{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

# 🩸 Red Line | مرز سرخ

# 🩸 Red Line | مرز سرخ

## پارت ۳ | مردی که قرار نبود زنده باشد

صدای فریاد در باغ پیچید.

«رئیس! پشت سرت!»

هانا بی‌اختیار دستش را روی دهانش گذاشت.

مرد نقاب‌دار ماشه را کشید.

تق!

اما...

جونگکوک انگار از قبل می‌دانست.

در آخرین لحظه به طرف چپ چرخید.

گلوله فقط آستین کت مشکی‌اش را شکافت.

قبل از اینکه مهاجم فرصت شلیک دوباره پیدا کند، جونگکوک در چند قدم خودش را به او رساند، اسلحه را از دستش انداخت و با ضربه‌ای سریع، او را نقش زمین کرد.

چند ثانیه بعد، افرادش مهاجم را محاصره کردند.

یکی از محافظ‌ها پرسید:
«رئیس، زنده نگهش داریم؟»

جونگکوک بدون اینکه حتی به مرد نگاه کند، گفت:
«بله... می‌خوام بدونم چه کسی فرستادش.»

...

هانا نفس راحتی کشید.

اما وقتی خواست از پنجره فاصله بگیرد، چشمش به شانه‌ی جونگکوک افتاد.

لکه‌ای تیره روی کت مشکی‌اش پخش شده بود.

خون.

«نه... زخمی شده...»

بی‌اختیار از اتاق بیرون دوید.

---

چند دقیقه بعد...

جونگکوک وارد عمارت شد.

یکی از محافظ‌ها گفت:
«دکتر خبر کنیم؟»

«نیازی نیست.»

همان لحظه صدای هانا از راهرو آمد.

«نیاز هست.»

همه با تعجب به او نگاه کردند.

جونگکوک اخم کرد.

«قرار نبود از اتاقت خارج بشی.»

هانا مستقیم روبه‌رویش ایستاد.

«من دانشجوی پزشکیم.»

«هنوز پزشک نیستی.»

«ولی می‌تونم جلوی خونریزی رو بگیرم.»

چند ثانیه سکوت برقرار شد.

یکی از محافظ‌ها آهسته گفت:
«رئیس... خونریزی شدید شده.»

جونگکوک نگاه کوتاهی به شانه‌اش انداخت.

انگار تازه متوجه شده بود.

سپس بدون هیچ حرفی به سمت اتاق مطالعه رفت.

این یعنی...

اجازه داده بود.

---

هانا جعبه کمک‌های اولیه را باز کرد.

«باید کتت رو دربیاری.»

جونگکوک بی‌حرف دکمه‌های کتش را باز کرد.

وقتی کت کنار رفت، هانا برای لحظه‌ای خشکش زد.

نه فقط یک زخم...

بلکه ده‌ها جای گلوله، چاقو و بخیه قدیمی روی بدنش دیده می‌شد.

زیر لب گفت:
«خدای من...»

جونگکوک متوجه نگاهش شد.

«عجیبن؟»

«نه...»

هانا آرام جواب داد:

«غمگینن.»

برای اولین بار، نگاه سرد جونگکوک کمی تغییر کرد.

انگار سال‌ها بود کسی چنین جوابی به او نداده بود.

---

هانا زخم را ضدعفونی کرد.

«می‌سوزه.»

«تحملش کن.»

جونگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد.

«فکر کنم اولین کسی هستی که اینجوری باهام حرف می‌زنه.»

هانا شانه بالا انداخت.

«چون اولین کسی هستم که بیمار می‌بینمت، نه رئیس.»

چند لحظه، اتاق در سکوت فرو رفت.

---

در همین لحظه...

یکی از محافظ‌ها با عجله وارد شد.

«رئیس...»

«چی شده؟»

«یکی از مهاجم‌ها قبل از اینکه بیهوش بشه فقط یه جمله گفت...»

جونگکوک سرش را بالا آورد.

«چی گفت؟»

محافظ با صدایی آرام پاسخ داد:

«گفت... "کلاغ سفید برگشته."»

رنگ صورت جونگکوک برای اولین بار تغییر کرد.

چشم‌هایش تیره‌تر شدند.

او زیر لب زمزمه کرد:

«غیرممکنه...»

هانا با تعجب پرسید:

«کلاغ سفید کیه؟»

جونگکوک فقط یک جمله گفت:

«کسی که سه سال پیش... خودم دفنش کردم.»

و سکوتی سنگین تمام اتاق را فرا گرفت...

پایان پارت ۳ 🖤

عمل به قوای که داده بودم
شرط نمیزارم ولی حمایت هارو ببرید بالا
مخصوصا بازنشر ها
بوس بهتون
دیدگاه ها (۰)

# 🩸 Red Line | مرز سرخ## پارت ۴ | طبقه‌ی سومباران هنوز روی ش...

# 🩸 Red Line | مرز سرخ## پارت ۵ | پرونده‌ای که نباید وجود می...

---# 🩸 Red Line | مرز سرخ## پارت ۲ | اولین شبصدای تیراندازی ...

🩸 Red Line | مرز سرخپارت ۱ | ورود به مرزِ سرخباران بی‌وقفه ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط