{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کلاسام که تموم شد با روشنا خداحافظی کردم و راه افتادم که

کلاسام که تموم شد با روشنا خداحافظی کردم و راه افتادم که صدای خنده های بلند یه دختر رو شنیدم برگشتم دیدم بعله نازنین خانوم و اقا سعید دارن دل میدن قلوه میگیرن

از حرص داشتم میمردم ، این سعید خودش به من گیر میده میگه با پسرا خوش و بش نکن اونوقت....
روشنا اومد نزدیکم و گفت
_خانم خوشگله به چی خیره شدی؟
+ههه هیچی امممم به تو
_وا به من؟
+وای من باید برم خدافظ
_سایه وایسا بینم تو به استاد مصدق زاده خیره بودی ؟
+هان؟ نه بابا
_خب هیچی خدافظ

وای این چقد گیر میده ، نزدیک بود لو بدم
دوباره روشنا و داداشش با ماشین جلوم وایسادن و خواستن که منو برسونن ، نمیخواستم باشون برم اما یه لحظه چشمم به ماشین سعید خورد و چون واسه حرص درآری بود رفتم با اونا ، کلی هم با راهول گرم گرفتم

وقتی رسیدم خونه سعید رو دیدم که رو مبل نشسته بود و سرخ شده بود
خخخه چه حالی ازش گرفتما !
ایول سایه خانوم ، ایول!!!

محل نزاشتم و خواستم برم بالا که سعید گفت:

_سایه امشب قرار بود تو غذا درست کنیا یادت باشه
+هن؟من درس دارم خودت میدونی
_یعنی چی؟
+یعنی چی نداره

سریع رفتم بالا و لباسامو عوض کردم، یه تاپ بندی بنفش و شلوارکش رو پوشیدم و رفتم پایین ، یه کتابم الکی گرفتم دستم
یه چند دقیقه بعد زنگ درو زدن که سعید رفت باز کرد و با یه جعبه پیتزا مخصوص برگشت

وایییی این میخواد منو حرص بده ، منم که دیوونه پیتزا !!!
واااای نگا چقدرم سس میریزه نامرد
ای بیشعور
بهش خیره بودم که گفت
_خوردیم
+نخیر چیزای خوشمزه تری هست واسه خوردن
_خب شاید منظورت حرص قیافه منو خوردنه
+پررو

اون میخندید و من حرص میخوردم
بازم من توی اذیت کردن بهش باختم

رفتم توی اتاقم و به روشنا زنگ زدم ، یکم که حرف زدیم قطع کردم و تصمیم گرفتم واقعا یکم درس بخونم اما از بس به تقلب عادت کردم درس خوندن مزه نمیده

سعید صدام زد ، رفتم پایین ، ساعتو نگاه کردم،۱۱ شب بود

_بله
+ببخشید
_جان؟

چشمام داشت از حدقه در میومد ، این چه با ادب شده ، از کی تا حالا به من احترام میزاره

_ببخشید سایه
+چرا
_که بهت پیتزا ندادم در حالی که میدونستم دوس داری
......+
_سایه
+هان
_تو که باز ناراحتی
+من به خاطر پیتزا ناراحت نیستم
_پس چی؟
+ هیچی ولش
_بیا بیسکوییت بخور ، خوشمزن
+ممنون
......_

این امروز چقد مهربون شده ، راستش بعضی وقت ها اینقد مهربون میشه دلم میخواد فداش بشم اما گاهی هار میشه و نمیشه جلوشو گرفت

یکی از بیسکوییتا رو گذاشتم توی دهنم که ناگهان عقم در اومد

_این چی بود سعیییید
+(سعید با خنده)بیسکوییت با پنیر شور
_خیلی بدی
+هه هه تازه فهمیدی
_ای دلمممم
+خخخخ حقته تا دیگه سوار ماشین پسر مردم نشی

چیزی نگفتم ، دارم براش
جدیدا شیطون شده


دوستان من نمیدونم با یه لایک ارتروز انگشت میگیرین یا نه 😕 😑
واقعا نگا کنید ، نسبت اونایی که خوندنش و اونایی که لایکیدن و اونایی که کام گذاشتن😠
دیدگاه ها (۶)

رمان :تاوقتی که عاشقت شدم

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:71 میخواستم همه چیزو ول کنم و...

" سه شنبه "" ویو لیا " امروز روز عروسی بود و من واقعا دلم نم...

سیلام بیبی های من 😍🎀 چطورین ؟🧸 بریم برای پارت گذاری ؟😎بزن بر...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part75من:میخوام برم خونمونآراد:خیلی خوب میبرم...

bts

لبخند قاتلپارت²⁰ویو جونگ‌کوکنگاهم از روی ماشین مشکی برداشته ...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت سیزدهمویو اتچند هفته از اون روز...

رمان هکر کوچولوی من پارت اول

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط