Part
Part⁷⁹
آسیه: دوباره شوخی کردی نه
اوففففففف من نمیدونم از دست تو باید چیکار کنم واقعاً
دوروک: یهو دلم خواست ببوسمش از خوشحالی
چون خیلی تغییر کرده بود نمیدونم چش شده بود اما هرچی شده بود خیلی خوب بود دلم میخواست همینجور بمونیم چون من به همینم راضیم بهتر از اینه که مص اون اولا حتی بهم اجازه حرف زدنم نده و هی به روم بیاره که ولشون کرده بودم
دوروک: آسیه اون چیه
آسیه: چ... چی چیه (یهو میبوستش)
دوروک چیکار میکنی
دوروک: چیه خب خواستم تشکر کنم
آسیه: بابت
دوروک: بابت اینکه نمیزاری تنها بمونم و بهم ی فرصت دیگه دادی
آسیه: اینجوری
یعنی منکه اجازه ندادم تو منو ببوسی
دوروک: یعنی باید اجازه بگیرم
آسیه: هروقت خودم اجازه بدم یا هروقت دلم خواست یکی میتونه منو ببوسه یا بهم دست بزنه فهمیدی😏
دوروک: چشم آسیه خانم😏😑
«5 روز بعد»
ایبیکه: الو آسیه
آسیه: سلام گلم صبح بخیر
ایبیکه: ببخشید این چند روز نبودم برک کارشو عقب انداخته بود باهم رفتیم مسافرت کوتاه
آسیه: میبینم ازت خبری نیست
نگو رفتی تفریحو...
خب حالا تعریف کن کجا ها رفتین
ایبیکه: رفتیم دیدن ستاره ها
واایییی آسیه من اون شبو خیلی دوست داشتم خیلی قشنگ بودن ستاره ها
آسیه: عههههه ستارهها 🤩
با این حرفش دلم خواست برم اونجا😌
آخه خیلی وقت بود نرفته بودم دیدن ستاره ها آخرین بار با دوروک رفته بودیم دقیقاً سه سال پیش😕
ایبیکه: آسیه...الووووووووو صدامو می شنوی.. آسیه
آسیه: ها بله ببخشید حواسم نبود
ایبیکه:کجاییی تو دختر
آسیه: حواسم رفت پیش ستارهها آخه آخرین بار با دوروک رفته بودیم دیدنشون
دوروک: از حموم اومده بودم داشتم موهامو خشک میکردم دستم خیلی خوب شده بود اما به خاطر اینکه هنوز بتونم کنارشون باشم دستمو هنوز توی آتل می بستم ولی آسیه وقتایی که دستم آتل نبود میگفت چیز سنگینی بر ندارم فکر کنم فهمیده که من دستم خوب شده چون امروز وقت دکتر گرفته که ببینیم واقعاً خوب شده ی نه
آسیه: دوباره شوخی کردی نه
اوففففففف من نمیدونم از دست تو باید چیکار کنم واقعاً
دوروک: یهو دلم خواست ببوسمش از خوشحالی
چون خیلی تغییر کرده بود نمیدونم چش شده بود اما هرچی شده بود خیلی خوب بود دلم میخواست همینجور بمونیم چون من به همینم راضیم بهتر از اینه که مص اون اولا حتی بهم اجازه حرف زدنم نده و هی به روم بیاره که ولشون کرده بودم
دوروک: آسیه اون چیه
آسیه: چ... چی چیه (یهو میبوستش)
دوروک چیکار میکنی
دوروک: چیه خب خواستم تشکر کنم
آسیه: بابت
دوروک: بابت اینکه نمیزاری تنها بمونم و بهم ی فرصت دیگه دادی
آسیه: اینجوری
یعنی منکه اجازه ندادم تو منو ببوسی
دوروک: یعنی باید اجازه بگیرم
آسیه: هروقت خودم اجازه بدم یا هروقت دلم خواست یکی میتونه منو ببوسه یا بهم دست بزنه فهمیدی😏
دوروک: چشم آسیه خانم😏😑
«5 روز بعد»
ایبیکه: الو آسیه
آسیه: سلام گلم صبح بخیر
ایبیکه: ببخشید این چند روز نبودم برک کارشو عقب انداخته بود باهم رفتیم مسافرت کوتاه
آسیه: میبینم ازت خبری نیست
نگو رفتی تفریحو...
خب حالا تعریف کن کجا ها رفتین
ایبیکه: رفتیم دیدن ستاره ها
واایییی آسیه من اون شبو خیلی دوست داشتم خیلی قشنگ بودن ستاره ها
آسیه: عههههه ستارهها 🤩
با این حرفش دلم خواست برم اونجا😌
آخه خیلی وقت بود نرفته بودم دیدن ستاره ها آخرین بار با دوروک رفته بودیم دقیقاً سه سال پیش😕
ایبیکه: آسیه...الووووووووو صدامو می شنوی.. آسیه
آسیه: ها بله ببخشید حواسم نبود
ایبیکه:کجاییی تو دختر
آسیه: حواسم رفت پیش ستارهها آخه آخرین بار با دوروک رفته بودیم دیدنشون
دوروک: از حموم اومده بودم داشتم موهامو خشک میکردم دستم خیلی خوب شده بود اما به خاطر اینکه هنوز بتونم کنارشون باشم دستمو هنوز توی آتل می بستم ولی آسیه وقتایی که دستم آتل نبود میگفت چیز سنگینی بر ندارم فکر کنم فهمیده که من دستم خوب شده چون امروز وقت دکتر گرفته که ببینیم واقعاً خوب شده ی نه
- ۴.۱k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط