FATE
FATE
Part 15
با جئون رفتیم طبقه پایین و غذا خوردیم
۴ ماه بعد
ویو کریستینا
۴ ماه از زمانی که اومدم اینجا میگذره...
خیلی زود گذشت...
هر روز تکراری بود اما شیرین!
با چند تا از خدمت کارا خیلی صمیمی شده بودم... واقعا خیلی مهربون بودن
و جئون...
هر شب یه چیزایی از بچگیم یادم میاد و حقیقت برام واضح تر میشه!
انگار قبلاً توی بچگیم بوده و نقش خیلی پر رنگی داشته
و کم کم دارم بهش یه حسایی پیدا میکنم...
نفرت؟ نه
هوس؟ نه
تنفر؟ نه
عشق؟ شاید... ولی امکان نداره! من نباید عاشقش بشم
اون منو فقط به چشم به برده میبینه نه به عنوان یه دختر یا جفت!
یعنی باید حسم رو بهش بگم؟
خداروشکر هنوز کاری باهام نکرده ولی واقعا خیلی منحرفه!
همینطور که جلوی آینه نشسته بودم و داشتم خودم رو میدیدم این فکرا رو کردم که با صدایی به خودم اومدم:
کریستینا... کریستینا.. کر شدی؟؟
سریع نگاهم رو از آینه گرفتم و به مرد تنومند و عضله ای مقابلم دادم:
ب..بله؟
پلکاش رو روی هم گذاشت و از کلافگی به هم فشار داد:
امشب ساعت ۹ یه مهمونیه که مافیا های قدرتمند و بزرگ جهان میان اینجا
ازت میخوام که نقش دوست دخترم رو بازی کنی ولی...
از جلو چشمام تکون نمیخوری
با کسی حرف نمیزنی
به همه محترمانه سلام میکنی و رفتارهای عجیب غریب انجام نمیدی فهمیدی ؟
پس امشب مهمونیه!
خوبه چون واقعا حوصلم سر رفته بود
با اشتیاق جواب دادم:
بله فهمیدم ولی لباس...
همونطور که داشت از اتاق میرفت بیرون جواب داد:
مگه برات لباس نخریده بودم؟ یکی از همونا رو بپوش
و بعد رفت!
خب مگه همه اون لباسا باز نیست؟
اشکالی نداره احتمالا مشکلی باهاش نداره
به ساعت نگاه کردم
واییی ساعت ۷ و نیمه!
زمان برای آماده شدنم کمه پس رفتم حموم و یه دوش ۳۰ مینی گرفتم که سرحال بشم و بعد از اینکه لباس زیرام رو پوشیدم رفتم سمت کمد و بازش کردم
اینو بپوشم یا این...؟
یا اون یکی؟
باز بپوشم یا نه؟
کاش حداقل یه ذره اطلاعات درباره لباس میداد
بیخیال شدم و همینطور یه لباس انتخاب کردم که بهم میاد
اونو پوشیدم و رفتم سمت میز آرایش یه آرایش غلیظ ولی قشنگ کردم:
دختر فوق العاده شدی!
لبخندی زدم و به ساعت نگاه کردم
یه ربع دیگه مهمونی شروع میشه
نمیدونم موهام همینطوری ساده باشه یا نه
رفتم اتو مو رو برداشتم و موهام رو حالت دادم و رفتم پایین
همه آماده شده بودن و عمارت رو تزیین کرده بودن
چه شبی بشه امشب!
رفتم سمت پنجره هایی که سمت در عمارت بود و حیاط رو نگاه کردم...
کمی دقت کردم که دیدم بیرون عمارت چند ماشین اومدن و وایستادن
احتمالا همون مافیا هایی هستن که جئون میگفت
رفتم توی آشپزخونه چون از اونجا دید بهتری به حیاط دارم
جئون رو دیدم که از حیاط داره به سمت در ورودی میره تا به مهمونا خوش آمد بگه
جئون و مهمونا بالاخره بعد خوش و بشی با هم داشتم اومدن داخل پس منم از آشپزخونه اومدم بیرون و رفتم سمت جئون
تا چشمش به من افتاد اخمی کرد و رگای گردنش زد بیرون که این نشانه ی عصبی شدنش هس
یعنی لباسه خیلی زیاد بازه یا مشکل از آرایشمه؟
به هر حال رفتم کنارش وایستادم و به مهمونا خوش آمدی گفتم که یه خانم که میخورد همسر یکی از این مافیا ها باشه گفت:
ببخشید ولی شما کی هستید؟ تا به حال ندیدم تون
خواستم چیزی بگم که جئون دستش رو برد سمت کمرم و جوری که اونا متوجه نشن فشارش داد و گفت:
این دوست دختر من کریستینا هس
آییی خیلی درد داره ولی از نگاهی که بهم کرد بهم فهموند که نباید درد رو توی چهرم نشون بدم پس الکی لبخند زدم که جئون گفت:
بفرمایید بشینید تا ازتون پذیرایی بشه
ادامه دارد...
Part 15
با جئون رفتیم طبقه پایین و غذا خوردیم
۴ ماه بعد
ویو کریستینا
۴ ماه از زمانی که اومدم اینجا میگذره...
خیلی زود گذشت...
هر روز تکراری بود اما شیرین!
با چند تا از خدمت کارا خیلی صمیمی شده بودم... واقعا خیلی مهربون بودن
و جئون...
هر شب یه چیزایی از بچگیم یادم میاد و حقیقت برام واضح تر میشه!
انگار قبلاً توی بچگیم بوده و نقش خیلی پر رنگی داشته
و کم کم دارم بهش یه حسایی پیدا میکنم...
نفرت؟ نه
هوس؟ نه
تنفر؟ نه
عشق؟ شاید... ولی امکان نداره! من نباید عاشقش بشم
اون منو فقط به چشم به برده میبینه نه به عنوان یه دختر یا جفت!
یعنی باید حسم رو بهش بگم؟
خداروشکر هنوز کاری باهام نکرده ولی واقعا خیلی منحرفه!
همینطور که جلوی آینه نشسته بودم و داشتم خودم رو میدیدم این فکرا رو کردم که با صدایی به خودم اومدم:
کریستینا... کریستینا.. کر شدی؟؟
سریع نگاهم رو از آینه گرفتم و به مرد تنومند و عضله ای مقابلم دادم:
ب..بله؟
پلکاش رو روی هم گذاشت و از کلافگی به هم فشار داد:
امشب ساعت ۹ یه مهمونیه که مافیا های قدرتمند و بزرگ جهان میان اینجا
ازت میخوام که نقش دوست دخترم رو بازی کنی ولی...
از جلو چشمام تکون نمیخوری
با کسی حرف نمیزنی
به همه محترمانه سلام میکنی و رفتارهای عجیب غریب انجام نمیدی فهمیدی ؟
پس امشب مهمونیه!
خوبه چون واقعا حوصلم سر رفته بود
با اشتیاق جواب دادم:
بله فهمیدم ولی لباس...
همونطور که داشت از اتاق میرفت بیرون جواب داد:
مگه برات لباس نخریده بودم؟ یکی از همونا رو بپوش
و بعد رفت!
خب مگه همه اون لباسا باز نیست؟
اشکالی نداره احتمالا مشکلی باهاش نداره
به ساعت نگاه کردم
واییی ساعت ۷ و نیمه!
زمان برای آماده شدنم کمه پس رفتم حموم و یه دوش ۳۰ مینی گرفتم که سرحال بشم و بعد از اینکه لباس زیرام رو پوشیدم رفتم سمت کمد و بازش کردم
اینو بپوشم یا این...؟
یا اون یکی؟
باز بپوشم یا نه؟
کاش حداقل یه ذره اطلاعات درباره لباس میداد
بیخیال شدم و همینطور یه لباس انتخاب کردم که بهم میاد
اونو پوشیدم و رفتم سمت میز آرایش یه آرایش غلیظ ولی قشنگ کردم:
دختر فوق العاده شدی!
لبخندی زدم و به ساعت نگاه کردم
یه ربع دیگه مهمونی شروع میشه
نمیدونم موهام همینطوری ساده باشه یا نه
رفتم اتو مو رو برداشتم و موهام رو حالت دادم و رفتم پایین
همه آماده شده بودن و عمارت رو تزیین کرده بودن
چه شبی بشه امشب!
رفتم سمت پنجره هایی که سمت در عمارت بود و حیاط رو نگاه کردم...
کمی دقت کردم که دیدم بیرون عمارت چند ماشین اومدن و وایستادن
احتمالا همون مافیا هایی هستن که جئون میگفت
رفتم توی آشپزخونه چون از اونجا دید بهتری به حیاط دارم
جئون رو دیدم که از حیاط داره به سمت در ورودی میره تا به مهمونا خوش آمد بگه
جئون و مهمونا بالاخره بعد خوش و بشی با هم داشتم اومدن داخل پس منم از آشپزخونه اومدم بیرون و رفتم سمت جئون
تا چشمش به من افتاد اخمی کرد و رگای گردنش زد بیرون که این نشانه ی عصبی شدنش هس
یعنی لباسه خیلی زیاد بازه یا مشکل از آرایشمه؟
به هر حال رفتم کنارش وایستادم و به مهمونا خوش آمدی گفتم که یه خانم که میخورد همسر یکی از این مافیا ها باشه گفت:
ببخشید ولی شما کی هستید؟ تا به حال ندیدم تون
خواستم چیزی بگم که جئون دستش رو برد سمت کمرم و جوری که اونا متوجه نشن فشارش داد و گفت:
این دوست دختر من کریستینا هس
آییی خیلی درد داره ولی از نگاهی که بهم کرد بهم فهموند که نباید درد رو توی چهرم نشون بدم پس الکی لبخند زدم که جئون گفت:
بفرمایید بشینید تا ازتون پذیرایی بشه
ادامه دارد...
- ۲.۸k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط