افسانهی خون و گل
افسانهی خون و گل
قسمت ۲۲: اولین نگاهِ سرد
جونگکوک چشماش رو باز کرد. نورِ اتاقِ بیمارستان براش زننده بود، انگار داشت به یه دنیایِ غریبه نگاه میکرد. اولین چیزی که حس کرد، گرمایِ دستِ مینجی بود که رویِ دستش استراحت میکرد. برایِ یه لحظه، اون نگاهِ وحشی و سردش تویِ چشمهایِ مینجی گم شد. اون میخواست لبخند بزنه، اما انگار یه دیوارهیِ یخی دورِ قلبش کشیده شده بود.
وقتی مینجی با چشمهایِ پر از اشکِ شوق، دستش رو نوازش کرد و گفت: «جونگکوک... تو بیداری؟ خدا رو شکر!»، جونگکوک فقط تونست با صدایی که از خشکی انگار از تهِ چاه میاومد، زمزمه کنه: «اینجا... کجاست؟» اون هنوز داشت به دستِ مینجی نگاه میکرد، انگار داشت سعی میکرد یادش بیاد چرا این دست براش اینقدر آشنا و در عینِ حال، «ضعیف» به نظر میرسه. اون هنوز نمیدونست چطور با این حسِ تازه، با این میلِ شدید به انتقام و در عینِ حال، نیازش به لمسِ مینجی کنار بیاد.
قسمت ۲۲: اولین نگاهِ سرد
جونگکوک چشماش رو باز کرد. نورِ اتاقِ بیمارستان براش زننده بود، انگار داشت به یه دنیایِ غریبه نگاه میکرد. اولین چیزی که حس کرد، گرمایِ دستِ مینجی بود که رویِ دستش استراحت میکرد. برایِ یه لحظه، اون نگاهِ وحشی و سردش تویِ چشمهایِ مینجی گم شد. اون میخواست لبخند بزنه، اما انگار یه دیوارهیِ یخی دورِ قلبش کشیده شده بود.
وقتی مینجی با چشمهایِ پر از اشکِ شوق، دستش رو نوازش کرد و گفت: «جونگکوک... تو بیداری؟ خدا رو شکر!»، جونگکوک فقط تونست با صدایی که از خشکی انگار از تهِ چاه میاومد، زمزمه کنه: «اینجا... کجاست؟» اون هنوز داشت به دستِ مینجی نگاه میکرد، انگار داشت سعی میکرد یادش بیاد چرا این دست براش اینقدر آشنا و در عینِ حال، «ضعیف» به نظر میرسه. اون هنوز نمیدونست چطور با این حسِ تازه، با این میلِ شدید به انتقام و در عینِ حال، نیازش به لمسِ مینجی کنار بیاد.
- ۱۱۳
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط