{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
.
لبخند جبهه ( إقرأ )

یه بچه بسیجی بود خیلی اهل معنویت و دعا بود. برای خودش یه قبری کنده بود. شب ها می رفت تا صبح با خدا راز و نیاز می کرد. ما هم اهل شوخی بودیم.
یه شب مهتابی سه، چهار نفر شدیم توی عقبه. گفتیم بریم یه کمی باهاش شوخی کنیم. خلاصه قابلمه ی گردان را برداشتیم با بچه ها رفتیم سراغش. پشت خاکریز قبرش نشستیم. اون بنده ی خدا هم داشت با یه شور و حال خاصی نافله ی شب می خوند دیگه عجیب رفته بود تو حال!
ما به یکی از دوستامون که تن صدای بالایی داشت، گفتیم داخل قابلمه برای این که صدا توش بپیچه و به اصطلاح اکو بشه، بگو: اقراء.
یهو دیدم بنده ی خدا تنش شروع کرد به لرزیدن و شور و حالش بیشتر شد یعنی به شدت متحول شده بود و فکر می کرد برایش آیه نازل شده! دوست ما برای بار دوم و سوم هم گفت: اقراء
بنده ی خدا با شور و حال و گریه گفت: چی بخونم. رفیق ما هم با همون صدای بلند و گیرا گفت: بابا_کرم بخون.
نشریه قافله نور، صفحه:14، تاریخ:7/1388
.
دیدگاه ها (۱)

یا صاحب الزمان..گل نرگس! چه شود بوسه به پایت بزنم؟ تا به کی،...

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارشگل در اندیشه که چون عشوه کن...

رهبر انقلاب: به طور قاطع راه نفوذ اقتصادی، سیاسی و فرهنگی آم...

خاطره ای زیبا از زبان مرحوم حجت الاسلام سیدعلی اکبر ابوترابی...

می‌دونی؟ همیشه فکر می‌کردم اگه آدم‌های این شهر چشم‌شون شور ن...

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۲۲: اولین نگاهِ سردجونگ‌کوک چشماش رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط