{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می‌دونی؟ همیشه فکر می‌کردم اگه آدم‌های این شهر چشم‌شون شو

می‌دونی؟ همیشه فکر می‌کردم اگه آدم‌های این شهر چشم‌شون شور نباشه، اگه حسادت‌ها و اون نگاه‌های سنگین نبود، می‌شد یه گوشه دنج پیدا کرد و کنار هم آروم گرفت. اما انگار دنیا، یا من سرجنگ داره

یادته می‌گفتی: «خدا ما رو برای هم زیاد نبینه؟» اون روزا فقط خندیدم. فکر می‌کردم خدا اونقدر مهربونه که دلش نمیاد دو نفر که با هم آرومن رو از هم جدا کنه؟ اما حالا… حالا که جای خالی‌ت توی تک‌تک ثانیه‌های این خونه داد می‌زنه، می‌فهمم چی می‌گفتی.

انگار حق با تو بود. خدا ما رو برای هم زیاد دید؛ انقدر زیاد که بنده هاش تاب نیاوردن. زندگی دست گذاشت روی تنها داراییِ دلم و تو رو گرفت. فکر می‌کردم اگه چیزی رو خیلی دوست داشته باشم، خدا برام نگهش می‌داره، ولی انگار قانونِ این روزگارِ لعنتی برعکسه؛ هر چی بیشتر یه چیزی رو بخوای، محکم‌تر از چنگت درش میاره.

. این بی‌‌قراری که توی رگ و پیِ من لونه کرده، میهمانِ ناخونده‌ی همون روزیه که تو رفتی. روزگار تو رو از من گرفت، اما یادگاریِ بدی برام گذاشت: یه “زخم روی دلم و یه عالمه چرای همیشگی که جوابشون فقط سکوت تو بود و بس
دیدگاه ها (۴)

#جنگ😔😔😔

عجیب است… چطور می‌شود کسی که روزگاری نقشه‌ی تمام جاده‌های ذه...

صدات کردم تو تنهایی......

خروج تو از زندگی من، یک خداحافظی ساده نبود؛ یک تلاشی بود برا...

جواب به انتقادات یکی از هموطنان تتلو

آپدیت توییتر اسکیز با چانیی اوپاا 🐺✨ ( گاهی به این فکر میکنم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط