رئیس سختگیر و مغرور من
رئیس سختگیر و مغرور من
پارت ۴ (بخش اول)
ویو نویسنده
بالاخره آن روز رسید؛ روزی که هانول مدتها منتظرش بود.
امروز اولین روز کاری او در شرکتی بود که با هزار زحمت و بدبختی توانسته بود در آن استخدام شود.
از صبح زود مشغول آماده شدن بود تا مبادا دیر برسد یا در همان روز اول خرابکاری کند.
الان ساعت شش صبح است و هانول پیاده به سمت شرکت حرکت میکند. ساعت هفت کارش شروع میشود و او برای اینکه دیر نکند، زودتر راه افتاده است.
ویو هانول
امروز اولین روز کاری منه.
خیلی هیجانزدهام و دلم میخواد کار کردن توی این شرکت رو تجربه کنم، اما انقدر استرس دارم که به زور دارم راه میرم.
امیدوارم بتونم خودمو کنترل کنم و خرابکاری نکنم.
(چند دقیقه بعد)
بالاخره رسیدم...
الان جلوی شرکت ایستادم، اما انقدر استرس دارم که نمیتونم واردش بشم.
باید آروم باشم...
همه چیز درست میشه.
ویو نویسنده
هانول بالاخره توانست خودش را کنترل کند و وارد شرکت شود.
اما شدت استرسش آنقدر زیاد بود که حتی یادش رفته بود قرار است در کدام بخش شرکت کار کند.
ویو هانول
ای وای...
حالا چیکار کنم؟
اصلاً یادم نمیاد قرار بود توی کدوم بخش کار کنم.
چرا یادم نمیاد؟
بدبخت شدم...
آخ!
ببخشید، خیلی معذرت میخوام!
ویو نویسنده
هانول که غرق فکرهای خودش بود، متوجه اطرافش نشد و با دختری هم سن خودش برخورد کرد.
همه برگههایش روی زمین پخش شدند.
دختر سریع خم شد و شروع کرد به جمع کردن برگهها.
سنا: چیزیت نشد؟ حالت خوبه؟
هانول: بله، خوبم. ببخشید حواسم نبود.
سنا: نه، تقصیر من بود. بفرما، اینم برگههات.
هانول: ممنون که کمکم کردی.
سنا: خواهش میکنم. راستی، تو تازه استخدام شدی؟
هانول: بله. امروز اولین روز کاریمه و متأسفانه انقدر استرس دارم که یادم رفته قراره توی کدوم بخش کار کنم.
سنا: آها... پس تو همون تازه واردی هستی که قرار بود بیاد بخش ما.
هانول: جدی؟ یعنی قراره توی بخش شما کار کنم؟
سنا: آره. منم فقط یک ماهه اینجا استخدام شدم.
هانول: پس هر دومون تازه واردیم.
سنا: آره... راستش هنوز خیلی با بقیه صمیمی نشدم.
هانول: پس فقط من نیستم که اینطوریام.
سنا لبخند کوچکی زد.
سنا: اگر دوست داشتی... میتونیم دوست هم باشیم.
هانول: واقعاً؟ خیلی خوشحال میشم.
ادامه در بخش دوم...
پارت ۴ (بخش اول)
ویو نویسنده
بالاخره آن روز رسید؛ روزی که هانول مدتها منتظرش بود.
امروز اولین روز کاری او در شرکتی بود که با هزار زحمت و بدبختی توانسته بود در آن استخدام شود.
از صبح زود مشغول آماده شدن بود تا مبادا دیر برسد یا در همان روز اول خرابکاری کند.
الان ساعت شش صبح است و هانول پیاده به سمت شرکت حرکت میکند. ساعت هفت کارش شروع میشود و او برای اینکه دیر نکند، زودتر راه افتاده است.
ویو هانول
امروز اولین روز کاری منه.
خیلی هیجانزدهام و دلم میخواد کار کردن توی این شرکت رو تجربه کنم، اما انقدر استرس دارم که به زور دارم راه میرم.
امیدوارم بتونم خودمو کنترل کنم و خرابکاری نکنم.
(چند دقیقه بعد)
بالاخره رسیدم...
الان جلوی شرکت ایستادم، اما انقدر استرس دارم که نمیتونم واردش بشم.
باید آروم باشم...
همه چیز درست میشه.
ویو نویسنده
هانول بالاخره توانست خودش را کنترل کند و وارد شرکت شود.
اما شدت استرسش آنقدر زیاد بود که حتی یادش رفته بود قرار است در کدام بخش شرکت کار کند.
ویو هانول
ای وای...
حالا چیکار کنم؟
اصلاً یادم نمیاد قرار بود توی کدوم بخش کار کنم.
چرا یادم نمیاد؟
بدبخت شدم...
آخ!
ببخشید، خیلی معذرت میخوام!
ویو نویسنده
هانول که غرق فکرهای خودش بود، متوجه اطرافش نشد و با دختری هم سن خودش برخورد کرد.
همه برگههایش روی زمین پخش شدند.
دختر سریع خم شد و شروع کرد به جمع کردن برگهها.
سنا: چیزیت نشد؟ حالت خوبه؟
هانول: بله، خوبم. ببخشید حواسم نبود.
سنا: نه، تقصیر من بود. بفرما، اینم برگههات.
هانول: ممنون که کمکم کردی.
سنا: خواهش میکنم. راستی، تو تازه استخدام شدی؟
هانول: بله. امروز اولین روز کاریمه و متأسفانه انقدر استرس دارم که یادم رفته قراره توی کدوم بخش کار کنم.
سنا: آها... پس تو همون تازه واردی هستی که قرار بود بیاد بخش ما.
هانول: جدی؟ یعنی قراره توی بخش شما کار کنم؟
سنا: آره. منم فقط یک ماهه اینجا استخدام شدم.
هانول: پس هر دومون تازه واردیم.
سنا: آره... راستش هنوز خیلی با بقیه صمیمی نشدم.
هانول: پس فقط من نیستم که اینطوریام.
سنا لبخند کوچکی زد.
سنا: اگر دوست داشتی... میتونیم دوست هم باشیم.
هانول: واقعاً؟ خیلی خوشحال میشم.
ادامه در بخش دوم...
- ۲۲۱
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط