{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اوای فنوت

اوای فنوت ²
part=۳

(قصر ورسای، سالن شورا – روز بعد)

نور سرد صبح از پنجره‌های رنگی می‌تابید روی صورت سنگی اشراف. ایزابل روی صندلی مخصوص نشسته بود، نه تاج بر سر، نه عصا در دست. فقط لباسی ساده، مشکی، مثل روز عزا.

دوک دو مونمورانسی بلند شد. ریش سفیدش توی نور نقره‌ای می‌زد.

"ملکه ایزابل، ما دیشب بحث کردیم. شورا به این جمع بندی رسیده که شما نیاز به یک محافظ دارید. یک نایب‌السلطنه قوی. کسی که کشور رو اداره کنه تا شما... بیاموزید."

ایزابل لبخند سردی زد. "بیاموزم؟ چه چیزی؟"

"چطور یک ملکه باشی."

تالار همهمه کرد. بعضیها می‌خندیدند. سوفیا پشت سر ایزابل مشت گره کرده بود.

ایزابل بلند شد. قدم زد جلو. روبه‌روی دوک ایستاد.

"شما می‌خواید بگید من نمی‌تونم؟ پس چرا من رو صدا زدید؟ چرا بیواسطه نگفتید: می‌خوایم یه مرد بذاریم جای تو؟"

دوک عقب نرفت. "ما از فرانسه محافظت می‌کنیم. از خون و خاک."

"خون من هم توی رگهای این کشوره. خاکم هم. اگه نمی‌دونستید، پدرم همون کسی بود که شما رو از فقر نجات داد."

دوک لبخند زد. "پدرتون مُرد. شما زنده‌اید. بیاید ثابت کنید لایقید."

ایزابل برگشت به جمع. نگاه سرد همه رو برانداز کرد. افراد کلیدی را شناسایی کرد: بازرگانها، نظامیها، روحانیون. همه توی چشمهاش می‌لرزیدند.

"سه روز دیگه، راهکار من برای بحران شمال رو ارائه می‌دم. اگه قبول نکردید... خودم کنار می‌رم."

تالار به هم ریخت. سوفیا با ناباوری نگاه کرد.

ایزابل از سالن خارج شد. کفشهاش روی سنگها صدا می‌داد. تنها. سرعتش بالا.

---

راهرو قصر – چند دقیقه بعد

صدای قدم از پشت. لوسین.

"نمی‌مونی ببینم چطور لایحه می‌نویسی؟"

ایزابل ایستاد. برگشت. "تو چی کار داری اینجا لوسین؟ اون نقشه قرمز توی اتاق تو چی بود؟"

لوسین نزدیک شد. فاصله کم. صداش آروم.

"می‌خواستم ببینم واکنشت چیه. اگه فرار می‌کردی، می‌فهمیدم سزاوار نیستی. ولی موندی."

"این جواب من نیست."

لوسین خندید. "چرا نیست؟ اون شب که سربازا دنبال تو و تهیونگ بودن... من کمکتون کردم. اسلحه دادم. راه مخفی نشون دادم. می‌دونی چرا؟"

گوش ایزابل تیز شد. "چرا؟"

"چون پدر من همون پادشاه فرانسه بود. من پسر نامشروعشم. و تو تنها خواهر منه."

ایزابل یخ کرد. کف قصر لیز خورد زیر پاش. سوفیا از پشت رسید و ایستاد، دهان باز.

"تو... پسرم؟"

"پسر طرد شده. نه لقب، نه ارث، نه حتی اسم. فقط هویت قاچاقی توی سایه‌ها. اون شب گفتم برادرت هستم، گفتم. راست گفتم. ولی تو انقدر توی نقشه‌هات غرق بودی که گوش نکردی."

ایزابل عقب رفت. دستش رفت به دیوار.

"پدرم... می‌دونست؟"

"همیشه می‌دونست. بهم غذا می‌داد از دور، پول می‌ریخت توی حسابم، ولی هیچوقت بغلم نکرد. تو خوشبخت‌تر بودی. حداقل سردش بودی."

اشک توی چشم ایزابل جمع شد. نیفتاد.

"حالا چی می‌خوای؟"

لوسین کت و شلوارش رو صاف کرد. "ببینم برادر خوبی هستم یا نه. شاید کمکت کنم شاید نه. بستگی داره تو چقدر ارزش داشته باشی."

و رفت. این بار بدون خنده. جدی. مثل تیغ.

سوفیا دست ایزابل رو گرفت. "حالا فهمیدی چرا نقشه قرمز کشیده بود؟ می‌خواست واکنش تو رو ببینه. امتحانت کرد."

ایزابل نفس عمیقی کشید. "می‌دونم. پس از حالا چشمانم رو بازتر می‌ذارم."

---

همون شب – اتاق ایزابل

نامه‌ای از ایتالیا رسیده بود. ایزابل روی تخت نشست و باز کرد.

"ایزابل جان، جیمین امشب برام دعا کرد. گفت خدایا مامان رو زود برگردون. سردم شده. نه از هوا. از نبودنت. بیا زود. - تهیونگ"

نامه رو چسبوند به قلبش. بغض گلویش رو فشرد.

("تهیونگ... جون خودم... دارم میام. فقط چند روز.")

سوفیا وارد شد. چند برگه دستش بود.

"ایزابل، من اطلاعات جمع کردم. دوک دو مونمورانسی با اسپانیا ارتباط پنهانی داره. اون نمی‌خواد کشور آباد بشه. می‌خواد خودش پادشاه بشه."

ایزابل نامه تهیونگ رو گذاشت زیر بالش. برگشت به سوفیا.

"پس شروع کنیم نقشه خودمون رو. بذار سقوط کنه. بعدش خودم می‌سازمش دوباره."

چشماش برق زد. اون جرقه‌ای که تهیونگ عاشقش بود.

(تهیونگ... صبر کن.)

---

ادامه دارد.....
شرطا ۲۰ لایک ۷ بازنشر کامنت هم برای خودتون لطفا کویر نزارید.
فکر کنم یادم رفت بگم که حدود ۴۰ پارت
دیدگاه ها (۶)

آوای فنوت ²part=۲(سه روز بعد – قصر ورسای، فرانسه)کالسکه ایزا...

اوای فنوت ²part=۱یادآوری شخصیت‌های کلیدی فصل اول (تا سردرگم ...

آوی فنوتpart =۳۹(دو ماه بعد – قصر مدیچی، ایتالیا)شکم ایزابل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط