مثل یک مخروبه از آمالهای براوردهنشده چنان خون

- مثلِ یک مخروبه از آمال‌هایِ براورده‌نشده، . . چنان خونِ خشکیده رویِ لباس‌هایِ چروکیده از کشتنِ درد . .
دیگر بی‌رمق، دیگر ناتوان از شرحِ زخم‌هایش ،
در نداریِ اشک،
یک گوشه تکیه زده بود،
دست از تلاش برداشته، به انتظار اینکه اوضاع به‌خودی‌خود تغییر کند،
و یا بی‌حس شود، که نفهمد چ‌مدت است باتلاق زندگی او را در خود فروبرده .
-𝓠𝓾𝓮𝓻𝓮𝓷𝓬𝓲𝓪"
دیدگاه ها (۰)

- یک چایِ گَس، نامه‌هایی که هیزم آتشِ شومینه می‌شد، خاطراتی ...

- چمن‌هایِ بلند، دست نخورده و سبز،..بویِ تازگی، بویِ شبنم،رو...

- همیشه همان کتابخانه، کوچک . . نمور و خلوت، انتهایِ همان کو...

- انبوهِ حرف‌هایش را بلعید . .و افکارش را به نهالِ غم طناب‌پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط