FATE
FATE
Part 16
جئون گفت:
بفرمایید بشینید تا ازتون پذیرایی بشه
همه رفتن نشستن
من کنار زن های مافیا ها نشستم و جئونم از روبهرو با خشم نگام میکرد
خب مگه چیکار کردم؟
هوففف بیخیالش
حواسم رو دادم به بقیه که حرف میزدن ولی بین نگاهای جئون متوجه یه نگاه خیره دیگه شدم!
بدنم یه لحظه لرزید و به اطراف نگاه کردم
یعنی که داره نگام میکنه؟؟؟
دوست دختر تهیونگ که توی این ۴ ماه باهاش آشنا شده بودم بهم یه گیلاس داد و پرش کرد
به جئون نگاه کردم
یعنی بخورمش؟
دو دل به گیلاس توی دستم نگاه میکردم که لارا (دوست دختر جیمین) گفت:
بیخیال دختر فقط بنوش و لذت ببر!
یه ذره از استرسم کم شد و خوردمش
اَههه این چقدر تلخه!!!
صورتم مچاله شد که دیانا (دوست دختر تهیونگ) بهم خندید و گفت:
نگاش کن چقدر بامزه شده!
لبخندی زدم ولی هنوز اون نگاه رو حس میکردم!
مهمونی ساعت ۱۲ تموم میشه تا اونموقع فقط باید نادیده اش بگیرم!
ساعت ۱۱ و نیم
خیلی با لارا و دیانا حرف زدم و خندیدیم
واقعا خیلی باحالن
ولی اون نگاه هنوز روی من بود و جئونم که معلوم نیس چه مرگشه!
بلند شدم و رفتم سمت دستشویی تا آرایشم رو تمدید کنم
وقتی رسیدم دستام رو شستم و شروع کردم به میکاپ کردن
بالاخره تموم شد! تا خواستم برم بیرون در باز شد و یکی از بادیگاردا اومد داخل:
تو.. تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟ اینجا برای زناس !
پوزخند کثیفی زد:
من اومدم اینجا تا تو رو مال خودم بکنم
یه لحظه از تعجب و استرس قلبم نزد حتی قدرت آنالیز کردن حرفاش رو هم نداشتم!
اومد نزدیکم و دستش رو گذاشت روی دهنم و سرش رو برد سمت گردنم و شروع کرد به مک زدن و گاز گرفتن
ادامه دارد...
Part 16
جئون گفت:
بفرمایید بشینید تا ازتون پذیرایی بشه
همه رفتن نشستن
من کنار زن های مافیا ها نشستم و جئونم از روبهرو با خشم نگام میکرد
خب مگه چیکار کردم؟
هوففف بیخیالش
حواسم رو دادم به بقیه که حرف میزدن ولی بین نگاهای جئون متوجه یه نگاه خیره دیگه شدم!
بدنم یه لحظه لرزید و به اطراف نگاه کردم
یعنی که داره نگام میکنه؟؟؟
دوست دختر تهیونگ که توی این ۴ ماه باهاش آشنا شده بودم بهم یه گیلاس داد و پرش کرد
به جئون نگاه کردم
یعنی بخورمش؟
دو دل به گیلاس توی دستم نگاه میکردم که لارا (دوست دختر جیمین) گفت:
بیخیال دختر فقط بنوش و لذت ببر!
یه ذره از استرسم کم شد و خوردمش
اَههه این چقدر تلخه!!!
صورتم مچاله شد که دیانا (دوست دختر تهیونگ) بهم خندید و گفت:
نگاش کن چقدر بامزه شده!
لبخندی زدم ولی هنوز اون نگاه رو حس میکردم!
مهمونی ساعت ۱۲ تموم میشه تا اونموقع فقط باید نادیده اش بگیرم!
ساعت ۱۱ و نیم
خیلی با لارا و دیانا حرف زدم و خندیدیم
واقعا خیلی باحالن
ولی اون نگاه هنوز روی من بود و جئونم که معلوم نیس چه مرگشه!
بلند شدم و رفتم سمت دستشویی تا آرایشم رو تمدید کنم
وقتی رسیدم دستام رو شستم و شروع کردم به میکاپ کردن
بالاخره تموم شد! تا خواستم برم بیرون در باز شد و یکی از بادیگاردا اومد داخل:
تو.. تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟ اینجا برای زناس !
پوزخند کثیفی زد:
من اومدم اینجا تا تو رو مال خودم بکنم
یه لحظه از تعجب و استرس قلبم نزد حتی قدرت آنالیز کردن حرفاش رو هم نداشتم!
اومد نزدیکم و دستش رو گذاشت روی دهنم و سرش رو برد سمت گردنم و شروع کرد به مک زدن و گاز گرفتن
ادامه دارد...
- ۳.۳k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط