انبوه حرفهایش را بلعید

- انبوهِ حرف‌هایش را بلعید . .
و افکارش را به نهالِ غم طناب‌پیچ کرد.
نگاهی تلخ به انسان‌هایِ زندگیش انداخت؛
لبخندِ رویِ لبانش خیلی وقت بود خشکیده بود . .
مثلِ اشک‌هایش، مثلِ ریشه‌یِ اعتمادش.

-𝓠𝓾𝓮𝓻𝓮𝓷𝓬𝓲𝓪"
دیدگاه ها (۰)

- همیشه همان کتابخانه، کوچک . . نمور و خلوت، انتهایِ همان کو...

- مثلِ یک مخروبه از آمال‌هایِ براورده‌نشده، . . چنان خونِ خش...

یک بغل زخم، یک جفت چشمِ خواب‌آلوده.خاطراتی گَس، و زبانی برای...

دستی رویِ جلدِ چرمی و کهنه‌یِ دفترچه‌اش کشید.صفحه‌‌ای از کاغ...

عشق اغیشته به خون )پارت ۲۰۴نفس هایش هر دقیقه به شمار میافتاد...

black flower(p,328)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط