{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۱۵


اطراف کاکاشی تاریک بود، نمیدانست کجاست. شانه اش به شدت درد میکرد، نمیدانست چیکار کند.
"اهای، کسی صدامو میشنوه؟"
کاکاشی داد زد، بعد چراغی روشن شد. نور کور کننده ی چراغ باعث شد کاکاشی از روی اجبار چشم هایش را ببندد. وقتی که به نور عادت کرد، اطراف را نگاه کرد. یک ازمایشگاه بود، ولی همه چیز انقدر وحشتناک و عجیب بود که کاکاشی حالت تهوع گرفت.
جسد پشت پرده، استخوان هایی که توی شیشه های الکلی بودند، و چشم. همه ی این شیشه ها اطراف ازمایشگاه را پر کرده بود.
"اینجا دیگه کدوم گوریه؟"
کاکاشی پلک زد، بعد که کنارش را نگاه کرد، با تصویر جلوی رویش خشکش زد.
رین. روی یکی از صندلی های ازمایشگاه، کنارش بود. بیهوش بنظر میرسید و دست و پاهایش به صندلی فلزی بسته شده بودند. یک اره برقی بزرگ روبرویش قرار داشت، ولی کار نمیکرد. تایمری که روی اره برقی بود نشان میداد که همه چیز، فقط به زمان بستگی دارد. فقط کافی بود کمی دیر شود و رین...این چیزی نبود که کاکاشی تمایل داشته باشد بهش فکر کند.
کاکاشی سریع سعی کرد تکان بخورد و برود سمت رین و اره برقی، ولی دست هایش محکم با ان شاخه ها به یک صندلی بسته شده بود. فریادش توی ازمایشگاه پیچید.
"لعنتی، اینکارا زیر سر کیه!؟"
¿:"و چی میشه، اگه کار من باشه؟"
کاکاشی سریع سرش را چرخاند، چشم هایش توی چشم های مرد قد بلندی که گوشه ازمایشگاه ایستاده بود قفل شد. بلافاصله مرد را شناخت. او...رئیس قبیله ی اوچیها بود. و بدترین چیزی که کاکاشی نمیخواست باور کند، این بود که ماسک ان مرد نقابدار توی جنگل دقیقا توی دست های ان مرد بود.
"تو...تو همونی. چی تو سر مزخرفته؟"
کاکاشی نتوانست صدایش را بالا نبرد. مرد پوزخند زد، برق قرمز شارینگان او باعث شد دل کاکاشی بپیچد.
"چیزی که همه دنبالشن، قدرت. ولی من اونو به یه روش خاص بدست میارم. با ترکیب چاکرام با خون بچه ها، ماندگاری قدرتم رو بالا میبرم."
چشم های کاکاشی از وحشت و انزجار گشاد شدند.
"چندش میمون، پس تو..."
¿:"دقیقا، من دوتا دوست کوچولوتو برای همین میخوام. و خودتو."
کاکاشی به هیچی اهمیت نداد، به جز دو کلمه: دوتا دوست کوچولوت. حسابی اعصابش به هم ریخت، دندان هایش را فشار داد.
"دستت بهشون بخوره، خودم لهت میکنم."
مرد به سمت دستگاه اره برقی ای که جلوی رین بود رفت.
¿:"دیگه دیر شده هاتاکه، من به چیزی که میخوام میرسم."
و اره برقی را فعال کرد. با هر ثانیه، اره برقی دو میلیمتر به رین نزدیک تر میشد و شرایط اضطراری تر.
¿:"با مرگ دوستت خوشحال باش."
و به سمت در رفت تا برود بیرون سراغ اوبیتو. و تنها صدایی که برای اخرین بار شنیده شد، صدای اره برقی بود و جیغ کاکاشی:"نهههههه!"
دیدگاه ها (۱)

وای فای خونمون لج کرده امروز خیلی بی دلیل.

پارت ۱۶خون جلوی چشم های اوبیتو را گرفته بود، زاویه دیدش تغیی...

پارت ۱۴وحشت سرتاپای کاکاشی را گرفت، سریع شانه ی اوبیتو را گر...

پارت ۱۳بعد از چند لحظه گیج ماندن، صدای اوبیتو پیچید توی گوش ...

پارت ۱۷کاکاشی داشت تمام تلاشش را میکرد تا اره برقی ای را که ...

پارت ۱۸کاکاشی سریع سرش را بالا اورد تا نگاه کند، اوبیتو بود!...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط