{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دستان کوچک طفل پیر،

دستان کوچک طفل پیر،
در جستجوی لذت شیرین،
نرم می لغزید،
بر اندام بازیچه.
پیراهن بازیچه می درید.
پیراهن ؟
یا تقوا و پارسایی؟
دامن دریده را با پیراهن چکار؟
بازیچه با چشمان نیمه باز،
خاموش می گریست.
نه اشکی
نه صدایی
نه پیراهنی
نه پارسایی
طفل لبریز کودکی،
مستانه می خندید.
دیدگاه ها (۱)

قصه بیستم: تنوع یاران امام حسین (ع) (بخش پایانی)

ناصح ادیب شاعر چمچمالی

#شب_هفتم_بنام_حضرت_علی_اصغر_علیه_السلام🍃حمید بن مسلم مى‏گوید...

#P𝗔R𝗧 : 101#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰ...

~"خیره به دختری که بی‌پروا تمامِ رشته‌‌های افکارش را به پارگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط