مافیایه دلربا p16
سانجو ویو
رفتیم جلو در خونهی ما درو زدیم مامانم درو وا کرد
مامان سانجو رو با م. س. میگم
م. س:بفر مایین سانجو... ؟
ته:سلام خانم گو اومدم یه چیزی بهتون بگم
م. س:بفرمایین (تعجب)
ته:اومدم بگم دخترتون بارداره
م. س:چیییی ای دختره هرزه بگو چرا هرشب دیر میومدی خونه (میخواد دستشو بگیره که ته دست سانی رو تو دستش قفل میکنه)
ته:این طور نیست ایشون دلیل خودشونو دان منم دلیلشو میدونم پس نگران نباشی 2000000 وون میدم بادیگاردام براتون بیارن فعلا زندگی کنین سانجو تا به دنیا اومدن بچم پیشم میمونه ☺️
مامان درو رومون بست ته گفت پولو بدم خوب میشه راستش وقتی دستمو گرفت حس خجالت کشیدن داشتم ولی خب.....
رفتیم خونه گفت :
ته:لباس نداری نه بیا بریم...
دستمو گرفت برد نشوند یه تبلت داد دستم گفت...
ته:نگه کن ببین کدوم دوست داری اونو انتخاب کن بگم سفارش بدن ☺️
سانی:خیلی ممنون😳
وایی چه لباسایه قشنگی از اونایی که ادم پولدارا میپوشن 🥹😩
ادامه دارد....
رفتیم جلو در خونهی ما درو زدیم مامانم درو وا کرد
مامان سانجو رو با م. س. میگم
م. س:بفر مایین سانجو... ؟
ته:سلام خانم گو اومدم یه چیزی بهتون بگم
م. س:بفرمایین (تعجب)
ته:اومدم بگم دخترتون بارداره
م. س:چیییی ای دختره هرزه بگو چرا هرشب دیر میومدی خونه (میخواد دستشو بگیره که ته دست سانی رو تو دستش قفل میکنه)
ته:این طور نیست ایشون دلیل خودشونو دان منم دلیلشو میدونم پس نگران نباشی 2000000 وون میدم بادیگاردام براتون بیارن فعلا زندگی کنین سانجو تا به دنیا اومدن بچم پیشم میمونه ☺️
مامان درو رومون بست ته گفت پولو بدم خوب میشه راستش وقتی دستمو گرفت حس خجالت کشیدن داشتم ولی خب.....
رفتیم خونه گفت :
ته:لباس نداری نه بیا بریم...
دستمو گرفت برد نشوند یه تبلت داد دستم گفت...
ته:نگه کن ببین کدوم دوست داری اونو انتخاب کن بگم سفارش بدن ☺️
سانی:خیلی ممنون😳
وایی چه لباسایه قشنگی از اونایی که ادم پولدارا میپوشن 🥹😩
ادامه دارد....
۲.۴k
۲۲ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۵)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.