جادوی عشق ۱۰ part
جادوی عشق ۱۰ part
نکنه اتفاقي براشون افتاده باشه؟ قلبم اروم و قرار نداشت
بعد این همه سال اینجور یهویی نگرانشون شده بودم پس
حتما يه چيزي بود.. از شدت نگرانی و اضطراب شام هم نتونستم بخورم.
يه چيزي توي قلبم واقعا گواه خيلي بدي ميداد.. شستن ظرفها رو برعهده گرفتم و بقیه رفتن بخوابن. پشت میز نشستم و دست زیر چونه ام زدم و شیر آب رو
با ذهنم باز کردم و بعد ظرفها رو دونه دونه بلند کردم. با ذهنم کنترلشون میکردم و زیر شیر آب میگرفتم و تمیز میشدن و سرجاشون میذاشتمشون دستمو زیر چونه ام جا به جا کردم که یه دفعه
مامان باعث شد از جا بپرم تایکا..
صداي
سریع بلند شدم و هول نگاش کردم که کنترل ظرف روي هوا مونده رو از دست دادم که پرت شد تو ظرف شويي..
اخ..
تند نگاش کردم.
مامان ابرو بالا انداخت و گفت:همه چي مرتبه ؟ لبخند زدم و تند گفتم اره... اره.. ظرفا تموم شده..اين يکي
رو.. احتمالا بد گذاشته بودم افتاد.
و رفتم سر ظرفشویی و ارنیکه افتاد رو گذاشتم بالا.
چندتا ظرف نشسته مونده.
مامان جلو اومد.
تند ظرفا رو محو و نامرئی کردم.
ديد ظرفي نيست و گفت : مرسي عزيزم..برو بخواب..
چشم..شما برو..
سري تکون داد و رفت.
; بهترین دوستم جلوي در بود و با دیدنم لبخند زد و گفت: به به ببين کي اومده..
تند سرمو بردم داخل کلاس و از اینکه دیدم مربي رقصمون نبود انگار کل دنیا رو بهم دادن و با ذوق
گفتم نیومده؟
دست به کمر زد و گفت: نه خوش شانس جیغ شاد و ارومی کشیدم و با خنده دویدم داخل.
خندید و پشتم اومد
به بچه ها سلام کردم و تند رفتم تو رخت کن و شروع
کردم به عوض کردن لباس و بستن موهام.
نلي براي مدرسه نيويورك ثبت نام نميكني؟
نیویورک بزرگترین مدرسه باله رو داشت و به تازگی تصمیم
گرفته بود هنرجو بپذیره
هرکسي ارزوش بود اونجا باشه..اما...
به بند کفشام زل زدم و گفتم:نه.. متعجب گفت:تایکا..
نگاش کردم.
موهاي قهوه اي روشنش رو پشت سرش گوجه اي کرده بود و با چشمایی همرنگ موهاش توي اون لباس باله
بود و با چشمایی همرنگ موهاش توي اون لباس باله
یاسیش زل زده بود بهم.
نلي دوست نداري اونجا باشي؟
تند بندهاي کفشم رو بستم و گفتم دوست دارم ولي نمیتونم از خانواده ام دور شم..
مهربون نگام کرد.
صداي كف زدن مربیمون و بعد صداي نکره خودش میگفت
اومده.
سریع ساکم رو انداختم کنار و رفتیم داخل کلاس
رقصیدن از جمله آرامش بخش ترین کارهای زندگیم بود که هیچ وقت حاضر به ترکش نبودم
با لبخند عميقي چرخيدم اين زندگي من بود.
نکنه اتفاقي براشون افتاده باشه؟ قلبم اروم و قرار نداشت
بعد این همه سال اینجور یهویی نگرانشون شده بودم پس
حتما يه چيزي بود.. از شدت نگرانی و اضطراب شام هم نتونستم بخورم.
يه چيزي توي قلبم واقعا گواه خيلي بدي ميداد.. شستن ظرفها رو برعهده گرفتم و بقیه رفتن بخوابن. پشت میز نشستم و دست زیر چونه ام زدم و شیر آب رو
با ذهنم باز کردم و بعد ظرفها رو دونه دونه بلند کردم. با ذهنم کنترلشون میکردم و زیر شیر آب میگرفتم و تمیز میشدن و سرجاشون میذاشتمشون دستمو زیر چونه ام جا به جا کردم که یه دفعه
مامان باعث شد از جا بپرم تایکا..
صداي
سریع بلند شدم و هول نگاش کردم که کنترل ظرف روي هوا مونده رو از دست دادم که پرت شد تو ظرف شويي..
اخ..
تند نگاش کردم.
مامان ابرو بالا انداخت و گفت:همه چي مرتبه ؟ لبخند زدم و تند گفتم اره... اره.. ظرفا تموم شده..اين يکي
رو.. احتمالا بد گذاشته بودم افتاد.
و رفتم سر ظرفشویی و ارنیکه افتاد رو گذاشتم بالا.
چندتا ظرف نشسته مونده.
مامان جلو اومد.
تند ظرفا رو محو و نامرئی کردم.
ديد ظرفي نيست و گفت : مرسي عزيزم..برو بخواب..
چشم..شما برو..
سري تکون داد و رفت.
; بهترین دوستم جلوي در بود و با دیدنم لبخند زد و گفت: به به ببين کي اومده..
تند سرمو بردم داخل کلاس و از اینکه دیدم مربي رقصمون نبود انگار کل دنیا رو بهم دادن و با ذوق
گفتم نیومده؟
دست به کمر زد و گفت: نه خوش شانس جیغ شاد و ارومی کشیدم و با خنده دویدم داخل.
خندید و پشتم اومد
به بچه ها سلام کردم و تند رفتم تو رخت کن و شروع
کردم به عوض کردن لباس و بستن موهام.
نلي براي مدرسه نيويورك ثبت نام نميكني؟
نیویورک بزرگترین مدرسه باله رو داشت و به تازگی تصمیم
گرفته بود هنرجو بپذیره
هرکسي ارزوش بود اونجا باشه..اما...
به بند کفشام زل زدم و گفتم:نه.. متعجب گفت:تایکا..
نگاش کردم.
موهاي قهوه اي روشنش رو پشت سرش گوجه اي کرده بود و با چشمایی همرنگ موهاش توي اون لباس باله
بود و با چشمایی همرنگ موهاش توي اون لباس باله
یاسیش زل زده بود بهم.
نلي دوست نداري اونجا باشي؟
تند بندهاي کفشم رو بستم و گفتم دوست دارم ولي نمیتونم از خانواده ام دور شم..
مهربون نگام کرد.
صداي كف زدن مربیمون و بعد صداي نکره خودش میگفت
اومده.
سریع ساکم رو انداختم کنار و رفتیم داخل کلاس
رقصیدن از جمله آرامش بخش ترین کارهای زندگیم بود که هیچ وقت حاضر به ترکش نبودم
با لبخند عميقي چرخيدم اين زندگي من بود.
- ۶۹۷
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط