استاد من
🧚🏻 استاد من 🧚🏻
پارت¹⁴
امروز مهمونی ساعت چنده
جویی:ساعت 4 شروع میشه عزیزم
سلین: آها من برم آماده بشم
جویی:برو عزیزم
سلین :اوهوم
سریع رفتم آماده شدم اون لباس رو پوشیدم خیلی کوتاه بود و وسطش کلا باز بود ولی قشنگ بود
موهام رو باز کردم و حالت دادم
آرایش کردم و اکسسوری انداختم و ادکلن زدم و رفتم پایین واووو تقریباً کل سالن پر شده بود رفتم پایین و صدای تق تق کفشم روی مخم میرفت ایشششش رفتم و کنار بابام وایسادم و داشتیم به مهمون ها سلام میدادم که چیییی اون استاد من
کوک:سلام آقای کیم
سلام (تو شوکه)
پدر :آقای جئون حالتون خوبه
سلین:( شوک )
کوک :چیزه اممم سلام خانم
سلین :آ آره سلام خوش اومدید
پشمامممممم این شریک جدید بابامه
یعنی معلم ما یه مافیاست
پشمام ریخت
نشستم یگوشه و داشتم آب گیلاس میخوردم و همش نگاه های سنگینی رو روی خودم حس میکردم دیدم استادم داره با پدرم میگه و میخنده
یعنی چی میگن
مهم نیست چند مین بعد همینطوری که داشتم با انگشتام بازی میکردم خانم جویی اومد کنارم و گفت :
چرا نمیای پیش منو بابات
سلین:بیام
جویی: معلومه که باید بیای
سلین :بریم
سلین :سلام به همگی
همه سلام کردن به غیر از کوک اون سرش پایین بود و زبونش رو کرده بود تو لپش
نشستم کنار بابا که بابام گفت:دخترم حس نمیکنی لباست زیادی بازه
ادامه دارد.....
پارت¹⁴
امروز مهمونی ساعت چنده
جویی:ساعت 4 شروع میشه عزیزم
سلین: آها من برم آماده بشم
جویی:برو عزیزم
سلین :اوهوم
سریع رفتم آماده شدم اون لباس رو پوشیدم خیلی کوتاه بود و وسطش کلا باز بود ولی قشنگ بود
موهام رو باز کردم و حالت دادم
آرایش کردم و اکسسوری انداختم و ادکلن زدم و رفتم پایین واووو تقریباً کل سالن پر شده بود رفتم پایین و صدای تق تق کفشم روی مخم میرفت ایشششش رفتم و کنار بابام وایسادم و داشتیم به مهمون ها سلام میدادم که چیییی اون استاد من
کوک:سلام آقای کیم
سلام (تو شوکه)
پدر :آقای جئون حالتون خوبه
سلین:( شوک )
کوک :چیزه اممم سلام خانم
سلین :آ آره سلام خوش اومدید
پشمامممممم این شریک جدید بابامه
یعنی معلم ما یه مافیاست
پشمام ریخت
نشستم یگوشه و داشتم آب گیلاس میخوردم و همش نگاه های سنگینی رو روی خودم حس میکردم دیدم استادم داره با پدرم میگه و میخنده
یعنی چی میگن
مهم نیست چند مین بعد همینطوری که داشتم با انگشتام بازی میکردم خانم جویی اومد کنارم و گفت :
چرا نمیای پیش منو بابات
سلین:بیام
جویی: معلومه که باید بیای
سلین :بریم
سلین :سلام به همگی
همه سلام کردن به غیر از کوک اون سرش پایین بود و زبونش رو کرده بود تو لپش
نشستم کنار بابا که بابام گفت:دخترم حس نمیکنی لباست زیادی بازه
ادامه دارد.....
- ۱۳.۳k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط