آوای فنوت
آوای فنوت ²
part=۲
(سه روز بعد – قصر ورسای، فرانسه)
کالسکه ایزابل از در اصلی وارد شد. هیچ استقبالی نبود. نه سرباز با پرچم، نه درباری با تاج گل، نه حتی یه خدمتکار برای گرفتن چمدونها.
سوفیا از پنجره نگاه کرد. "قصر مردهست."
ایزابل لباس سفر پوشیده بود، موهاش عقب بسته، صورتش بیخواب. از کالسکه پیاده شد. کفشهاش روی سنگهای حیاط صدا میداد.
تنها کسی که دم در ایستاده بود، لوسین بود. کت و شلوار مشکی، کراوات نقرهای، دستهاش توی جیب، اون لبخند مرموز همیشگی روی لبش.
"خواهر کوچیک. خوش اومدی به جهنم."
ایزابل جلو رفت. سرد نگاهش کرد. "بگو چرا کسی اینجا نیست."
لوسین خندید. نه با صدا، با چشم. "چون اشراف فرانسه منتظرن ببینن تو میمونی یا فرار میکنی. مثل مادرت."
ایزابل رنگ پرید. سوفیا از پشت غرید: "مراقب حرفات باش لوسین."
لوسین نیم نگاهی به سوفیا کرد. "خانم سوفیا، هنوز همون سگ نگهبان وفادار؟ تحسینبرانگیزه."
ایزابل دستش رو بلند کرد تا سوفیا ساکت بشه. "بگو چرا منو صدا زدی؟ تو که خودت میتونستی تاج رو بدزدی."
لوسین نزدیکتر شد. فاصله کم. بوی ادکلن گرون.
"چون من تاج نمیخوام. من میخوام ببینم تو چطور غرق میشی. بعدش میام نجاتت میدم. ببین برادر خوبی هستم یا نه."
و رفت. کفشهاش روی سنگها کلیک میکرد. صدا تو راهروی خالی میپیچید.
سوفیا به ایزابل نگاه کرد. "به این خیانتکار اعتماد داری؟"
ایزابل به پشت لوسین نگاه کرد که میرفت سمت تاریکی.
"نه. ولی بهش نیاز دارم. فعلاً."
---
همون شب – شورای سلطنت
تالار بزرگ پر از مردها بود. همه کت و شلوار، همه چهرههای سنگی، همه منتظر. ایزابل روی صندلی مخصوص نشست. نه تاجی به سر داشت، نه عصایی در دست. فقط یه لباس ساده مشکی.
دوک دو مونمورانسی، پیرمردی با ریش سفید و چشمای بادومی، بلند شد. صدایش در تالار پیچید.
"ملکه ایزابل... فرانسه بدون پادشاه مونده. شما وارث هستید. ولی آیا توانایی اداره این کشور رو دارید؟"
ایزابل بلند شد. نگاه به همه کرد. بعضیها داشتند گوشیشان را میخاراندند، بعضی لبخند مسخره میزدند.
"من وارث هستم. نه به خاطر توانایی، به خاطر خون. ولی اگه میخواید توانایی ببینید... صبر کنید."
دوک دو مونمورانسی پوزخندی زد. "صبر؟ فرانسه وقت صبر نداره. دشمن از شمال داره میاد، مردم شورش کردن، خزانه خالیه."
ایزابل یک قدم جلو رفت. "پس بمونید و تماشا کنید. شاید سورپرایز بشید."
تالار همهمه کرد. لوسین که گوشه ایستاده بود، لبخند روی لبش موند.
("آفرین خواهر... پاشو تو آتیش. بعد من میام.")
---
همون شب – اتاق ایزابل
ایزابل تنها بود. قصر ورسای بزرگ و سرد بود. هیچکس در نزدیکی اتاقش نبود مگر دو تا نگهبان که بهش پشت کرده بودن.
نامهای از تهیونگ رسیده بود. باز کرد. فقط یک خط:
"جیمین برات نقاشی کشید. یه قلب. بزرگ.میگه مال مامان. بیا زود."
ایزابل نامه رو گذاشت روی قلبش. اشک توی چشماش جمع شد. سوفیا وارد شد.
"ایزابل... باید باهام حرف بزنی."
"چی شده؟"
سوفیا در رو بست. کشو میز رو باز کرد و یه کاغذ مچاله شده درآورد. "اینو توی اتاق لوسین پیدا کردم."
ایزابل کاغذ رو باز کرد. نقشهای بود. نقشه قصر با علامت قرمز روی اتاق ایزابل.
"میخواد منو بکشه؟"
سوفیا دستش رو گرفت. "یا بدتر... ببرت."
هوا سرد شد. باد از پنجره میوزید. و از دور، صدای ناقوس کلیسا. نماد مرگ. یا شاید نماد شروع یه قیام.
ایزابل به نقشه نگاه کرد. به اون علامت قرمز.
("تهیونگ... کاش اینجا بودی.")
ولی نبود. و این جنگ رو فقط خودش میتونست ببره. یا ببازه.
ادامه دارد...
واقعا از حمایتاتون پشمام ریخت 🙄🙄
چرا فصل اول رو حمایت کردید ولی این فصل رو نه.🥺🥺
part=۲
(سه روز بعد – قصر ورسای، فرانسه)
کالسکه ایزابل از در اصلی وارد شد. هیچ استقبالی نبود. نه سرباز با پرچم، نه درباری با تاج گل، نه حتی یه خدمتکار برای گرفتن چمدونها.
سوفیا از پنجره نگاه کرد. "قصر مردهست."
ایزابل لباس سفر پوشیده بود، موهاش عقب بسته، صورتش بیخواب. از کالسکه پیاده شد. کفشهاش روی سنگهای حیاط صدا میداد.
تنها کسی که دم در ایستاده بود، لوسین بود. کت و شلوار مشکی، کراوات نقرهای، دستهاش توی جیب، اون لبخند مرموز همیشگی روی لبش.
"خواهر کوچیک. خوش اومدی به جهنم."
ایزابل جلو رفت. سرد نگاهش کرد. "بگو چرا کسی اینجا نیست."
لوسین خندید. نه با صدا، با چشم. "چون اشراف فرانسه منتظرن ببینن تو میمونی یا فرار میکنی. مثل مادرت."
ایزابل رنگ پرید. سوفیا از پشت غرید: "مراقب حرفات باش لوسین."
لوسین نیم نگاهی به سوفیا کرد. "خانم سوفیا، هنوز همون سگ نگهبان وفادار؟ تحسینبرانگیزه."
ایزابل دستش رو بلند کرد تا سوفیا ساکت بشه. "بگو چرا منو صدا زدی؟ تو که خودت میتونستی تاج رو بدزدی."
لوسین نزدیکتر شد. فاصله کم. بوی ادکلن گرون.
"چون من تاج نمیخوام. من میخوام ببینم تو چطور غرق میشی. بعدش میام نجاتت میدم. ببین برادر خوبی هستم یا نه."
و رفت. کفشهاش روی سنگها کلیک میکرد. صدا تو راهروی خالی میپیچید.
سوفیا به ایزابل نگاه کرد. "به این خیانتکار اعتماد داری؟"
ایزابل به پشت لوسین نگاه کرد که میرفت سمت تاریکی.
"نه. ولی بهش نیاز دارم. فعلاً."
---
همون شب – شورای سلطنت
تالار بزرگ پر از مردها بود. همه کت و شلوار، همه چهرههای سنگی، همه منتظر. ایزابل روی صندلی مخصوص نشست. نه تاجی به سر داشت، نه عصایی در دست. فقط یه لباس ساده مشکی.
دوک دو مونمورانسی، پیرمردی با ریش سفید و چشمای بادومی، بلند شد. صدایش در تالار پیچید.
"ملکه ایزابل... فرانسه بدون پادشاه مونده. شما وارث هستید. ولی آیا توانایی اداره این کشور رو دارید؟"
ایزابل بلند شد. نگاه به همه کرد. بعضیها داشتند گوشیشان را میخاراندند، بعضی لبخند مسخره میزدند.
"من وارث هستم. نه به خاطر توانایی، به خاطر خون. ولی اگه میخواید توانایی ببینید... صبر کنید."
دوک دو مونمورانسی پوزخندی زد. "صبر؟ فرانسه وقت صبر نداره. دشمن از شمال داره میاد، مردم شورش کردن، خزانه خالیه."
ایزابل یک قدم جلو رفت. "پس بمونید و تماشا کنید. شاید سورپرایز بشید."
تالار همهمه کرد. لوسین که گوشه ایستاده بود، لبخند روی لبش موند.
("آفرین خواهر... پاشو تو آتیش. بعد من میام.")
---
همون شب – اتاق ایزابل
ایزابل تنها بود. قصر ورسای بزرگ و سرد بود. هیچکس در نزدیکی اتاقش نبود مگر دو تا نگهبان که بهش پشت کرده بودن.
نامهای از تهیونگ رسیده بود. باز کرد. فقط یک خط:
"جیمین برات نقاشی کشید. یه قلب. بزرگ.میگه مال مامان. بیا زود."
ایزابل نامه رو گذاشت روی قلبش. اشک توی چشماش جمع شد. سوفیا وارد شد.
"ایزابل... باید باهام حرف بزنی."
"چی شده؟"
سوفیا در رو بست. کشو میز رو باز کرد و یه کاغذ مچاله شده درآورد. "اینو توی اتاق لوسین پیدا کردم."
ایزابل کاغذ رو باز کرد. نقشهای بود. نقشه قصر با علامت قرمز روی اتاق ایزابل.
"میخواد منو بکشه؟"
سوفیا دستش رو گرفت. "یا بدتر... ببرت."
هوا سرد شد. باد از پنجره میوزید. و از دور، صدای ناقوس کلیسا. نماد مرگ. یا شاید نماد شروع یه قیام.
ایزابل به نقشه نگاه کرد. به اون علامت قرمز.
("تهیونگ... کاش اینجا بودی.")
ولی نبود. و این جنگ رو فقط خودش میتونست ببره. یا ببازه.
ادامه دارد...
واقعا از حمایتاتون پشمام ریخت 🙄🙄
چرا فصل اول رو حمایت کردید ولی این فصل رو نه.🥺🥺
- ۱.۴k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط