وقتی پدرته... Part.3
وقتی پدرته... Part.3
ویو لونا:
در باز شد و ا.ت با قیافه خسته و سرد همیشگی پدرش مواجه شد.
+سلام...
اما یونگی جواب سلام دخترش رو نداد و حتی سرش رو بلند نکرد تا شاید بالاخره متوجه بشه دخترش بهش نیاز داره.
قلب دخترک بدجوری شکست، نزدیک بود گریش بگیره، اما بازم ادامه داد.
+امشب زود اومدی... شام درست کردم، اگه میخوای برات بریزم باهم بخور...
قبل از اینکه حرف ا.ت تموم بشه یونگی مستقیم رفت تو اتاق کارش در رو بست. ا.ت با همون غم همیشگیش رفت تا تنهایی غذا بخوره اما هرچی تلاش کرد نتونست چیزی بخوره.
(پرش زمانی به فردا صبح برای اینکه وقت قشنگتون هدر نره✨)
ویو ا.ت:
صبح بیدار شدم که برم مدرسه. مثل همیشه آماده شدم و رفتم. غم کار دیشب بابام هنوز مثل یه بار رو دلم سنگینی میکرد. رسیدم و وارد کلاس شدم و سعی کردم نگاه متعجب بچه ها نسبت به موهامو نادیده بگیرم. سوهی و اون چندتا پسر اکیپش به طرز عجیبی، آروم سر جاهاشون نشسته بودن و کاری به کار کسی نداشتن، فقط باهم پچ پچ میمردن. اما حتما این کارشون بی دلیل نبوده. فقط امیدوار بودم که دوباره جنجال به پا نکنن.
کل روز حواسم به سوهی بود. دیگه داشتم بهش شک میکردم. کل روز مثل یه بچه دبیرستانی عادی کارای درسیشو انجام میداد و خیلی عادی بود و همین منو میترسوند.
موقع زنگ تفریح هم به جای اینکه بره بقیه رو اذیت کنه خیلی ریلکس تو حیاط راه میرفت. واقعا گیج شده بودم.
ادامه دارد...
با لایک و کامنت های قشنگتون بهم انرژی بدین 🫶
(بچه ها من واقعا وقت ندارم برای همین این پارت کوتاه شد دیگه به بزرگی خودتون ببخشید🫠❤️🩹)
ویو لونا:
در باز شد و ا.ت با قیافه خسته و سرد همیشگی پدرش مواجه شد.
+سلام...
اما یونگی جواب سلام دخترش رو نداد و حتی سرش رو بلند نکرد تا شاید بالاخره متوجه بشه دخترش بهش نیاز داره.
قلب دخترک بدجوری شکست، نزدیک بود گریش بگیره، اما بازم ادامه داد.
+امشب زود اومدی... شام درست کردم، اگه میخوای برات بریزم باهم بخور...
قبل از اینکه حرف ا.ت تموم بشه یونگی مستقیم رفت تو اتاق کارش در رو بست. ا.ت با همون غم همیشگیش رفت تا تنهایی غذا بخوره اما هرچی تلاش کرد نتونست چیزی بخوره.
(پرش زمانی به فردا صبح برای اینکه وقت قشنگتون هدر نره✨)
ویو ا.ت:
صبح بیدار شدم که برم مدرسه. مثل همیشه آماده شدم و رفتم. غم کار دیشب بابام هنوز مثل یه بار رو دلم سنگینی میکرد. رسیدم و وارد کلاس شدم و سعی کردم نگاه متعجب بچه ها نسبت به موهامو نادیده بگیرم. سوهی و اون چندتا پسر اکیپش به طرز عجیبی، آروم سر جاهاشون نشسته بودن و کاری به کار کسی نداشتن، فقط باهم پچ پچ میمردن. اما حتما این کارشون بی دلیل نبوده. فقط امیدوار بودم که دوباره جنجال به پا نکنن.
کل روز حواسم به سوهی بود. دیگه داشتم بهش شک میکردم. کل روز مثل یه بچه دبیرستانی عادی کارای درسیشو انجام میداد و خیلی عادی بود و همین منو میترسوند.
موقع زنگ تفریح هم به جای اینکه بره بقیه رو اذیت کنه خیلی ریلکس تو حیاط راه میرفت. واقعا گیج شده بودم.
ادامه دارد...
با لایک و کامنت های قشنگتون بهم انرژی بدین 🫶
(بچه ها من واقعا وقت ندارم برای همین این پارت کوتاه شد دیگه به بزرگی خودتون ببخشید🫠❤️🩹)
- ۹۶
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط