{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_نازنین سرلک

_نازنین سرلک
+بله
_روشنا فیروزی
+بله
_سایه حاجیانی
+بله

اسممو که گفت یه جوری نگام کرد
_ببخشید شما با آقای مصدق زاده نسبتی دارین؟
+نخیر
_آخه چهره اتون خیلی عین ایشون هستش

استاد جدیدمون بود، استاد نریمان
پرواز نریمان
راستش پسر قشنگی بود اما به پای سعید نمیرسید

کلاس تموم شد و داشتم با قدم های بلند و سریع میرفتم سمت خیابون قبلی ، از دیشب به خاطر بیسکوییت ها دلپیچه دارم

گوشیم زنگ خورد ، اسم عشقم روی صفحه نقش بست ، سعید بود
_بله
+سایه من امروز نمیتونم برسونمت، کار دارم
_باشه

برعکس من که دیوونشم اون حتی بهم مهربونی هم نمی‌کنه

به زمین خیره شده بودم و راه میرفتم ، اولش میخواستم تاکسی بگیرم اما دیدم به هوای آزاد و پیاده روی نیاز دارم

میخواستم از خیابون رد شم که یهو یه ماشین کیا اسپورتیج جلوی پام وایساد

اوا این که استاد نریمانه !
شیشه رو داد پایین و گفت : بیا بالا
_نه مرسی خودم میرم
+سوار شو دیگه ، خجالت نکش

نمی‌خواستم سوار بشم اما حوصله تا خونه پیاده رفتنو هم نداشتم

_ببخشید مزاحم شدم استاد
+بیا جلو بشین بابا مگه من رانندتم؟
_راحتم استاد
+ اولا اینکه دیگه به من نگو استاد ، بعدشم ، تو راحتی ولی من ناراحتم

رفتم جلو نشستم، چه آش نخورده پسر خاله شد

_سایه
+بله (چشمام گرد شده بود)
_چته دختر
+هیچی استاد ، آخه شما خیلی زود گرم گرفتین، منم تعجب کردم والا
_یه سوال ازت داشتم
+بفرمایین
_اینجوری حرف نزن دیگه
+چشم
_تو واقعا با اون مصدق زاده نسبتی نداری؟

بیشعور چرا اینجوری درمورد سعید حرف میزنه؟!

_چرا رفتی تو فکر؟
+تو فکر نیستم که !
_راستشو بگو دیگه
.....+


رسیدم خونه ، کفش های آل‌استارم که روشنا و راهول واسه تولدم خریده بودن رو در آوردم و رفتم تو خونه

صدای دوش حموم میومد
اینکه زودتر از من رسیده
لب تابش روشن بود و روی میز بود
از دور دیدم که صفحه دسک تاپش عکس یه دختره، اما توجهی نکردم
وقتی رفتم نزدیک دیدم نازنینه !
آره خودش بود ، عکس این دختره نازنین رو دسک تاپ سعید چه غلطی میکنه ....

لعنتی ، میدونستم یه خبرایی هست اما ...
رفتم توی اتاقم، من دوسش داشتم، اما اون سنگ بود
من عاشقش بودم، اما اون حتی یه بارم نگاه خیره نکرده بود بهم

سرمو توی بالش فرو بردم ، شاید بهتر باشه خودمو با نریمان سرگرم کنم، درسته که نمیتونم فراموشش کنم اما حالم بهتر میشه و به اونم ضدحال میزنم
واسه اون نازنین خانم هم دارم
دیدگاه ها (۱۲)

کلاسام که تموم شد با روشنا خداحافظی کردم و راه افتادم که صدا...

سایه غم پارت ۱: کتابامو جمع کردمو گذاشتم روی عسلی کنار تختم ...

وقتی بهت خیانت میکنه p۴ویو جیمین وقتی اعضا اون حرفا رو بهم ز...

پارت ۲

وانشات استاد کیم هیچ حرفی رد بدل نشد رسیدیم سر کلاس بودم کلا...

رومان روز برفی (پارت 1)از زبان ات:امروز شنبہ 15 ژانویہ است ب...

عشق پنهان در جادویی تاریک پارت ۲پرتش کردم سمت هیولا و رفتم س...

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

پارت 4۳ روز بعدویو لیواز دانشگاه داشتم برمیگشتم خونه توی راه...

وقتی استادت بودP:4ویو ا.ت:داشتم غر میزدم زیر لب که یک کاغذ ج...

رمان هکر کوچولوی من پارت سوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط