ازدواج تحمیلی پارت ۲۱
ازدواج تحمیلی پارت ۲۱
پام خیلی درد میکرد.
نه یه درد معمولی. یه جور دردی بود که نمیذاشت به چیز دیگهای فکر کنی. هر بار قلبم میکوبید، خون میرفت پایین، و دوباره آتیش میگرفت از مچ پا تا زانو. انگار یه چیزی توی استخونم بود که میخواست پاره کنه(منظورش پوست پاش بود به چیزای بد فکر نکن🙂↕️🙂↔️ )و در بیاد بیرون.
سعی کردم آروم باشم.
سرم رو بلند کردم و به سقف نگاه کردم.
اون سقف نمناک قدیمی، با ترکهاش که نور زرد لامپ روشون میلرزید. یه لکه بزرگ آبگرفتگی گوشه سمت راست بود. شبیه ابر بود. شبیه یه صورت. شبیه هیچی.
فکرم رو کردم سمت اون لکه.
چند تا رگه داشت. سه تا. شاید چهارتا. یکی کوتاه بود، یکی بلند.
دستم رو مشت کردم. ناخنهام رفت توی کف دستم.
پام هنوز درد میکرد.
نگاه کردن به سقف کمک نمیکرد. شمردن رگهها کمک نمیکرد. فکر کردن به بچهها هم کمک نمیکرد، چون اون موقع دلم میگرفت برای یه چیز دیگه. (اخی دلت برای شوهرات تنگ شده؟ )
یه نفس عمیق کشیدم. دندونام رو فشردم.
اونقدر فشردم که فکم صدا داد.
---
سیگما داشت نگاهم میکرد. میدونستم بدون اینکه ببینمش. اون سکوت سردش همیشه توی اتاق بود، مثل یه جسم سوم.
نیکولای گوشه اتاق وول میخورد. یه تیکه طناب پیدا کرده بود و با انگشتاش گره میزد و باز میکرد. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
فئودور هنوز کنار پنجره بود. نمیخواستم نگاهش کنم.
پام رو تکون دادم. فقط یه میلیمتر. خواستم ببینم هنوز حسش هست یا نه.
بود.
اه.
دستکم بیحس نشده بود. این خوب بود. یا بد بود. نمیدونستم.
سرم رو تکیه دادم به پشتی صندلی. چوب سرد بود. گردنم درد گرفت. کتفام درد گرفت. همه چی درد گرفته بود، ولی پام یه چیز دیگه بود. پام یه موجود جدا بود که توی آتیش خوابیده بود.
آروم گفتم، فقط برای خودم: «سقف...»
سیگما گفت: «چی؟»
صداش بلند نبود. تهش یه کم کنجکاوی بود. شاید تعجب کرده بود که دارم با سقف حرف میزنم.
گفتم: «هیچی. فقط دارم نگاه میکنم.»
سیگما دیگه چیزی نگفت.
---
چند دقیقه گذشت. یا شاید یک ساعت. نمیدونم.
پام دیگه توی یه درد مبهم فرو رفته بود. اوجش رفته بود، ولی تهش مونده بود. مثل موسیقی که تموم بشه ولی وزوزش توی گوشت بمونه.
چشمام رو بستم.
همین که چشمام رو بستم، پام بدتر شد. انگار مغزم میگفت «هی، من اینجام، فراموشم نکن».
دوباره باز کردم.
باز به سقف.
لکه آبگرفتگی هنوز اون بود. رگههاش هنوز سه تا بودن. شاید چهارتا.
نیکولای ناگهان خندید. یه خندهٔ کوتاه، خشک.
«سقف که قشنگ نیس ها.»
جوابش ندادم.
فئودور از پنجره برگشت. به نیکولای نگاه کرد. بعد به من.
«آب بیارم؟»
چشمام رو از سقف برداشتم پایین. نگاهش کردم. صورتش صاف بود. نه نگران، نه بدجنس. فقط پرسیده بود.
گفتم: «نه.»
دروغ گفتم. تشنه بودم. خیلی هم تشنه. ولی نمیخواستم از دستش آب بخورم. ( وای خیلی... اه)
فئودور شانه بالا انداخت. برگشت به پنجره.
سیگما بلند شد. رفت گوشه اتاق. یه بطری آب برداشت. آمد جلوی من. گذاشت روی صندلی کنار دستم. بدون یه کلمه. برگشت نشست.
نگاه کردم به بطری. درش بسته بود. برچسبش کنده شده بود. یه کم آب توش بود.
نزدیک بود دستم رو دراز کنم.
نزدیک.
ولی نشد.
---
باز سرم رو بلند کردم. به سقف.
لکهٔ آبگرفتگی این دفعه شبیه یه آدم بود. یه آدم که به من نگاه میکرد. شبیه خودم؟ نمیدونم.
پام یادم انداخت که هنوز اینجام.
رو صندلی. با یه پای شکسته. توی یه اتاق نمناک. بدون بچهها.
خوبیش این بود که بچهها امن بودن.
درد بیشتر شد پس تصمیم گرفتم لجبازی رو بذارم کنار از سیگما یه پارچه خواستم بهم داد دستم رو باز کرد منم پام رو محکم با پارچه بستم تا دردش کم بشه
پام خیلی درد میکرد.
نه یه درد معمولی. یه جور دردی بود که نمیذاشت به چیز دیگهای فکر کنی. هر بار قلبم میکوبید، خون میرفت پایین، و دوباره آتیش میگرفت از مچ پا تا زانو. انگار یه چیزی توی استخونم بود که میخواست پاره کنه(منظورش پوست پاش بود به چیزای بد فکر نکن🙂↕️🙂↔️ )و در بیاد بیرون.
سعی کردم آروم باشم.
سرم رو بلند کردم و به سقف نگاه کردم.
اون سقف نمناک قدیمی، با ترکهاش که نور زرد لامپ روشون میلرزید. یه لکه بزرگ آبگرفتگی گوشه سمت راست بود. شبیه ابر بود. شبیه یه صورت. شبیه هیچی.
فکرم رو کردم سمت اون لکه.
چند تا رگه داشت. سه تا. شاید چهارتا. یکی کوتاه بود، یکی بلند.
دستم رو مشت کردم. ناخنهام رفت توی کف دستم.
پام هنوز درد میکرد.
نگاه کردن به سقف کمک نمیکرد. شمردن رگهها کمک نمیکرد. فکر کردن به بچهها هم کمک نمیکرد، چون اون موقع دلم میگرفت برای یه چیز دیگه. (اخی دلت برای شوهرات تنگ شده؟ )
یه نفس عمیق کشیدم. دندونام رو فشردم.
اونقدر فشردم که فکم صدا داد.
---
سیگما داشت نگاهم میکرد. میدونستم بدون اینکه ببینمش. اون سکوت سردش همیشه توی اتاق بود، مثل یه جسم سوم.
نیکولای گوشه اتاق وول میخورد. یه تیکه طناب پیدا کرده بود و با انگشتاش گره میزد و باز میکرد. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
فئودور هنوز کنار پنجره بود. نمیخواستم نگاهش کنم.
پام رو تکون دادم. فقط یه میلیمتر. خواستم ببینم هنوز حسش هست یا نه.
بود.
اه.
دستکم بیحس نشده بود. این خوب بود. یا بد بود. نمیدونستم.
سرم رو تکیه دادم به پشتی صندلی. چوب سرد بود. گردنم درد گرفت. کتفام درد گرفت. همه چی درد گرفته بود، ولی پام یه چیز دیگه بود. پام یه موجود جدا بود که توی آتیش خوابیده بود.
آروم گفتم، فقط برای خودم: «سقف...»
سیگما گفت: «چی؟»
صداش بلند نبود. تهش یه کم کنجکاوی بود. شاید تعجب کرده بود که دارم با سقف حرف میزنم.
گفتم: «هیچی. فقط دارم نگاه میکنم.»
سیگما دیگه چیزی نگفت.
---
چند دقیقه گذشت. یا شاید یک ساعت. نمیدونم.
پام دیگه توی یه درد مبهم فرو رفته بود. اوجش رفته بود، ولی تهش مونده بود. مثل موسیقی که تموم بشه ولی وزوزش توی گوشت بمونه.
چشمام رو بستم.
همین که چشمام رو بستم، پام بدتر شد. انگار مغزم میگفت «هی، من اینجام، فراموشم نکن».
دوباره باز کردم.
باز به سقف.
لکه آبگرفتگی هنوز اون بود. رگههاش هنوز سه تا بودن. شاید چهارتا.
نیکولای ناگهان خندید. یه خندهٔ کوتاه، خشک.
«سقف که قشنگ نیس ها.»
جوابش ندادم.
فئودور از پنجره برگشت. به نیکولای نگاه کرد. بعد به من.
«آب بیارم؟»
چشمام رو از سقف برداشتم پایین. نگاهش کردم. صورتش صاف بود. نه نگران، نه بدجنس. فقط پرسیده بود.
گفتم: «نه.»
دروغ گفتم. تشنه بودم. خیلی هم تشنه. ولی نمیخواستم از دستش آب بخورم. ( وای خیلی... اه)
فئودور شانه بالا انداخت. برگشت به پنجره.
سیگما بلند شد. رفت گوشه اتاق. یه بطری آب برداشت. آمد جلوی من. گذاشت روی صندلی کنار دستم. بدون یه کلمه. برگشت نشست.
نگاه کردم به بطری. درش بسته بود. برچسبش کنده شده بود. یه کم آب توش بود.
نزدیک بود دستم رو دراز کنم.
نزدیک.
ولی نشد.
---
باز سرم رو بلند کردم. به سقف.
لکهٔ آبگرفتگی این دفعه شبیه یه آدم بود. یه آدم که به من نگاه میکرد. شبیه خودم؟ نمیدونم.
پام یادم انداخت که هنوز اینجام.
رو صندلی. با یه پای شکسته. توی یه اتاق نمناک. بدون بچهها.
خوبیش این بود که بچهها امن بودن.
درد بیشتر شد پس تصمیم گرفتم لجبازی رو بذارم کنار از سیگما یه پارچه خواستم بهم داد دستم رو باز کرد منم پام رو محکم با پارچه بستم تا دردش کم بشه
- ۵۰۸
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط