امن ترین خطر
«امن ترین خطر »
𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟕
𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚
فضای سالن سنگین شده بود.
هیچکس حرف نمیزد.
فقط صدای آرام تیکتاک ساعت دیواری در سکوت عمارت میپیچید.
میره هنوز همانجا ایستاده بود. لبخند آرامش روی لبهایش مانده بود، اما نگاهش مثل تیغهای تیز بین جونکوک و آیلین حرکت میکرد.
جونکوک دستش هنوز دور بازوی آیلین بود.
محکم.
انگار نمیخواست حتی یک قدم دیگر به او نزدیک شود.
میره بالاخره سکوت را شکست.
«واقعاً فکر نمیکردم اینقدر زود جایگزین پیدا کنی.»
صدایش آرام بود، اما هر کلمهاش طعنه داشت.
جونکوک بدون هیچ احساسی گفت:
«اون جایگزین هیچکس نیست.»
میره ابرویش را بالا برد.
«اوه؟»
نگاهش دوباره روی آیلین افتاد.
چند لحظه طولانی او را نگاه کرد، انگار چیزی را بررسی میکند.
بعد آهسته گفت:
«پس چرا اینجاست؟»
آیلین حس کرد نگاه آن زن پوستش را میسوزاند.
جونکوک کوتاه جواب داد:
«به تو ربطی نداره.»
میره خندید.
خندهای کوتاه و سرد.
«همیشه همینطوری بودی.»
چند قدم در سالن راه رفت. پاشنه کفشهایش روی کف مرمر صدا میداد.
بعد ناگهان ایستاد و به یکی از مردهای جونکوک نگاه کرد.
«قهوه ندارید؟ راه طولانیای اومدم.»
مرد برای لحظهای مردد به جونکوک نگاه کرد.
جونکوک با بیحوصلگی گفت:
«برو بیار.»
چند دقیقه بعد سالن کمی آرامتر شد.
میره روی یکی از مبلها نشست، پا روی پا انداخت و فنجان قهوه را در دست گرفت.
اما نگاهش هنوز روی آیلین بود.
«پس... آیلین.»
نامش را آهسته گفت.
«چطور با کوکی آشنا شدی؟»
قبل از اینکه آیلین جواب بدهد، جونکوک گفت:
«سؤال نپرس.»
میره جرعهای از قهوهاش نوشید.
«دارم باهاش حرف میزنم.»
بعد دوباره به آیلین نگاه کرد.
«میترسی ازش؟»
آیلین چند ثانیه سکوت کرد.
سؤال سادهای بود… اما جوابش پیچیدهتر از آن بود که به نظر میرسید.
او آرام گفت:
«نه.»
چشمهای میره برق کوتاهی زد.
«جالبه.»
نگاهش به جونکوک برگشت.
«بیشتر آدمها ازش میترسن.»
جونکوک بیحوصله گفت:
«حرفت تموم شد؟»
میره فنجان را روی میز گذاشت.
«نه. تازه شروع کردم.»
بعد خیلی آرام ادامه داد:
«میدونی چرا برگشتم؟»
جونکوک چیزی نگفت.
میره چند ثانیه به او خیره ماند.
بعد گفت:
«چون یه نفر سعی کرد منو بکشه.»
سالن ناگهان ساکتتر شد.
آیلین متعجب به او نگاه کرد.
میره شانه بالا انداخت.
«گلوله از کنار سرم رد شد.»
بعد نگاهش را مستقیم به جونکوک دوخت.
«حدس بزن اولین کسی که به ذهنم رسید کی بود.»
جونکوک سرد گفت:
«من نبودم.»
میره لبخند زد.
«میدونم.»
چند لحظه سکوت شد.
بعد او خیلی آرام ادامه داد:
«ولی کسی که دستورشو داده…»
نگاهش لحظهای روی مردهای اطراف سالن چرخید.
«از آدمهای تو بوده.»
فضا ناگهان متشنج شد.
چند نفر از مردها ناخودآگاه جابهجا شدند.
جونکوک آرام جلو رفت.
حالا درست روبهروی میره ایستاده بود.
«اسم بگو.»
میره سرش را کمی کج کرد.
«میگم.»
بعد مکث کوتاهی کرد.
«اما نه الان.»
چشمهای جونکوک باریک شد.
«بازی نکن.»
میره آهسته بلند شد.
حالا فاصلهشان فقط چند قدم بود.
او زمزمه کرد:
«تو بهتر از هر کسی میدونی که من عاشق بازیام.»
بعد ناگهان نگاهش دوباره به آیلین افتاد.
لبخندش برگشت.
«و به نظر میاد بازی جدیدی هم پیدا کردم.»
جونکوک فوراً گفت:
«میره.»
لحنش هشدارآمیز بود.
میره فقط شانه بالا انداخت.
«آروم باش.»
بعد رو به آیلین گفت:
«نترس. هنوز قصد کشتنتو ندارم.»
آیلین خشکش زد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، جونکوک ناگهان دست میره را گرفت.
محکم.
«دیگه یه کلمه درباره اون بگی—»
میره بدون ترس به چشمهایش نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت بینشان کش آمد.
بعد خیلی آرام گفت:
«آه… حالا فهمیدم.»
جونکوک اخم کرد.
«چی رو؟»
میره لبخند زد.
«چرا نمیخوای من نزدیکش بشم.»
نگاهش دوباره روی آیلین افتاد.
این بار دقیقتر.
عمیقتر.
و بعد آرام زمزمه کرد:
«تو ازش خوشت اومده، نه؟»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟕
𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚
فضای سالن سنگین شده بود.
هیچکس حرف نمیزد.
فقط صدای آرام تیکتاک ساعت دیواری در سکوت عمارت میپیچید.
میره هنوز همانجا ایستاده بود. لبخند آرامش روی لبهایش مانده بود، اما نگاهش مثل تیغهای تیز بین جونکوک و آیلین حرکت میکرد.
جونکوک دستش هنوز دور بازوی آیلین بود.
محکم.
انگار نمیخواست حتی یک قدم دیگر به او نزدیک شود.
میره بالاخره سکوت را شکست.
«واقعاً فکر نمیکردم اینقدر زود جایگزین پیدا کنی.»
صدایش آرام بود، اما هر کلمهاش طعنه داشت.
جونکوک بدون هیچ احساسی گفت:
«اون جایگزین هیچکس نیست.»
میره ابرویش را بالا برد.
«اوه؟»
نگاهش دوباره روی آیلین افتاد.
چند لحظه طولانی او را نگاه کرد، انگار چیزی را بررسی میکند.
بعد آهسته گفت:
«پس چرا اینجاست؟»
آیلین حس کرد نگاه آن زن پوستش را میسوزاند.
جونکوک کوتاه جواب داد:
«به تو ربطی نداره.»
میره خندید.
خندهای کوتاه و سرد.
«همیشه همینطوری بودی.»
چند قدم در سالن راه رفت. پاشنه کفشهایش روی کف مرمر صدا میداد.
بعد ناگهان ایستاد و به یکی از مردهای جونکوک نگاه کرد.
«قهوه ندارید؟ راه طولانیای اومدم.»
مرد برای لحظهای مردد به جونکوک نگاه کرد.
جونکوک با بیحوصلگی گفت:
«برو بیار.»
چند دقیقه بعد سالن کمی آرامتر شد.
میره روی یکی از مبلها نشست، پا روی پا انداخت و فنجان قهوه را در دست گرفت.
اما نگاهش هنوز روی آیلین بود.
«پس... آیلین.»
نامش را آهسته گفت.
«چطور با کوکی آشنا شدی؟»
قبل از اینکه آیلین جواب بدهد، جونکوک گفت:
«سؤال نپرس.»
میره جرعهای از قهوهاش نوشید.
«دارم باهاش حرف میزنم.»
بعد دوباره به آیلین نگاه کرد.
«میترسی ازش؟»
آیلین چند ثانیه سکوت کرد.
سؤال سادهای بود… اما جوابش پیچیدهتر از آن بود که به نظر میرسید.
او آرام گفت:
«نه.»
چشمهای میره برق کوتاهی زد.
«جالبه.»
نگاهش به جونکوک برگشت.
«بیشتر آدمها ازش میترسن.»
جونکوک بیحوصله گفت:
«حرفت تموم شد؟»
میره فنجان را روی میز گذاشت.
«نه. تازه شروع کردم.»
بعد خیلی آرام ادامه داد:
«میدونی چرا برگشتم؟»
جونکوک چیزی نگفت.
میره چند ثانیه به او خیره ماند.
بعد گفت:
«چون یه نفر سعی کرد منو بکشه.»
سالن ناگهان ساکتتر شد.
آیلین متعجب به او نگاه کرد.
میره شانه بالا انداخت.
«گلوله از کنار سرم رد شد.»
بعد نگاهش را مستقیم به جونکوک دوخت.
«حدس بزن اولین کسی که به ذهنم رسید کی بود.»
جونکوک سرد گفت:
«من نبودم.»
میره لبخند زد.
«میدونم.»
چند لحظه سکوت شد.
بعد او خیلی آرام ادامه داد:
«ولی کسی که دستورشو داده…»
نگاهش لحظهای روی مردهای اطراف سالن چرخید.
«از آدمهای تو بوده.»
فضا ناگهان متشنج شد.
چند نفر از مردها ناخودآگاه جابهجا شدند.
جونکوک آرام جلو رفت.
حالا درست روبهروی میره ایستاده بود.
«اسم بگو.»
میره سرش را کمی کج کرد.
«میگم.»
بعد مکث کوتاهی کرد.
«اما نه الان.»
چشمهای جونکوک باریک شد.
«بازی نکن.»
میره آهسته بلند شد.
حالا فاصلهشان فقط چند قدم بود.
او زمزمه کرد:
«تو بهتر از هر کسی میدونی که من عاشق بازیام.»
بعد ناگهان نگاهش دوباره به آیلین افتاد.
لبخندش برگشت.
«و به نظر میاد بازی جدیدی هم پیدا کردم.»
جونکوک فوراً گفت:
«میره.»
لحنش هشدارآمیز بود.
میره فقط شانه بالا انداخت.
«آروم باش.»
بعد رو به آیلین گفت:
«نترس. هنوز قصد کشتنتو ندارم.»
آیلین خشکش زد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، جونکوک ناگهان دست میره را گرفت.
محکم.
«دیگه یه کلمه درباره اون بگی—»
میره بدون ترس به چشمهایش نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت بینشان کش آمد.
بعد خیلی آرام گفت:
«آه… حالا فهمیدم.»
جونکوک اخم کرد.
«چی رو؟»
میره لبخند زد.
«چرا نمیخوای من نزدیکش بشم.»
نگاهش دوباره روی آیلین افتاد.
این بار دقیقتر.
عمیقتر.
و بعد آرام زمزمه کرد:
«تو ازش خوشت اومده، نه؟»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۱.۰k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط