{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیدم بعضی ها خیلی میخوان ادامه رو بدونن چی میشه گفتم امشب

دیدم بعضی ها خیلی میخوان ادامه رو بدونن چی میشه گفتم امشب یه پارت دیگه هم بدم

پارت ۹ زندگی جهنمی
---

چند روز بعد – داخل سالن بونتن

یومیکو دوباره اومده بود.
این بار با یه لباس کوتاه‌تر از همیشه، نشسته بود روی کاناپه وسط سالن، پاهاش رو دراز کرده بود روی میز (همون میزی که ران پاهاش رو می‌ذاشت، ولی هیچکس جرأت نمی‌کرد بهش چیزی بگه).

ران از اونور راهرو داشت می‌اومد، با یه قهوه تو دستش. به محض دیدن یومیکو، ایستاد. برگشت. داشت می‌رفت برمی‌گشت.

یومیکو (با صدای زیر و بلندش): «راننننن! کجا می‌ری؟ بیا کنارم بنشین! این چند روز خبری ازت نبود!»

ران بدون برگشتن، داد زد: «پاهام خواب رفته بود رفتم دکتر!» و ناپدید شد.

یومیکو (غیرتی چشماش رو تو حدقه میچرخونه ): «عجب.....» (😒دختره که که فحش اصفهانیه)

نیم ساعت بعد، ریندو وارد شد. موهای بنفشش پشت گوشش بود، داشت با کسی تلفنی حرف می‌زد. یومیکو مثل فنر از جاش بلند شد.

یومیکو (چسبید بهش، دستش رو گذاشت روی بازوی ریندو): «ریندو-کون! بالاخره! دلم برات تنگ شده بود!»

ریندو بدون اینکه حتی بهش نگاه کنه، گوشی رو گرفت وسط:

ریندو (توی گوشی): «ببخشید یه لحظه...»

بعد به یومیکو نگاه کرد. دو ثانیه. فقط دو ثانیه.

ریندو (با صدای سرد همیشگی): «دستت رو بردار از بازوی من. وگرنه خودم برات می‌ندازمش پایین.»

یومیکو دستش رو کشید عقب. خندید. اون خنده‌ی ساختگی‌ش.

یومیکو: «خوب خوب... چقدر جدی...»

ریندو بدون یه کلمه دیگه رفت.

ظهر شد. سانزو اومد تو سالن تا غذا سفارش بده. تازه رسیده بود که یومیکو پرید وسط راهش.

یومیکو: «سانزووو! وای این موهات چقدر قشنگ شده! رنگی زدی؟»

سانزو نفس عمیقی کشید. اون نفسی که یعنی «دارم کنترل خودم رو حفظ می‌کنم».

سانزو (با صدای بم و سریع): رد شو لطفاً.»

یومیکو (عقب نکشید): «چرا اینقدر خشکی؟ یه قهوه باهات میام بیرون؟»

سانزو نگاهش کرد. صورتش هیچ احساسی نداشت، ولی چشماش می‌گفتن «من سه نفر رو دیروز با دست خفه کردم، تو نمی‌خوای چهارمی باشی».

سانزو: «یومیکو... راستش من… آدم‌ها رو دوست ندارم. (گوه میخوره پس ا.ت حیوانه؟ ) خصوصاً اونایی که بهم می‌چسبن.»

و رفت.

یومیکو موند و اخم کرد. بعد به کاکوچو رسید که داشت از آشپزخانه می‌اومد با یه قهوه

یومیکو (با ناامیدی توی صداش): «کاکوچو-سان... تو حداقل باهات میشه حرف زد؟»

کاکوچو ایستاد. بهش نگاه کرد. اون نگاه سنگین، مثل وقتی که داری به یه مورچه نگاه می‌کنی.

کاکوچو (صداش آروم، ولی تهش یه چیزی شبیه خستگی بود): «من وظیفه دارم از مایکی محافظت کنم. نه حوصله‌ی حرف زدن دارم، نه وقت. ببخشید.»

و رد شد.

یومیکو ایستاد وسط سالن، تنها. داشت به این فکر می‌کرد که چرا هیچکدوم از این پسرا با اون حرف نمی‌زنن.

تا اینکه ا.ت از پله‌ها پایین اومد.

هودی مشکی، چشمای سبز نیمه‌بسته، کونای تو جیب هودی.

یومیکو یه لحظه به خودش اومد. رفت سمتش.

یومیکو: «ا.ت جان! تو که دختری، بذار یه کم باهات حرف بزنم... این پسرا چرا اینقدر…»

ا.ت (قطعش کرد، بدون اینکه حتی نگاهش کنه): «می‌دونی چرا هیچکی باهات حرف نمی‌زنه؟»

یومیکو: «...چرا؟»

ا.ت ایستاد. برگشت. چشمهاش رو دوخت توی چشمای یومیکو.

ا.ت (با آرامش سرد همیشگی): «چون تو بونتن جای کساییه که یا می‌کشن، یا می‌میرن. تو نه از اولی هستی، نه از دومی. تو فقط... مزاحمی.»

یومیکو (صورتش پرید): «م...من مزاحم؟!»

ا.ت (در حالی که داشت می‌رفت سمت آشپزخانه): «آره. حالا یا عوض بشی، یا از اینجا بری. راستی... اون تاپ سفیدت رو دوست دارم. فقط زیادی شسته شد. کوتاه شده.»

و رفت.

یومیکو موند و یه فنجان قهوه که ا.ت جا گذاشته بود.

همون شب، یومیکو مقر رو ترک کرد و سه روز بعد کسی دیگه ندیدش برگرده.

ران (به ریندو، با خوشحالی بچگانه): «ما دوتا شکنجه کردیم، سانزو تهدید کرد، کاکوچو نادیده گرفت... ولی این دختره با دو تا جمله درست‌ش کرد.»

ریندو (با اون نگاه خمارش): «ا.ت کار خودش رو بلده.»

سانزو (با صدایی که سعی می‌کرد بی‌تفاوت باشه): «...همون اول گفتم عجیبه.»

البته این آرامش قبل از طوفانه
---
دیدگاه ها (۰)

زندگی جهنمی پارت ۸ ---بعد از مأموریت –مأموریت تموم شده بود.ه...

ازدواج تحمیلی پارت ۲۱پام خیلی درد میکرد.نه یه درد معمولی. یه...

P6عروس فراری همون موقع ریندو میاد ریندو : نندازش گردن من ا/ت...

P8ا/ت از اتاق ریندو میره پیش سانزو و با سانزو میره اتاق ران ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط