life like hell
life like hell
p:4
انگشتامون توی هم گره خورده بود و به محض ورود بوی الکل و ضد عفونی کننده وارد ریه هام شد بالا سرمو نگاه کردم هنوز اخماش توهم بود اما جسمش مهربون بود.
بعد از انجام یسری کارا رفتم تا ازمایش بدم بعد از گرفتن خونم هنوز روی تخت تنها خوابیده بودم که جونگکوک اومد داخل.
_ چرا کاری میکنی که از رفتارام پشیمون شم؟
+ میدونستم اگر بهت بگم اینشکلی میکنی
نشست لبه ی تخت و دستامو گرفت
_میخواستی نگهش داری پیش خودت تا یه بلایی سرت بیاد؟
کوچیکترین اتفاقی که برات بیوفته انگار یه تیکه از قلبم خاکستر میشه و میریزه ته دلم
+من چند بار توی این چهار سال بهت گفتم از دادت و عصبانیتت میترسم.
دستامو ول کرد و موهامو نوازش میکرد بهم دیگه لبخند زدیم خم شد و لباشو روی پیشونیم نشوند .
بعد از چن دقیقه رفت بیرون تا با دکترم صحبت کنه و باهم اومدن تو اتاق که دکتر گفت: باید با شوهرتون تنها صحبت کنم
اروم بلند شدم و رفتم بیرون ولی از پشت در فالگوش وایسادم
دکتر : فعلا چیزی که بتونیم بهش اطمینان کنیم نیست اما به احتمال ۶۰ درصد نشونه ی سرطانه ممکنه این احتمال پایین بیاد یا بالا بره بازم میگم فعلا نمیخوام نگرانتون کنم اما خیلی مراقبت کنید.
بعد از تموم شدن حرفاش یکم دور شدم و وانمود کردم چیزی نشده شوکه از اتاق اومد بیرون و گفت: بریم سمت ماشین
توی راه بهش گفتم : حرفاتونو شنیدم اشکالی نداره قول میدم حالم خوب باشه.
بدون واکنش خاصی به حرفام لباشو جمع کرد و زد کنار با تعجب نگاش کردم دستاشو گذاشت روی فرمون و سرشو گذاشت روی دستاش و اشکای کوچیکی که روی گونش میریخت و دیدم .
دستمو گذاشتم روی شونش
و گفتم : بیخیال چیزی نیست که خودش گفت احتمالش بالا پایین میشه خواهش میکنم من تحمل دیدن اشکاتو ندارم.
با صدای لرزون گفت : ا.ت اگر اتفاقی برات بیوفته من خودمو میکشم
بغلش کردم و گفتم:.....
ادامه دارد....
p:4
انگشتامون توی هم گره خورده بود و به محض ورود بوی الکل و ضد عفونی کننده وارد ریه هام شد بالا سرمو نگاه کردم هنوز اخماش توهم بود اما جسمش مهربون بود.
بعد از انجام یسری کارا رفتم تا ازمایش بدم بعد از گرفتن خونم هنوز روی تخت تنها خوابیده بودم که جونگکوک اومد داخل.
_ چرا کاری میکنی که از رفتارام پشیمون شم؟
+ میدونستم اگر بهت بگم اینشکلی میکنی
نشست لبه ی تخت و دستامو گرفت
_میخواستی نگهش داری پیش خودت تا یه بلایی سرت بیاد؟
کوچیکترین اتفاقی که برات بیوفته انگار یه تیکه از قلبم خاکستر میشه و میریزه ته دلم
+من چند بار توی این چهار سال بهت گفتم از دادت و عصبانیتت میترسم.
دستامو ول کرد و موهامو نوازش میکرد بهم دیگه لبخند زدیم خم شد و لباشو روی پیشونیم نشوند .
بعد از چن دقیقه رفت بیرون تا با دکترم صحبت کنه و باهم اومدن تو اتاق که دکتر گفت: باید با شوهرتون تنها صحبت کنم
اروم بلند شدم و رفتم بیرون ولی از پشت در فالگوش وایسادم
دکتر : فعلا چیزی که بتونیم بهش اطمینان کنیم نیست اما به احتمال ۶۰ درصد نشونه ی سرطانه ممکنه این احتمال پایین بیاد یا بالا بره بازم میگم فعلا نمیخوام نگرانتون کنم اما خیلی مراقبت کنید.
بعد از تموم شدن حرفاش یکم دور شدم و وانمود کردم چیزی نشده شوکه از اتاق اومد بیرون و گفت: بریم سمت ماشین
توی راه بهش گفتم : حرفاتونو شنیدم اشکالی نداره قول میدم حالم خوب باشه.
بدون واکنش خاصی به حرفام لباشو جمع کرد و زد کنار با تعجب نگاش کردم دستاشو گذاشت روی فرمون و سرشو گذاشت روی دستاش و اشکای کوچیکی که روی گونش میریخت و دیدم .
دستمو گذاشتم روی شونش
و گفتم : بیخیال چیزی نیست که خودش گفت احتمالش بالا پایین میشه خواهش میکنم من تحمل دیدن اشکاتو ندارم.
با صدای لرزون گفت : ا.ت اگر اتفاقی برات بیوفته من خودمو میکشم
بغلش کردم و گفتم:.....
ادامه دارد....
- ۶۰
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط