{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

life like hell

life like hell
p:2

پلکامو اروم اروم از روی هم برداشتم و دیدم جونگکوک لبه ی تخت نشسته و داره نگاهم میکنه ترسیدم و سریع رفتم عقب و از ترسم خندید و اومد نزدیکم چشمامو بستم و نفس نفس میزدم چشمامو که باز کردم
گفتم: چرا اینجوری نگام میکنی؟ترسیدم

با خنده گفت: ببخشید داشتم محو زیبایی هات میشدم

لبخند زدم و گفتم: از دورم میتونی اینکارو بکنی
بعد نگاه ساعت کردم ساعت ۹ صبح بود پرسیدم:چرا نرفتی سرکار؟

گفت: خب امروز کار مهمی نداشتم برای جبران این چند روز که بیخوابی کشیدی و منتظرم موندی، امروز هرجور تو بخوای حالا بیا بریم صبحونه بخوریم.

لبخند زدم و گفتم: بانی کوچولوی من صبحونه هم درست کرده؟

از تخت پاشدم و دستشو گرفتم گوشیمم برداشتم و رفتیم سمت اشپزخونه به میز نگاه کردم و لبخند زدم سرمو به سینش تکیه دادم و اونم کمرمو با دستای داغش گرفت

نشستیم سر میز و مشغول صبحونه خوردن شدیم یهویی انگار چیزی یادش اومد و قیافه ی کیوتش به اخم تبدیل شد سرشو بالا گرفت و نگام کرد

_ ا/ت جایی از بدنت مشکل داره که ازم قایم میکنی؟

ترسیدم و تعجب کردم مدتی بود قلبم درد میکرد اما بهش نگفته بودم خونسرد خودمو نشون دادم

+ چطور؟
_چیزی رو داری ازم مخفی میکنی؟

ترسم بیشتر شد از کجا فهمیده بود

برای چی؟
تن صداشو برد بالا و تقریبا داشت داد میکشید

_جوابمو با سوال نده

چاره ای نداشتم جز اینکه بهش بگم

+ اره
_قلبته اره؟
+ از کجا میدونی
_دیشب دیدم توی خواب ناله میکنی و به قلبت دست میزنی

چشمام گرد شد واقعا اینکارو میکردم؟
سرمو انداختم پایین
دوباره داد کشید و از روی صندلیش بلند شد

_چهار روز نبودم چه بلایی سر خودت اوردی؟

از دادش میترسیدم و گریم گرفته بود

ن...نمیدونم من تقصیری ندارم یروز دیدم قلبم درد میکنه اما نمیخواستم بهت بگم

وقتی دید ترسیدم اروم تر شد از صندلی بلندم کرد و گذاشتم روی مبل خودشم کنارم نشست

دستشو انداخت دور گردنم و با اونیکی جفت دستامو گرفت

_چند وقته؟
دوهفته ای میشه

دوباره اخماش رفت توهم...


ادامه دارد
دیدگاه ها (۰)

life like hellp:3_الان باید بهم بگی؟صدام میلرزید و نفسم به ز...

life like hell

کپشن چک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط