# 🩸 Red Line | مرز سرخ
# 🩸 Red Line | مرز سرخ
## پارت ۵ | پروندهای که نباید وجود میداشت
تق!
صدای گلوله در راهرو پیچید.
تکههای گچ از دیوار روی زمین ریخت.
هانا هنوز شوکه بود که مرد کتسفید مچ دستش را گرفت و او را پشت یکی از ستونهای سنگی کشید.
«سرت رو پایین نگه دار!»
هانا با نفسهای بریده گفت:
«چی... چی داره اتفاق میافته؟!»
مرد نگاهی کوتاه به پنجره انداخت.
«تکتیرانداز هنوز اونجاست.»
دومین گلوله شلیک شد.
تق!
شیشهی راهرو با صدای بلندی شکست.
هزاران تکهی ریز روی زمین پخش شد.
هانا از ترس چشمهایش را بست.
مرد کتسفید زیر لب گفت:
«لعنت... پیدامون کردن.»
---
چند ثانیه بعد...
صدای قدمهای سریع از پلهها آمد.
«هانا!»
این صدای جونگکوک بود.
او با چند نفر از افرادش وارد طبقهی سوم شد.
چشمش که به هانا افتاد، انگار برای اولین بار آرام گرفت.
اما این آرامش فقط یک ثانیه دوام آورد.
وقتی مرد کتسفید را دید...
دستش بیاختیار روی اسلحه رفت.
«تو...»
مرد کتسفید لبخند محوی زد.
«سلام، جونگکوک.»
راهرو در سکوت فرو رفت.
هانا با تعجب بین آن دو نگاه میکرد.
آنها همدیگر را میشناختند.
---
جونگکوک با صدایی سرد گفت:
«جرئت کردی برگردی؟»
«چارهای نداشتم.»
«فکر میکردم مُردی.»
«همه همین فکر رو میکردن.»
هانا با اخم گفت:
«یکی لطفاً به منم بگه چه خبره؟»
هیچکس جوابش را نداد.
---
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از مرد بردارد، گفت:
«همه از اتاق خارج بشن.»
افرادش فوراً اطاعت کردند.
فقط هانا ماند.
جونگکوک این بار به او نگاه کرد.
«تو هم.»
هانا دست به سینه ایستاد.
«نه.»
«هانا...»
«نه. من امشب دو بار نزدیک بود بمیرم. حق دارم بدونم چرا.»
برای اولین بار، جونگکوک چیزی نگفت.
---
مرد کتسفید آهی کشید.
«بذار خودم بگم.»
او آرام از جیب کتش پوشهای بیرون آورد.
همان پوشهای که هانا چند دقیقه قبل کارتش را پیدا کرده بود.
روی جلد فقط یک اسم نوشته شده بود:
HANA KIM
هانا ناباورانه زمزمه کرد:
«این... پروندهی منه؟»
مرد سرش را تکان داد.
«آره.»
«ولی... چرا؟»
او پوشه را باز کرد.
داخلش عکسهایی بود که هانا هرگز ندیده بود.
عکس تولد پانزدهسالگیاش...
عکس روز قبولی دانشگاه...
حتی عکسی که یک هفته قبل جلوی بیمارستان گرفته شده بود.
رنگ از صورت هانا پرید.
«یکی... منو تعقیب میکرده؟»
---
جونگکوک ناگهان پوشه را از دست مرد گرفت و محکم بست.
«کافیه.»
مرد با خونسردی گفت:
«دیگه وقتشه حقیقت رو بدونه.»
«هنوز نه.»
«دیر شده.»
---
هانا با صدایی لرزان گفت:
«جونگکوک...»
او آرام سرش را بلند کرد.
«این پرونده چیه؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
انگار بین گفتن حقیقت و پنهان کردنش گیر افتاده بود.
در نهایت فقط یک جمله گفت:
«سه ساله که اسمت زیر نظره.»
قلب هانا فرو ریخت.
«چی؟!»
---
در همان لحظه صدای بیسیم یکی از محافظها از بیرون آمد.
«رئیس! مشکل داریم!»
جونگکوک بیسیم را برداشت.
«بگو.»
«دشمن وارد عمارت شده...»
چند ثانیه سکوت...
بعد صدای مضطرب محافظ شنیده شد:
«...و انگار دنبال خانم هانا میگردن.»
هانا با ناباوری به جونگکوک نگاه کرد.
«من؟! چرا من؟»
جونگکوک این بار بدون هیچ تردیدی اسلحهاش را از غلاف بیرون کشید، روبهروی هانا ایستاد و با لحنی محکم گفت:
«از این لحظه...»
«تا وقتی من زندهام، هیچکس بهت دست نمیزنه.»
همان لحظه صدای شکستن درِ طبقهی سوم در عمارت پیچید...
ادامه دارد... 🖤
شرط ها
۲۰ لایک
۱۰ بازنشر
۳ فالو
کامنت هم بزاریددد
بوس بوس امیدوارم خوشتون اومده باشهه
## پارت ۵ | پروندهای که نباید وجود میداشت
تق!
صدای گلوله در راهرو پیچید.
تکههای گچ از دیوار روی زمین ریخت.
هانا هنوز شوکه بود که مرد کتسفید مچ دستش را گرفت و او را پشت یکی از ستونهای سنگی کشید.
«سرت رو پایین نگه دار!»
هانا با نفسهای بریده گفت:
«چی... چی داره اتفاق میافته؟!»
مرد نگاهی کوتاه به پنجره انداخت.
«تکتیرانداز هنوز اونجاست.»
دومین گلوله شلیک شد.
تق!
شیشهی راهرو با صدای بلندی شکست.
هزاران تکهی ریز روی زمین پخش شد.
هانا از ترس چشمهایش را بست.
مرد کتسفید زیر لب گفت:
«لعنت... پیدامون کردن.»
---
چند ثانیه بعد...
صدای قدمهای سریع از پلهها آمد.
«هانا!»
این صدای جونگکوک بود.
او با چند نفر از افرادش وارد طبقهی سوم شد.
چشمش که به هانا افتاد، انگار برای اولین بار آرام گرفت.
اما این آرامش فقط یک ثانیه دوام آورد.
وقتی مرد کتسفید را دید...
دستش بیاختیار روی اسلحه رفت.
«تو...»
مرد کتسفید لبخند محوی زد.
«سلام، جونگکوک.»
راهرو در سکوت فرو رفت.
هانا با تعجب بین آن دو نگاه میکرد.
آنها همدیگر را میشناختند.
---
جونگکوک با صدایی سرد گفت:
«جرئت کردی برگردی؟»
«چارهای نداشتم.»
«فکر میکردم مُردی.»
«همه همین فکر رو میکردن.»
هانا با اخم گفت:
«یکی لطفاً به منم بگه چه خبره؟»
هیچکس جوابش را نداد.
---
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از مرد بردارد، گفت:
«همه از اتاق خارج بشن.»
افرادش فوراً اطاعت کردند.
فقط هانا ماند.
جونگکوک این بار به او نگاه کرد.
«تو هم.»
هانا دست به سینه ایستاد.
«نه.»
«هانا...»
«نه. من امشب دو بار نزدیک بود بمیرم. حق دارم بدونم چرا.»
برای اولین بار، جونگکوک چیزی نگفت.
---
مرد کتسفید آهی کشید.
«بذار خودم بگم.»
او آرام از جیب کتش پوشهای بیرون آورد.
همان پوشهای که هانا چند دقیقه قبل کارتش را پیدا کرده بود.
روی جلد فقط یک اسم نوشته شده بود:
HANA KIM
هانا ناباورانه زمزمه کرد:
«این... پروندهی منه؟»
مرد سرش را تکان داد.
«آره.»
«ولی... چرا؟»
او پوشه را باز کرد.
داخلش عکسهایی بود که هانا هرگز ندیده بود.
عکس تولد پانزدهسالگیاش...
عکس روز قبولی دانشگاه...
حتی عکسی که یک هفته قبل جلوی بیمارستان گرفته شده بود.
رنگ از صورت هانا پرید.
«یکی... منو تعقیب میکرده؟»
---
جونگکوک ناگهان پوشه را از دست مرد گرفت و محکم بست.
«کافیه.»
مرد با خونسردی گفت:
«دیگه وقتشه حقیقت رو بدونه.»
«هنوز نه.»
«دیر شده.»
---
هانا با صدایی لرزان گفت:
«جونگکوک...»
او آرام سرش را بلند کرد.
«این پرونده چیه؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
انگار بین گفتن حقیقت و پنهان کردنش گیر افتاده بود.
در نهایت فقط یک جمله گفت:
«سه ساله که اسمت زیر نظره.»
قلب هانا فرو ریخت.
«چی؟!»
---
در همان لحظه صدای بیسیم یکی از محافظها از بیرون آمد.
«رئیس! مشکل داریم!»
جونگکوک بیسیم را برداشت.
«بگو.»
«دشمن وارد عمارت شده...»
چند ثانیه سکوت...
بعد صدای مضطرب محافظ شنیده شد:
«...و انگار دنبال خانم هانا میگردن.»
هانا با ناباوری به جونگکوک نگاه کرد.
«من؟! چرا من؟»
جونگکوک این بار بدون هیچ تردیدی اسلحهاش را از غلاف بیرون کشید، روبهروی هانا ایستاد و با لحنی محکم گفت:
«از این لحظه...»
«تا وقتی من زندهام، هیچکس بهت دست نمیزنه.»
همان لحظه صدای شکستن درِ طبقهی سوم در عمارت پیچید...
ادامه دارد... 🖤
شرط ها
۲۰ لایک
۱۰ بازنشر
۳ فالو
کامنت هم بزاریددد
بوس بوس امیدوارم خوشتون اومده باشهه
- ۱۰۰
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط