بسم الله...
بسم الله...
بچه ها کسل بودندو بی حوصله ،حاجی)همت( سردر گوش یکی برده بود زیر چشمی بقیه را می پایید.انگار شیطنتش گل کرده بود.عراقی آمد تو و حاجی پشت سرش.بچه ها دویدند و دور آن ها.حاجی عراقی را سپرد دست بچه ها و خودش رفت کنار،انها هم انگار دلشان میخواست عقده هاشان را سریک نفر خالی کنند،ریختند سر عراقی و شروع کردند به مشت و لگد زدن او.حاجی هم هیچی نمیگفت!!!فقط نگاه میکرد.یکی رفت تفنگش را آورد و گذاشت کنار سرعراقی.عراقی رنگش پرید و زبان باز کردکه:((بابا نکشید!من از خودتونم ))و شروع کرد تند تند،لباس هایی را که کش رفته بود کندن و غر زدن که((حاجی جون،تو هم با این نقشه هات،نزدیک بود مارو به کشتن بدی،حالا شبیه عراقی هاییم دلیل نمیشه که...))صدای خنده حاجی وو بچه ها بلند شد...
بچه ها کسل بودندو بی حوصله ،حاجی)همت( سردر گوش یکی برده بود زیر چشمی بقیه را می پایید.انگار شیطنتش گل کرده بود.عراقی آمد تو و حاجی پشت سرش.بچه ها دویدند و دور آن ها.حاجی عراقی را سپرد دست بچه ها و خودش رفت کنار،انها هم انگار دلشان میخواست عقده هاشان را سریک نفر خالی کنند،ریختند سر عراقی و شروع کردند به مشت و لگد زدن او.حاجی هم هیچی نمیگفت!!!فقط نگاه میکرد.یکی رفت تفنگش را آورد و گذاشت کنار سرعراقی.عراقی رنگش پرید و زبان باز کردکه:((بابا نکشید!من از خودتونم ))و شروع کرد تند تند،لباس هایی را که کش رفته بود کندن و غر زدن که((حاجی جون،تو هم با این نقشه هات،نزدیک بود مارو به کشتن بدی،حالا شبیه عراقی هاییم دلیل نمیشه که...))صدای خنده حاجی وو بچه ها بلند شد...
- ۹۵۴
- ۲۶ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط