{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت آن مرد را شنیده ای که نزد طبیب رفت و از غم بزرگی ...

حکایت آن مرد را شنیده ای که نزد طبیب رفت و از غم بزرگی که در دل داشت گفت ؟ طبیب گفت : به میدان شهر برو ، آنجا دلقکی هست آن قدر می خنداندت تا غمت از یاد برود ، مرد لبخندی زد و گفت من همان دلقکم . . .!!
دیدگاه ها (۱۲)

تنهایی دیوانه است...

دختری بہ کوروش کبیرگفتمن عاشق شماهستمکوروش گفتلیاقت تورابراد...

دیدی وقتی دستتو با کاغذ میبری کلی میسوزه و طول میکشه تا خوب ...

پارت ۱۵اطراف کاکاشی تاریک بود، نمیدانست کجاست. شانه اش به شد...

دو پارتی دریکو مالفوی ~درخواستی~

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط