خدمتکار من
خدمتکار من
پارت۱۳
درحال برگشتن به عمارت بودن و توی راه در مورد مهمونی پس فردا شب حرف میزدن
ـــ خب یه بار که بدون اون لباسا رقصیدیم فردا باید با اون لباسا برقصیم
+خیله خوب باشه
به عمارت رسیدن و آروم وارد شدن و رفتن توی اتاق چویا
دازای رفت داخل حموم تا وانو پر از آب کنه
چویا هم بیرون وایستاده بود و داشت به گوشیش نگاه میکرد که ایده ای زد به سرش و نیشخندی زد
+خب چویا وانو آماده کردم
بهش نگاه کرد و باشه ای گفت و رفت تو حموم
+خب لباساتو درب....
ـــ دازای این همه مدت تو منم و میشستی نه
+بله
ـــ ایندفعه نوبت منه
+چی..منظو.....
حرفش تموم نشده بود که چویا بلندش کرد و انداختش توی وان و خودشم رفت توی وان
+چیکار میکنی؟
ـــ هیچی فقط اوردمت حموم حالا هم لباستو در بیار
دازای سرخ سرخ شده بود
+خ.. خب لازم نیس خودم میتونم برم حموم
ـــ نترس بابا باهات کاری ندارم
+ولی...
ـــ هوف خودت خواستی
سمتش رفت و لباشو بوسید و دستاشو بالای سرش با یه دستش فقل کرد جوری که دستاش از وان اومده بود بیرون
دست آزادشو سمت دکمه های لباسش برد و آروم بازشون کرد و لباسشو دراورد
سمت شلوارش رفت و قبل از اینکه زیپشو باز کنه نگاهی به دازای انداخت
دازای از خجالت سرخ شده بود و داشت تقلا میکرد تا دستاشو از دست چویا دربیاره اما بی فایده بود چون زور چویا از دازای بیشتر بود
زیپ شلوارشو کشید پایین و به آرومی شلوارشو دراورد
ازش جدا شد که دازای سریع گفت
+چی..چیکار میکنی؟
ـــ هیچی فقط اومدیم حموم همین
دازای به خودش نگا کرد و دید لباسی جز لباس زیر تنش نبود و این باعث شد بیشتر سرخ بشه
چویا خندید و لباسای خودشو دراورد به جز لباس و.......
پارت۱۳
درحال برگشتن به عمارت بودن و توی راه در مورد مهمونی پس فردا شب حرف میزدن
ـــ خب یه بار که بدون اون لباسا رقصیدیم فردا باید با اون لباسا برقصیم
+خیله خوب باشه
به عمارت رسیدن و آروم وارد شدن و رفتن توی اتاق چویا
دازای رفت داخل حموم تا وانو پر از آب کنه
چویا هم بیرون وایستاده بود و داشت به گوشیش نگاه میکرد که ایده ای زد به سرش و نیشخندی زد
+خب چویا وانو آماده کردم
بهش نگاه کرد و باشه ای گفت و رفت تو حموم
+خب لباساتو درب....
ـــ دازای این همه مدت تو منم و میشستی نه
+بله
ـــ ایندفعه نوبت منه
+چی..منظو.....
حرفش تموم نشده بود که چویا بلندش کرد و انداختش توی وان و خودشم رفت توی وان
+چیکار میکنی؟
ـــ هیچی فقط اوردمت حموم حالا هم لباستو در بیار
دازای سرخ سرخ شده بود
+خ.. خب لازم نیس خودم میتونم برم حموم
ـــ نترس بابا باهات کاری ندارم
+ولی...
ـــ هوف خودت خواستی
سمتش رفت و لباشو بوسید و دستاشو بالای سرش با یه دستش فقل کرد جوری که دستاش از وان اومده بود بیرون
دست آزادشو سمت دکمه های لباسش برد و آروم بازشون کرد و لباسشو دراورد
سمت شلوارش رفت و قبل از اینکه زیپشو باز کنه نگاهی به دازای انداخت
دازای از خجالت سرخ شده بود و داشت تقلا میکرد تا دستاشو از دست چویا دربیاره اما بی فایده بود چون زور چویا از دازای بیشتر بود
زیپ شلوارشو کشید پایین و به آرومی شلوارشو دراورد
ازش جدا شد که دازای سریع گفت
+چی..چیکار میکنی؟
ـــ هیچی فقط اومدیم حموم همین
دازای به خودش نگا کرد و دید لباسی جز لباس زیر تنش نبود و این باعث شد بیشتر سرخ بشه
چویا خندید و لباسای خودشو دراورد به جز لباس و.......
- ۱۷۱
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط