{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دهم

پارت دهم:
داستان از دیدگاه یونگی: امروز قرار بود برای استقبال آرانا به فرودگاه برن ، مامان و بابای جیمین با ماشین شخصی خودشون چند دقیقه قبل از جیمین به فرودگاه میرفتن ، جیمین هم دنبال یونگی می‌رفت تا با اون بره فرودگاه ، بعد هم آرانا با مامان و بابای جیمین به خونه جیمین می‌رفت و جیمین و یونگی به کمپانی میرفتن ، یونگی یه پیراهن مردانه شکلاتی با شلوار پارچه‌ای و کراوات کرمی و کفش های مردانه شکلاتی تن کرد و موهاش رو دم اسبی بست ، برای اینکه زود تر به فرودگاه برسن یونگی به سر خیابان رفت تا از اونجا سوار ماشین جیمین بشه ، جیمین هم ست کاملا سیاه زده بود و موهاش رو مثل یونگی بسته بود ، وارد اتوبان شدن تا برن فرودگاه ، جیمین بالاخره جرئت کرد و گفت: واکنشت چیه ؟ یونگی که تا آن زمان به درخت های کنار جاده خیره شده بود گفت: به چی ؟ جیمین گفت: به همین قضیه. یونگی لب پایینشو گاز گرفت و گفت: ببین ، من دوستت دارم ، هر چوری که باشی ، و میدونم تو هم دوستم داری ، خب ، در زندگی قبلی ما هم آرانا و والدین تو باعث جدایی ما شدن ، نمیدونم ، شاید قراره تو این زندگی هم به هم نرسیم. جیمین گفت: نه اینطور نیست ، من دیگه هیچ چیزی برای از دست دادن ندارم ، نیاز باشه از کمپانی اخراج میشم ولی با تو زندگی میکنم ، من فقط می‌خوام در این چند روز ، با خانواده و آرانا حرف بزنم تا اونا رو راضی کنم ، نگران نباش . یونگی آه دردناکی کشید و گفت: امیدوارم. به فرودگاه رسیدن ، دوتاشونم از زندگی قبلیشون ، چهره محو و غیر قابل شناسایی از آرانا داشتن و میخواستن اونو کامل ببینن ، بعد چند دقیقه پرواز لندن سئول به زمین نشست ، یکم بعد یه دختر قد کوتاه ، نسبتا برنزه ، خیلی خیلی لاغر ولی خوش اندام ، با چشم های آبی کمرنگ و موهای فرفری سیاه که دم اسبی بسته بود ، صورت استخوانی و بینی دراز ، دسته آرانا اهل بریتانیا بود ولی فرم چشماش مثل کره ای ها بادامی بود ، شلوار پارچه‌ای قرمز شرابی بلند با یه شونیز مدل مردانه سیاه و پاشنه بلند های سیاه و کیف دستی زنانه قرمز و چمدان نقره‌ای ، آرانا دختر خوشگلی هست ، در جایگاه خودش جذاب و زیبا و دلنشین ، صدایی نازک و ظریف داره مثل یک پرنسس ، اما با این حال بازم جیمین نمی‌خواست با این دختر زندگی مشترک داشته باشه ، آرانا نزدیک اومد با والدین جیمین احوالپرسی کرد ، بعدش با جیمین و یونگی دست داد و احوالپرسی کرد ، آرانا چشم از یونگی بر نمی‌داشت تا اینکه پرسید: شما و آقای پارک چقدر به هم میاین . دوتاشونم سرخ شدن ، تا اینکه آرانا خندید و گفت: منظورم این نبود ، دوتاتونم بلوند و قدبلند و جذابین. به هر حال باید هم یونگی هم جیمین کاری میکردن تا آرانا برگرده لندن و با جیمین ازدواج نکنه ، شاید این مأموریت زیاد هم سخت نبود .
های گایز پارت دهم 🍏🍋‍🟩
دیدگاه ها (۰)

پارت دوازدهم:داستان از دیدگاه جیمین: تقریباً ، ۵ روزی میشد ک...

پارت نهم:داستان از دیدگاه جیمین: معمولا خونه جیمین وقتی خودش...

پارت هشتم:داستان از دیدگاه یونگی: روز تعطیل بود ، با مونکوت ...

فیک جدید: معرفی افراد :یونگی: یونگی یه پسر جوان تقریباً ۳۵ س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط