امشب آسمان بالای عمارت مجلل با نورپردازیهای رویایی و ریس
امشب آسمان بالای عمارت مجلل با نورپردازیهای رویایی و ریسههای درخشان، شکوهی دوچندان یافته است. باغ عمارت با گلآراییهای نفیس و مسیرهای فرششده، پذیرای مهمانانی است که برای جشن وصال گرد هم آمدهاند. صدای ملایم موسیقی در فضای باز عمارت میپیچد و انعکاس نور شمعها روی آب استخر، فضایی رمانتیک و جادویی خلق کرده است.
در گوشهای آرام از این عمارت باشکوه، عروس در اتاق مادرشوهرش نشسته است جایی که عروس در آینه قدی و منبتکاری شده، آخرین لمسهای تور و لباس سپیدش را برانداز میکند
در حالی که سو آه با اضطراب و هیجان در اتاق مادرشوهرش منتظر شروع مراسم بود در باز شود و صمیمیترین دوستش با لباسی خیره کننده وارد میشود. آوا پیراهنی به تن داشت که بالاتنهی آن از مخمل مشکی و ظریف ساخته شده و با یقه قلبی شکل، جلوهای کلاسیک و باوقار به او بخشیده بود
دامن بلند و پفی این لباس ترکیبی از تورهای درخشان و اکلیلی است که با هر حرکت، گویی هزاران ستاره را در فضای نیمهتاریک اتاق به رقص درمیآورد. کمربند ظریف مشکی که در جلو گره خورده، کمر باریک او را به زیبایی نشان میدهد و تضاد چشمنوازی با دامن روشن و پر زرق و برقش ایجاد کرده
او با لبخندی گرم به سمت سو آه میرود حضور او با این استایل فرانسوی و مدرن، نه تنها تحسین مهمانان را برمیانگیزد، بلکه آرامش و دلگرمی خاصی برای عروس در این شب سرنوشتساز به همراه دارشت آوا دست لرزاند سو آه را گرفت : خیلی خوشگل شدی ...
عروس با لباس پف دار هیجان انگیز زمزمه کرد : خیلی استرس دارم راستی دخترم کجاست .. حالش خوبه ؟..
آوا سر تکون داد سپس با لحن آرامی گفت : اومدم سری بهت بزنم خودم همین الان اومدم پس برم به دخترت هم سر بزنم باشه ؟..
سو آه محکم دوستش را به آغوش گرفت سپس کوتاه ازش جدا شد آوا لبخند رو لب از اتاق خارج شد .. کیف کتابی را در دستش فشرد سپس به سمت انتها راه رو هجوم برد لبخند رو لب از خدمتکار دختر کوچولو ای که در ملافه صورتی خواب بود گرفت پیشانی دختر بچه را بوسید سپس زمزمه کنان راهی شد : فسقلی .. خوابه .. تو بهترین روز مادرش خوابه.. آره
روی مبل در راه رو نشست تنها و ساکت دور از بقیه دور تر از صدا های زیاد محو دیدن بچه بود تا اینکه صدای توجه تو را جلب کرد : اون لباسو نپوشیدی؟.. چرا ..
آوا دستپاچه شد تند آب دهن قورت داد و سعی کرد آرام و بدون هیچگونه معطلی جواب بده : اممم سلام...دکتر .. جونگکوک اخم کرد و تند سمتش هجوم برد روبه رو او به دیوار تکیه داد بار دیگری گفت : نه اشکالی نداره مشکلی نیست من که مجبورت نکردم
ات بعد از نفس کوتاه ای به زمین خیره شد دختر با گونههایی که از خجالت گل انداخته بود، نگاهش را از دکتر دزدید و با لبخندی محجوب گوشهی. با صدایی آهسته و لحنی که قدردانی در آن موج میزد، گفت: خیلی غافلگیرم کردید، واقعاً نمیدونم چطور تشکر کنم لباسش خیلی قشنگه پرنسسیه
جونگکوک در حالی که با لبخندی مهربان به دیوار تکیه داده بود، نگاه گرمش را به دختر دوخت و با لحنی آرام گفت: لازم نیست خجالت بکشی این فقط یه هدیه کوچیک بود چون میدونستم این رنگ و مدل حسابی بهت میآد. خوشحالم که دوستش داشتی
دخترک متقابل لبخند را جمع کرد و دست کوچولو دختر بچه را در دستش فشرد جونگکوک آرام گفت : بچه رو دوست داری .. منظورم بچه هاست خب همه بچه دوست دارم خواستم بودنم
دخترک به این لحن پسر لبریز خندید : امم..بله از کودکان خیلی خوشم میاد مخصوصا اگه بچه خوده آدم باشه .. در آن راه رو سکوت شد ات خودش شوکه بود سخنی چی بود که به زبان آورد باعث گرم شدن خودش میشد و احساس میکرد تو تنور آتشین نشسته جونگکوک هم متقابل مثل آوا شد.. گرم و کمی هم لبخند زد چون از حرف آوا حسابی خوشش اومد بود
جونگکوک در حالی که با لبخندی محکم به دیوار تکیه داده بود خواست آن یک وو تا را بشکند نگاهش را روی پیراهن چرخاند و با لحنی پرشور گفت: میدونستم! این تضادِ مخمل مشکی با درخشش ستارههای روی دامنت دقیقاً همان چیزی است که به تو میآید. ببین چطور این پارچه زیر نور میدرخشد انگار تمام کهکشان را تن کردهای! مرواریدهای دور یقه هم که دیگر حرفی برای گفتن نمیگذاره ، واقعاً برازندهات شده . راستش را بخواهی حتی از چیزی که فکر میکردم هم زیباتر شدی. خوشحالم که سلیقه تو اینقدر خوب روی تن تو نشسته
دختر با گونههایی که حالا کاملاً سرخ شده بودند سرش را پایین انداخت و با انگشتانش لبهی حریر دامن را بازی داد. او با لبخندی لرزان و صدایی که از شدت شرمندگی بهسختی شنیده میشد، زمزمه کرد: خیلی... خیلی ممنونم دکتر. واقعاً انتظار این همه تعریف را نداشتم، شما همیشه به من لطف دارید
در گوشهای آرام از این عمارت باشکوه، عروس در اتاق مادرشوهرش نشسته است جایی که عروس در آینه قدی و منبتکاری شده، آخرین لمسهای تور و لباس سپیدش را برانداز میکند
در حالی که سو آه با اضطراب و هیجان در اتاق مادرشوهرش منتظر شروع مراسم بود در باز شود و صمیمیترین دوستش با لباسی خیره کننده وارد میشود. آوا پیراهنی به تن داشت که بالاتنهی آن از مخمل مشکی و ظریف ساخته شده و با یقه قلبی شکل، جلوهای کلاسیک و باوقار به او بخشیده بود
دامن بلند و پفی این لباس ترکیبی از تورهای درخشان و اکلیلی است که با هر حرکت، گویی هزاران ستاره را در فضای نیمهتاریک اتاق به رقص درمیآورد. کمربند ظریف مشکی که در جلو گره خورده، کمر باریک او را به زیبایی نشان میدهد و تضاد چشمنوازی با دامن روشن و پر زرق و برقش ایجاد کرده
او با لبخندی گرم به سمت سو آه میرود حضور او با این استایل فرانسوی و مدرن، نه تنها تحسین مهمانان را برمیانگیزد، بلکه آرامش و دلگرمی خاصی برای عروس در این شب سرنوشتساز به همراه دارشت آوا دست لرزاند سو آه را گرفت : خیلی خوشگل شدی ...
عروس با لباس پف دار هیجان انگیز زمزمه کرد : خیلی استرس دارم راستی دخترم کجاست .. حالش خوبه ؟..
آوا سر تکون داد سپس با لحن آرامی گفت : اومدم سری بهت بزنم خودم همین الان اومدم پس برم به دخترت هم سر بزنم باشه ؟..
سو آه محکم دوستش را به آغوش گرفت سپس کوتاه ازش جدا شد آوا لبخند رو لب از اتاق خارج شد .. کیف کتابی را در دستش فشرد سپس به سمت انتها راه رو هجوم برد لبخند رو لب از خدمتکار دختر کوچولو ای که در ملافه صورتی خواب بود گرفت پیشانی دختر بچه را بوسید سپس زمزمه کنان راهی شد : فسقلی .. خوابه .. تو بهترین روز مادرش خوابه.. آره
روی مبل در راه رو نشست تنها و ساکت دور از بقیه دور تر از صدا های زیاد محو دیدن بچه بود تا اینکه صدای توجه تو را جلب کرد : اون لباسو نپوشیدی؟.. چرا ..
آوا دستپاچه شد تند آب دهن قورت داد و سعی کرد آرام و بدون هیچگونه معطلی جواب بده : اممم سلام...دکتر .. جونگکوک اخم کرد و تند سمتش هجوم برد روبه رو او به دیوار تکیه داد بار دیگری گفت : نه اشکالی نداره مشکلی نیست من که مجبورت نکردم
ات بعد از نفس کوتاه ای به زمین خیره شد دختر با گونههایی که از خجالت گل انداخته بود، نگاهش را از دکتر دزدید و با لبخندی محجوب گوشهی. با صدایی آهسته و لحنی که قدردانی در آن موج میزد، گفت: خیلی غافلگیرم کردید، واقعاً نمیدونم چطور تشکر کنم لباسش خیلی قشنگه پرنسسیه
جونگکوک در حالی که با لبخندی مهربان به دیوار تکیه داده بود، نگاه گرمش را به دختر دوخت و با لحنی آرام گفت: لازم نیست خجالت بکشی این فقط یه هدیه کوچیک بود چون میدونستم این رنگ و مدل حسابی بهت میآد. خوشحالم که دوستش داشتی
دخترک متقابل لبخند را جمع کرد و دست کوچولو دختر بچه را در دستش فشرد جونگکوک آرام گفت : بچه رو دوست داری .. منظورم بچه هاست خب همه بچه دوست دارم خواستم بودنم
دخترک به این لحن پسر لبریز خندید : امم..بله از کودکان خیلی خوشم میاد مخصوصا اگه بچه خوده آدم باشه .. در آن راه رو سکوت شد ات خودش شوکه بود سخنی چی بود که به زبان آورد باعث گرم شدن خودش میشد و احساس میکرد تو تنور آتشین نشسته جونگکوک هم متقابل مثل آوا شد.. گرم و کمی هم لبخند زد چون از حرف آوا حسابی خوشش اومد بود
جونگکوک در حالی که با لبخندی محکم به دیوار تکیه داده بود خواست آن یک وو تا را بشکند نگاهش را روی پیراهن چرخاند و با لحنی پرشور گفت: میدونستم! این تضادِ مخمل مشکی با درخشش ستارههای روی دامنت دقیقاً همان چیزی است که به تو میآید. ببین چطور این پارچه زیر نور میدرخشد انگار تمام کهکشان را تن کردهای! مرواریدهای دور یقه هم که دیگر حرفی برای گفتن نمیگذاره ، واقعاً برازندهات شده . راستش را بخواهی حتی از چیزی که فکر میکردم هم زیباتر شدی. خوشحالم که سلیقه تو اینقدر خوب روی تن تو نشسته
دختر با گونههایی که حالا کاملاً سرخ شده بودند سرش را پایین انداخت و با انگشتانش لبهی حریر دامن را بازی داد. او با لبخندی لرزان و صدایی که از شدت شرمندگی بهسختی شنیده میشد، زمزمه کرد: خیلی... خیلی ممنونم دکتر. واقعاً انتظار این همه تعریف را نداشتم، شما همیشه به من لطف دارید
- ۱۳۳
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط