{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی پدرته... Part.4

وقتی پدرته... Part.4

ویو ا.ت:
هنوز فکرم پیش سوهی بود. بالاخره زنگ خونه رو به صدا در آوردن و من هم داشتم وسایلم رو جمع میکردم؛ اما ایندفعه آماده هر اتفاقی مثل اتفاق دیروز بودم. خیلی عادی از در کلاس رفتم بیرون تا برم خونه. اما یهو یادم اومد که موقع زنگ هنر، دفترم رو توی کلاس هنر که ته راهرو بود جا گذاشتم.
برگشتم تا برم و دفترم رو بگیرم. وارد کلاس شدم. خب طبیعتا خالی بود و تقریبا تو مدرسه هم کسی نمونده بود جز سرایدار مدرسه که دم دروازه نگهبانی میداد. دفترم زیر یکی از میزا بود. خم شدم تا دفتر رو بردارم اما یکدفعه صدای بسته شدن در، باعث شد سرمو بالا بیارم...
وای نه! نه نه نه. سوهی بود!
-خب خب خب! فکر نمیکردم تو بازی کردن نقش انقدر خوب باشم. حدس میزدم اینجا باشی. موقع کلاس دیدم که دفترت رو جا گذاشتی.
+چی از جونم میخوای عوضی؟ ها؟! جلوی همه تحقیرم که کردی، موهامو که کوتاه کردی و عذابم دادی؛ پس چته تو!
-هی مواظب دهنت کثیفت باش! عوضی تو و اون پدرتین که هیچی از احساس سرتون نمیشه! از وقتی تو این مدرسه دیدمت ازت نفرت داشتم مین ا.ت. میفهمی؟ نفرت!
یه لحظه خشکم زد. چشمام از اشک و شوک پر شده بود. بی احساس...
دوباره همون پسرا(نمیخواد به روم بیارین خودم میدونم داستان داره زیادی حول محور اون پسرا میچرخه🗿)اومدن سمتم...
اما ایدفعه خیلی وحشی تر بودن... خیلی...

ویو یونگی(بالاخره😂):
حالم واقعا خوب نبود. مثل تموم اون روزای بعد از رفتن همسرم، عزیز ترین کسم، کسی که همیشه بهم انرژی میداد.
تو شرکت بودم که تلفنم زنگ خورد. تماس از مدرسه ا.ت بود.
+الو؟
-الو سلام وقتتون بخیر، آقای مین؟
لحنش یجوری بود که یکم نگران شدم.
+بله، بفرمایید؟
-بنده سرایدار مدرسه دخترتون هستم. خب...چجوری بگم...من امروز بعد از تعطیلی مدرسه رفتم تا کلاس ها رو چک بکنم و...
صبرم لبریز شده بود و کمی ترس تو دلم افتاده بود.
+زودباش بنال مرتیکه! چیشده؟!
کمی سکوت کرد و بعد به حرف اومد.
-من...دخترتون رو درحالی که بیهوش کف یکی از کلاسا افتاده بود پیدا کردم...جای چندتا کبودی روی صورت و دستاش بود و گوشه لبش هم پاره شده بود...من هم سریع زنگ زدم به آمبولانس. الان هم زنگ زدم تا به شما خبر بدم.
وای نه! نه نه!
خیلی سریع آدرس بیمارستان رو گرفتم و با سرعتی باور نکردنی به سمت بیمارستان به راه افتادم. کل راه افکارم تنهام نذاشتن.
بالاخره به بیمارستان رسیدم.
ادامه دارد...
با لایک و کامنت های قشنگتون بهم انرژی بدین🫶
#فیک
#وانشات
#بی_تی_اس
دیدگاه ها (۱)

وقتی پدرته... Part.3 ویو لونا:در باز شد و ا.ت با قیافه خسته ...

وقتی پدرته... Part.2 سوهی جلو اومد و گفت: ببرینش پشت ساختمون...

وقتی پدرته و... Part.1ویو ا.ت: یوقتایی هست که انقدر دردت زی...

𝐍𝐨𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠 𝐥𝐚𝐬𝐭𝐬 𝐟𝐨𝐫𝐞𝐯𝐞𝐫. Part=۲ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط