ از راه رسید و با خنده گفت: چویا: ا.ت جان، این دیگر مرز جنون است. ولی بازم برات درست میکنم.
ناگهان ا.ت اخم کرد. قاشق بستنی را روی میز : خیلی بدی خب دست خودم نیست بچه میخواد
دازای: باشه ناراحت نشو
چویا: آره هرچی بخوای برات میخریم
ا.ت: دوباره لبخند میزنه و شروع میکنه به خوردن
بچه ها احساس میکنم دیگه این بارداری داره خیلی طولانی میشه پس میریم چند ماه بعد وقت زایمان
ا.ت تو اتاق بود درد داشت و گریه میکرد دازای چویا جونو تکوچو حتی فوکوچی فوکوزاوا و موری هم نگران بیرون در وایستاده بودن بعد از یک ساعت صدای گریه اومد
˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖˖ ݁𖥔 ݁˖
امیدوارم از یان پارت خوشتون اومده باشه ๑•͈ᴗ•͈๑
- ۱۶۱
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط