# 🩸 Red Line | مرز سرخ
# 🩸 Red Line | مرز سرخ
## پارت ۴ | طبقهی سوم
باران هنوز روی شیشههای عمارت میکوبید.
هانا از کنار پنجره کنار رفت اما ذهنش هنوز درگیر همان یک جمله بود.
«کلاغ سفید... کسی که خودم دفنش کردم.»
این جمله هیچ منطقی نداشت.
اگر دفنش کرده بود...
پس چطور برگشته بود؟
...
ساعت از دو نیمهشب گذشته بود.
سکوت سنگینی همهی عمارت را گرفته بود.
هانا روی تخت خوابیده بود اما حتی یک لحظه هم نتوانست چشمهایش را ببندد.
صدای قدمهایی آرام از راهرو آمد.
تق...
تق...
تق...
او از جایش بلند شد.
در را کمی باز کرد.
راهرو خالی بود.
اما صدای قدمها هنوز ادامه داشت.
انگار کسی از طبقهی بالا راه میرفت.
طبقهی سوم...
همان طبقهای که ورود به آن ممنوع بود.
هانا با خودش زمزمه کرد:
«فقط یه نگاه... همین.»
آرام از پلهها بالا رفت.
هرچه بالاتر میرفت، هوا سردتر میشد.
نور چراغها کمسو بود.
آخرین پله را که رد کرد، راهرویی بلند مقابلش ظاهر شد.
برخلاف بقیهی عمارت، اینجا دیوارها خاکستری بودند.
روی هر در، فقط یک عدد حک شده بود.
۳۰۱...
۳۰۲...
۳۰۳...
و در انتهای راهرو...
دری سیاهرنگ.
روی آن فقط یک خط قرمز کشیده شده بود.
همان لحظه صدایی از پشت سرش آمد.
«گفتم که اینجا نیای.»
هانا از ترس چرخید.
جونگکوک بود.
بدون صدا پشت سرش ایستاده بود.
چشمهایش از همیشه سردتر به نظر میرسید.
هانا نفسش را بیرون داد.
«فقط کنجکاو شدم.»
«کنجکاوی اینجا آدمها رو زنده نمیذاره.»
«تو همیشه اینقدر مرموزی؟»
«بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
هانا به درِ سیاه اشاره کرد.
«پشت اون چیه؟»
جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد.
«هیچی که به تو مربوط باشه.»
«اگه مربوط نباشه، چرا اینقدر ازش محافظت میکنی؟»
چند ثانیه سکوت...
بعد جونگکوک آرام جلو آمد.
آنقدر نزدیک که هانا میتوانست بوی عطر تلخش را حس کند.
«یه نصیحت...»
صدایش آرام بود.
اما تهدید در آن موج میزد.
«هیچوقت از مرز قرمز رد نشو.»
هانا اخم کرد.
«اگه رد بشم چی؟»
برای اولین بار...
جونگکوک لبخند زد.
اما آن لبخند هیچ گرمایی نداشت.
«اونوقت من دیگه نمیتونم ازت محافظت کنم.»
...
قبل از اینکه هانا چیزی بگوید، صدای زنگ تلفن جونگکوک بلند شد.
او تماس را جواب داد.
چند ثانیه فقط گوش داد.
بعد ناگهان حالت چهرهاش عوض شد.
«مطمئنی؟»
...
«الان میرسم.»
تماس قطع شد.
جونگکوک بدون توضیح به سمت پلهها رفت.
هانا صدایش زد.
«کجا میری؟»
«کار دارم.»
«وسط شب؟»
«کارهای من ساعت نمیشناسن.»
و رفت.
...
پنج دقیقه بعد...
صدای موتور ماشینها از حیاط بلند شد.
هانا از پنجره نگاه کرد.
سه شاسیبلند مشکی از عمارت خارج شدند.
عمارت برای اولین بار کاملاً ساکت شد.
او زیر لب گفت:
«حالا که نیست...»
دوباره به طبقهی سوم برگشت.
درِ سیاه هنوز همانجا بود.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
قفل بود.
اما درست کنار چارچوب در، متوجه چیزی شد.
یک کارت کوچک روی زمین افتاده بود.
آن را برداشت.
روی کارت فقط یک اسم نوشته شده بود:
هانا کیم
قلبش از تپش ایستاد.
«اسم... من؟!»
پشت کارت را برگرداند.
تاریخ چاپ شده روی آن...
سه سال قبل.
سه سال قبل؟
اما...
او سه سال پیش حتی جونگکوک را نمیشناخت.
دستهایش شروع به لرزیدن کرد.
«این... غیرممکنه...»
همان لحظه صدای باز شدن آسانسور اختصاصی طبقهی سوم آمد.
هانا وحشتزده کارت را در جیبش گذاشت.
قدمهای آرام کسی در راهرو پیچید.
اما این بار...
صدا متعلق به جونگکوک نبود.
مردی بلندقد با کت سفید از تاریکی بیرون آمد.
وقتی چشمش به هانا افتاد، خشکاش زد.
با صدایی ناباورانه زمزمه کرد:
«پس... بالاخره پیدات کردم.»
هانا یک قدم عقب رفت.
«شما کی هستین؟»
مرد لبخند تلخی زد.
«من؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«تنها کسی که حقیقت جونگکوک رو میدونه...»
و ناگهان صدای شلیک گلوله در راهرو پیچید.
تق!
گلوله درست از کنار صورت هانا رد شد و به دیوار برخورد کرد.
مرد کت سفید با سرعت او را به زمین کشید و فریاد زد:
«بخواب پایین! تکتیرانداز!»
ادامه دارد... 🖤
بازم شرط نداره ولی حمایت کنیددد
## پارت ۴ | طبقهی سوم
باران هنوز روی شیشههای عمارت میکوبید.
هانا از کنار پنجره کنار رفت اما ذهنش هنوز درگیر همان یک جمله بود.
«کلاغ سفید... کسی که خودم دفنش کردم.»
این جمله هیچ منطقی نداشت.
اگر دفنش کرده بود...
پس چطور برگشته بود؟
...
ساعت از دو نیمهشب گذشته بود.
سکوت سنگینی همهی عمارت را گرفته بود.
هانا روی تخت خوابیده بود اما حتی یک لحظه هم نتوانست چشمهایش را ببندد.
صدای قدمهایی آرام از راهرو آمد.
تق...
تق...
تق...
او از جایش بلند شد.
در را کمی باز کرد.
راهرو خالی بود.
اما صدای قدمها هنوز ادامه داشت.
انگار کسی از طبقهی بالا راه میرفت.
طبقهی سوم...
همان طبقهای که ورود به آن ممنوع بود.
هانا با خودش زمزمه کرد:
«فقط یه نگاه... همین.»
آرام از پلهها بالا رفت.
هرچه بالاتر میرفت، هوا سردتر میشد.
نور چراغها کمسو بود.
آخرین پله را که رد کرد، راهرویی بلند مقابلش ظاهر شد.
برخلاف بقیهی عمارت، اینجا دیوارها خاکستری بودند.
روی هر در، فقط یک عدد حک شده بود.
۳۰۱...
۳۰۲...
۳۰۳...
و در انتهای راهرو...
دری سیاهرنگ.
روی آن فقط یک خط قرمز کشیده شده بود.
همان لحظه صدایی از پشت سرش آمد.
«گفتم که اینجا نیای.»
هانا از ترس چرخید.
جونگکوک بود.
بدون صدا پشت سرش ایستاده بود.
چشمهایش از همیشه سردتر به نظر میرسید.
هانا نفسش را بیرون داد.
«فقط کنجکاو شدم.»
«کنجکاوی اینجا آدمها رو زنده نمیذاره.»
«تو همیشه اینقدر مرموزی؟»
«بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
هانا به درِ سیاه اشاره کرد.
«پشت اون چیه؟»
جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد.
«هیچی که به تو مربوط باشه.»
«اگه مربوط نباشه، چرا اینقدر ازش محافظت میکنی؟»
چند ثانیه سکوت...
بعد جونگکوک آرام جلو آمد.
آنقدر نزدیک که هانا میتوانست بوی عطر تلخش را حس کند.
«یه نصیحت...»
صدایش آرام بود.
اما تهدید در آن موج میزد.
«هیچوقت از مرز قرمز رد نشو.»
هانا اخم کرد.
«اگه رد بشم چی؟»
برای اولین بار...
جونگکوک لبخند زد.
اما آن لبخند هیچ گرمایی نداشت.
«اونوقت من دیگه نمیتونم ازت محافظت کنم.»
...
قبل از اینکه هانا چیزی بگوید، صدای زنگ تلفن جونگکوک بلند شد.
او تماس را جواب داد.
چند ثانیه فقط گوش داد.
بعد ناگهان حالت چهرهاش عوض شد.
«مطمئنی؟»
...
«الان میرسم.»
تماس قطع شد.
جونگکوک بدون توضیح به سمت پلهها رفت.
هانا صدایش زد.
«کجا میری؟»
«کار دارم.»
«وسط شب؟»
«کارهای من ساعت نمیشناسن.»
و رفت.
...
پنج دقیقه بعد...
صدای موتور ماشینها از حیاط بلند شد.
هانا از پنجره نگاه کرد.
سه شاسیبلند مشکی از عمارت خارج شدند.
عمارت برای اولین بار کاملاً ساکت شد.
او زیر لب گفت:
«حالا که نیست...»
دوباره به طبقهی سوم برگشت.
درِ سیاه هنوز همانجا بود.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
قفل بود.
اما درست کنار چارچوب در، متوجه چیزی شد.
یک کارت کوچک روی زمین افتاده بود.
آن را برداشت.
روی کارت فقط یک اسم نوشته شده بود:
هانا کیم
قلبش از تپش ایستاد.
«اسم... من؟!»
پشت کارت را برگرداند.
تاریخ چاپ شده روی آن...
سه سال قبل.
سه سال قبل؟
اما...
او سه سال پیش حتی جونگکوک را نمیشناخت.
دستهایش شروع به لرزیدن کرد.
«این... غیرممکنه...»
همان لحظه صدای باز شدن آسانسور اختصاصی طبقهی سوم آمد.
هانا وحشتزده کارت را در جیبش گذاشت.
قدمهای آرام کسی در راهرو پیچید.
اما این بار...
صدا متعلق به جونگکوک نبود.
مردی بلندقد با کت سفید از تاریکی بیرون آمد.
وقتی چشمش به هانا افتاد، خشکاش زد.
با صدایی ناباورانه زمزمه کرد:
«پس... بالاخره پیدات کردم.»
هانا یک قدم عقب رفت.
«شما کی هستین؟»
مرد لبخند تلخی زد.
«من؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«تنها کسی که حقیقت جونگکوک رو میدونه...»
و ناگهان صدای شلیک گلوله در راهرو پیچید.
تق!
گلوله درست از کنار صورت هانا رد شد و به دیوار برخورد کرد.
مرد کت سفید با سرعت او را به زمین کشید و فریاد زد:
«بخواب پایین! تکتیرانداز!»
ادامه دارد... 🖤
بازم شرط نداره ولی حمایت کنیددد
- ۱۳۲
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط