{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چرخید که یونگی که فقط شلوار پاش بود یک سانت بیشتر باهاش فاصله نداشت

ₘᵧ ₗᵢₜₜₗₑ ᵦₐₗₗₑᵣᵢₙₐ | ₚₐᵣₜ ₄
چرخید که یونگی که فقط شلوار پاش بود یک سانت بیشتر باهاش فاصله نداشت.
سرخ شد و عقب رفت.
-هی!!!!! عوضیییی!!
یونگی کمرشو گرفت و به خودش چسبوند.
-چرا از جفتت خجالت میکشی؟
-الان یادم اومد!! تو به من نگفتی که جفتمی!!! عوضی!!!
-الان دارم میگم
-نمیخوامممم قهرم...
-باوشه... منم برات یه جایزه داشتم ولی دیگه نمیگم
و سمت در راه افتاد ولی جیمین هم داشت دنبالش میرفت.
-چییی؟ بگووو
-خودت نخواستی
-نهه بگووو
ناگهان در اتاقی رو باز کرد و سالنی بزرگ و زیبا نمایان شد.
-این برای چیه؟
-میتونی اینجا برقصی...
با چشم های براق به یونگی نگاه کرد.
-یعنی برای تو مهم نیست؟؟
-نه...
...
ساعتی گذشت و جیمین هنوز داشت مثل الهه ای توی سالن باله میرقصید و یونگی هم بدون اینکه خسته بشه روی صندلی نشسته بود و در حالی که سیگار میکشید تماشاش میکرد.
-خسته نشدی؟ انقدر هم سیگار نکش!
-نه... وقتی انقدر زیبا میرقصی چرا خسته بشم؟
-جیمین چپ چپ بهش نگاه کرد.
-یه جای کارت میلنگه
یونگی شونه بالا انداخت و پکی به سیگارش زد.
-از کی میدونی جفتمی؟
-سال ها میگذره... وقتی مادرت هنوز زنده بود...
-چی؟... اما من تا حالا-
-اره تو منو ندیدی ولی من همیشه نگاهت میکردم... اونموقع من حتی خونه هم نداشتم ولی یه روز وقتی داشتم رد میشدم و دنبال تکه ای نون میگشتم صدای مادرت رو شنیدم که داشت میرقصید و تو هم سعی داشتی اداش رو در بیاری... خیلی کوچولو بودی... شاید چهار سالت بیشتر نبود. از دیوار اویزون شدم و داخل رو نگاه کردم و تو و مادرت رو دیدم و همون موقع بود که فهمیدم جفتمی. هر روز نگاهت میکردم ولی تو یکبار هم من رو ندیدی. کوچولو موچولو بودی و پولدار و من فقیر و بی خانمان و ۱۴ سال اختلاف سنی پس مطمعن بودم اگه به بابات بگم سر به تنم نمیزاره پس با خودم عهد بستم که کار کنم و پولدار بشم و بیام دنبالت
-ووای...
-و باید بگم اقای جوجه کوچولو هیچجوره قرار نیست بعد از این همه زحمت کشیدن بزارم بری...
جیمین دست هاش رو به کمرش زد.
-پس همه اینارو مدیون منی
یونگی پوزخند بلند و صدا داری زد.
-جوجه ی از خود راضی
~~~~~~~~~~~
تصمیم گرفتم به خاطر جایزه ۲۰۰ تایی شدنمون امشب اینو آپ کنم
دیدگاه ها (۳۷)

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ⁶-کوکی!! گرفتمش!! دستش پش...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ⁷مدام چیز های مقوی بخوردش...

200 تایی شدیممم😭خیلی خوشحالمممم💃💃اصن فک نمیکردم که اگه فیکم ...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ⁵داشت به تهیونگ اشپزی یاد...

ₘᵧ ₗᵢₜₜₗₑ ᵦₐₗₗₑᵣᵢₙₐ | ₚₐᵣₜ ₂دیگه این مشکل توعه اقای پارک...د...

ₘᵧ ₗᵢₜₜₗₑ ᵦₐₗₗₑᵣᵢₙₐ | ₚₐᵣₜ ₃پیاده شد و در رو برای جیمین باز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط