{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هشتم

پارت هشتم:
داستان از دیدگاه یونگی: روز تعطیل بود ، با مونکوت صبحانه خورده بود ، مونکوت با اکیپی از دوستاش به پیاده‌روی رفته بود اما یونگی حال نداشت و روی تختش می‌چرخید تا اینکه چشمش به پیامی که از طرف جیمین اومده بود افتاد ، جیمین نوشته بود: سلام صبح بخیر ، بیداری ؟ مزاحم نیستم ؟ یونگی در جواب نوشت : سلام ممنونم ، اره خیلی وقته بیدارم ، نه مزاحم نیستی حرفی هست ؟ بعد چند ثانیه جیمین آنلاین شد و گفت: خوبه ، هیچ میخواستم بدونم اگه بیکاری و کار خاصی نداری باهم به بیرون بریم و یکم بگردیم . یونگی گفت: نه من کار خاصی ندارم ، حالا چرا میخوای با من بری؟ جیمین جواب داد: خب چون منو تو باهم قرار میزاریم و خب هم تو بیکاری هم من. یونگی تایپ کرد : ساعت چند ؟ جیمین گفت: ۳ بعد از ظهر خوبه؟ یونگی گفت: باشه. جیمین گفت: میام دنبالت ، آدرس هم لازم نیست بدی آدرس خونت رو از شناسه توی کمپانی برداشتم 🤫 ، یونگی بعد تموم کردن با جیمین پا شد و سراغ کمدش رفت ، یه شلوار پارچه ای بگ زیتونی با پیراهن لش سفید که جلوش شکل👾 رو داشت تن کرد و کفش های اسپورت سفید با کلاه کاسکت همرنگ شلوار ، تازه تموم کرده بود که جیمین بهش پیام داد که پایین ساختمان منتظره ، یونگی پایین رفت و سوار ماشین جیمین شد ، جیمین هم تیپ زیبایی زده بود ، شلوار لی بگ آبی پررنگ با یه پیراهن مردانه آستین بلند آبی کمرنگ که راه راه های سفید داشت رو با جلیقه کت و شلوار سفید شیری با کفش های اسپورت سفید ، یونگی سلام کرد و جیمین جواب داد بعد چند دقیقه که از محله یونگی اینا خارج شده بودن ، یونگی پرسید: کجا میریم ؟ جیمین گفت: نمیدونم ، هوا گرمه و اگه به یه جای خنک و خشک نریم احتمالا می‌پزیم ، خب ، نظرت چیه بریم خونه من ؟ یونگی تعجب کرد و گفت: خب ، برا من مشکلی نیست اما چرا به خونه تو بریم؟ خونه ما خالیه ، مونکوت خونه نیست میتونیم بریم خونه ما . جیمین گفت: خونه شما که اومدم ، اما تو به خونه ما نیومدی می‌خوام خونه منم ببینی . ( فلش بک: دو روز پیش وقتی جیمین یونگی رو به خونشون میرسوند دم در مونکوت رو دیدن و مونکوت هم به جیمین اصرار کرد که برا شام برن خونه اونا و جیمین هم قبول کرد) . جیمین با ریموت در حیاط خونه اش رو باز کرد و داخل شدن ، خونه درست وسط حیاط بود ، دور خونه با چمن های مصنوعی پوشونده شده بود و راه خانه رو با سنگفرش بتنی پر کرده بودن ، کنار خونه یه استخر کوچولو بود که داخلش پر آب سرد ، کنار استخر یه آلاچیق فلزی ولی شیک بزرگ بود که از سقف آن چراغ های رنگی رنگی آویزان شده بود ، یونگی با ذوق به ویلای خاص با نمای رومی دوبلکس ساختمان نگاه میکرد که یهو متوجه شد که رنگ جیمین پریده و به بنز خاکستری جلوی پارکینگ نگاه میکرد ، یونگی یکی از ابرو هاشو بالا انداخت و گفت: نمی‌دونستم ماشین دیگه ای هم داری . جیمین زیر لب گفت: ماشین من نیست. یونگی تعجب کرد ولی حرفی نزد ، وارد خونه شدن ، جیمین داخل خونه اش خیلی با احتیاط و دقت حرکت میکرد انگار که دزدی هست که برا دزدی اومده ، جلوی ورودی پذیرایی ایستاد و با ارومی درو باز کرد و از چیزی که دید چشماش گرد شد ‌.
ادامه پارت نهم ☄️
دیدگاه ها (۰)

پارت نهم:داستان از دیدگاه جیمین: معمولا خونه جیمین وقتی خودش...

پارت دهم:داستان از دیدگاه یونگی: امروز قرار بود برای استقبال...

پارت هفتم:داستان از دیدگاه یونگی: با جیمین به پارکینگ کمپانی...

پارت ششم: داستان از دیدگاه جیمین: چند روزی بود که خوابای پری...

پارت چهارم:داستان از دیدگاه جیمین: بعد از نزدیک شدن یونگی و ...

پارت سوم:داستان از دیدگاه یونگی: صبح که بیدار شد مستقیماً سر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط