خدمتکار من
خدمتکار من
پارت۱۲
همه ترسیده بودن چون گلوله به سر جک برخورد کرده بود
«ی..یاخدا اینجا داره چه...ا..اتفاقی میوفته؟»
«صبرکن ببینم اون دختر جدیده کجاس؟»
«راس میگی کجا رفته؟»
«حالا اونو بیخیال شید چطوری از اینجا فرار کنیم؟»
«نمیدونم»
همشون با اینکه ترسیده بودن ولی داشتن فکر میکردم که چطوری از جنگل برن بیرون که صدای بنگ بزرگی اومد و باعث شد همه بترسن
«یاخدایاخدا اصن ما چرا اومدیم اینجا؟»
«هی هی هی آروم باش املیا»
«نمیتونم نمیتونم»
املیا داشت گریه میکرد که یهو صدایی به گوششون رسید انگار صدای افتادن چندتا دیگه تکه گوشت روی هم بود
بعد از صدا چندتا چیز جلوی چشماشون افتاد ولی به خاطر تاریکی نمیدونستن اون چیه
«یکی نور چراغ قوه رو بگیره ببینیم چیه»
یکی از اونا نور چراغ قوه رو انداخت روی چیزایی که افتاده بود روی زمین ولی تا این کارو کرد صدای جیغ همشون دراومد
چیزی که اونا دیدن جسد بقیشون بود و بعد صدایی وحشتناک به خوششون رسید
ـــ خب خب خب چطوری بچه ها
همشون با ترس به سمت صدا برگشتن و با دوتا چشم قرمز مواجه شدن
«ت..تو اونارو کشتی؟»
+نه من کشتم
«چ.چی تو همون دختره ای پس کار تو بود عوضی»
ـــ خب حرف زدن بسه دازای نظرت چیه ها؟
+تا حالا دیدی من دربارهی کشتن جواب رد بدم
ـــ پس بریم تو کارش
جفتشون به سمت اونایی که مونده بودن حمله کردن و به دردناکترین شکل ممکن کشتنشون
+تا شماها باشید دیگه فضولی نکنید
دازای به چویا نگاه کرد
ـــ چیه چرا اینجوری نگام میکنی؟
+هیچی همینجوری
چویا بلند شد و دورکمر دازای رو گرفت
ـــ میدونی کشتن اینا خستم کرده
+خب چیکار کنم؟
چویا انگشت اون یکی دستشو روی لبای دازای کشید و دازای هم متوجه منظورش شد
+باشه هوطور مایلی
چویا لبخند زد و لبای دازای رو بوسید......
پارت۱۲
همه ترسیده بودن چون گلوله به سر جک برخورد کرده بود
«ی..یاخدا اینجا داره چه...ا..اتفاقی میوفته؟»
«صبرکن ببینم اون دختر جدیده کجاس؟»
«راس میگی کجا رفته؟»
«حالا اونو بیخیال شید چطوری از اینجا فرار کنیم؟»
«نمیدونم»
همشون با اینکه ترسیده بودن ولی داشتن فکر میکردم که چطوری از جنگل برن بیرون که صدای بنگ بزرگی اومد و باعث شد همه بترسن
«یاخدایاخدا اصن ما چرا اومدیم اینجا؟»
«هی هی هی آروم باش املیا»
«نمیتونم نمیتونم»
املیا داشت گریه میکرد که یهو صدایی به گوششون رسید انگار صدای افتادن چندتا دیگه تکه گوشت روی هم بود
بعد از صدا چندتا چیز جلوی چشماشون افتاد ولی به خاطر تاریکی نمیدونستن اون چیه
«یکی نور چراغ قوه رو بگیره ببینیم چیه»
یکی از اونا نور چراغ قوه رو انداخت روی چیزایی که افتاده بود روی زمین ولی تا این کارو کرد صدای جیغ همشون دراومد
چیزی که اونا دیدن جسد بقیشون بود و بعد صدایی وحشتناک به خوششون رسید
ـــ خب خب خب چطوری بچه ها
همشون با ترس به سمت صدا برگشتن و با دوتا چشم قرمز مواجه شدن
«ت..تو اونارو کشتی؟»
+نه من کشتم
«چ.چی تو همون دختره ای پس کار تو بود عوضی»
ـــ خب حرف زدن بسه دازای نظرت چیه ها؟
+تا حالا دیدی من دربارهی کشتن جواب رد بدم
ـــ پس بریم تو کارش
جفتشون به سمت اونایی که مونده بودن حمله کردن و به دردناکترین شکل ممکن کشتنشون
+تا شماها باشید دیگه فضولی نکنید
دازای به چویا نگاه کرد
ـــ چیه چرا اینجوری نگام میکنی؟
+هیچی همینجوری
چویا بلند شد و دورکمر دازای رو گرفت
ـــ میدونی کشتن اینا خستم کرده
+خب چیکار کنم؟
چویا انگشت اون یکی دستشو روی لبای دازای کشید و دازای هم متوجه منظورش شد
+باشه هوطور مایلی
چویا لبخند زد و لبای دازای رو بوسید......
- ۴۹۸
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط