{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی پدرته... Part.5

وقتی پدرته... Part.5

ویو یونگی:

بالاخره به بیمارستان رسیدم. با عجله به سمت میز پذیرش رفتم.
+ببخشید خانوم، ظاهرا دخترم تو این بیمارستانه، درسته؟
-اسم دخترتون؟
+ا.ت... مین ا.ت.
-اوه بله. داخل اتاق شماره 10 هستن اما فعلا نمیتونین ایشون رو ملاقات کنید،دکتر در حال معاینه دخترتون هستن. بعد از تموم شدن معاینه اجازه ملاقات دارین.
سرمو تکون دادم
+خیلی ممنون.
اتاق رو پیدا کردم و روی صندلی نشستم. سرمو بین دستام گرفتم و با اضطراب به وضعیت ا.ت فکر میکردم. نه. نمیتونستم ا.ت رو هم از دست بدم! چرا پیشش نبودم؟ چرا حواسم بهش نبود؟ چرا؟
بهد از حدو یک ساعت دکتر از داخل اتاق بیرون اومد. سریع بلند شدم. قیافش جدی بود همین کمی منو نگران تر میکرد.
-آقای مین؟
+بله خودم هستم. حال دخترم چطوره؟
-خب... خوشبختانه حالش خوبه، ظاهرا داخل مدرسه از بچه های قلدر کتک خورده، اونم توی یه کلاس خالی. اگر بخواید میتونید برید ببینیدش. تازه بهوش اومده.
+بله. خیلی ممنون.
قبل از اینکه دکتر بره، یک لحظه مکث کرد و برگشت سمت من.
-آقای مین... بنظرم بهتره یکم بیشتر به دخترتون توجه کنید... واقعا بهتون نیاز داره...
قلبم با این حرف لرزید. حق با اون بود، چطور تو این چند وقت متوجهش نبودم؟ اگه فقط یکم بیشتر دوسش داشتم...
وارد اتاق شدم، با دیدن ا.ت روی تخت و جای کبودی و زخم هاش قلبم شکست. یه نگاه به موهاش انداختم، کوتاه شده بود، چطور انقدر بی رحم بودم که حتی متوجه همچین چیزی نشدم؟ به هوش بود ولی چشماشو بسته بود.
+ا.ت...

ویو لونا:

دخترک با شنیدن صدای پدرش چشم ها شو باز کرد. وقتی پدرش رو دید که با حس گناه و پشیمونی اونجاست و داره بهش نگاه میکنه چشماش پر از اشک و تعجب شد.
-بابا؟!
یونگی به سمت تخت دخترش رفت و روی صندلی نشست و با اشکای نریخته اش به دخترش خیره شد.
+آره، خودمم... من اینجام.
-من... من فکر نمیکردم که بیای...
یونگی به دخترش حق داد که این حرف رو بزنه.
+من... من فقط... خیلی معذرت میخوام، خیلی بیرحم بودم که بهت اهمیت ندادم... بعد از مرگ مادرت تنها فکر و ذکرم پیش اون بود...
دست دخترش رو آروم گرفت و بوسید.
+اما نمیدونستم یه الماس با ارزش دیگه هم پیش خودم دارم، قدرشو ندونستم و اینجوری عذابش دادم...
یونگی بالاخره بعد از مدت ها دخترش رو در آغوش گرفت و خیلی آروم موهای دخترش رو نوازش کرد. بدنش از شدت احساسات میلرزید. ا.ت تو بغل پدرش که بعد مدت ها دوباره حسش کرده بود، آروم گرفت. باورش نمیشد. بالاخره تونست دوباره لذت آغوش پدرش رو حس کنه. دستاشو محکم دور کمر پدرش حلقه کرد و بالاخره به حرف اومد.
-خیلی دوست دارم بابا.
قلب یونگی با این حرف به تپش افتاد.
+ولی من عاشقتم ا.ت.
پایان.
خب این فیک هم به پایان رسید✨
با لایک و کامنت های قشنگتون خوشحالم کنید 🫶
#فیک
#وانشات
#بی_تی_اس
دیدگاه ها (۰)

وقتی پدرته... Part.4ویو ا.ت:هنوز فکرم پیش سوهی بود. بالاخره ...

وقتی پدرته... Part.3 ویو لونا:در باز شد و ا.ت با قیافه خسته ...

آتیشی که از بارون شروع شد part 41ا. ت: جونگکوک؟جونگکوک: چی؟ا...

درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط