{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زندگی جهنمی پارت ۸

زندگی جهنمی پارت ۸
---

بعد از مأموریت –

مأموریت تموم شده بود.
هدف توی کلوپ شبانه‌اش، توی همون اتاق خصوصی، با یه استیک نیمه‌خورده و یه لیوان وی#سک.ی.
ا.ت هیچ صدایی نذاشت. نه محافظا فهمیدن، نه حتی موسیقی مزخرف کلوپ قطع شد.

حالا داشت برمی‌گشت.
هودی مشکی همیشگی تنش، چشم‌های سبز نیمه‌بسته از بی‌خوابی.

ران جلوتر بود . ریندو کنارش، ساکت. سانزو هم عقب‌تر، با اون اخم همیشگی.

یه دختر از توی پیاده‌رو برگشت. شاید ۱۷-۱۸ ساله. لباس تنگ، آرایش غلیظ، گوشی توی دستش. نگاهش به ا.ت افتاد.

دختر (با صدای بلند و اون لحن فضاییش): «وای دختره رو نگاه کن! حتماً خیلی چاقه که هودی می‌پوشه تو این گرما!»

ران یه لحظه ایستاد. می‌خواست برگردد بگوید ، اما…

ا.ت بدون اینکه حتی نگاهش کند، یهو هودی رو بالا داد.

فقط برای دو ثانیه.

دو ثانیه کافی بود برای اینکه:

· بدن ا.ت دیده بشه: لاغر، اما خوش فرم شکم صاف، کمر باریک، خط روی شکم از تمرین‌های کاراته، جای زخم کهنه روی دنده‌ها. و یکم خیلی کم از سینه هاش ( نکته خیلی بزرگه خیلی )

ران (خون از دماغش چکید. واقعاً چکید): «...چی شد؟ هوا گرم بود؟ نه؟»

ریندو (سرش رو سریع برگردوند یه طرف، داشت به یه درخت خالی نگاه می‌کرد): «...ما داریم میریم.»

سانزو (صورتش قرمز شد. نه صورتی ملایم، قرمزِ گوجه‌ای.): «هودی رو بیار پایین... لطفاً... الآن...»

ا.ت هودی رو پایین کشید. به دختر نگاه کرد.

دختر (دهن باز، قرمز، تلوتلو می‌خورد): «ا... من...»

ا.ت (با آرامش سرد همیشگی): «زود قضاوت نکن هرگز .»

دختر دوید.

ران (صداش گرفته بود، داشت با دستمال خون دماغش رو می‌گرفت): «ا.ت... دفعه بعد خبر کن... حداقل من دور بشم...»

ا.ت: «خب نگاه نمیکردی .»

ران دیگه چیزی نگفت. فقط با دستمال روی دماغش رفت جلو.

---

رسیدند به عمارت . در ورودی بزرگ.

هنوز وارد راهرو نشده بودن که صدای خنده اومد.
نه خنده کوکو نه شخص دیگه — یه خنده زیر و بلندِ دخترونه.

دختری وسط سالن بود.

موهای بلند بلوند، شلوارک تنگ، تاپ سفید کوتاه*
به ران تکیه داده بود، دستش روی شونه‌اش.
و ریندو همون نزدیک وایساده بود، اون بی‌احساس همیشگی، ولی دختر داشت بهش چیزی می‌گفت و می‌خندید.

همون پیکمی عن (حق با توئه 😂)

دختر (با دیدن ا.ت، اون لحن قشنگش رو ول کرد): «آها! شما همون نینجای جدیدین؟ خوش اومدی... من یومیکو هستم. مسئول رابط‌ها... و خیلی چیزای دیگه😉» (گوه میخوره هیچ عنی نیست😂😂)


ا.ت نگاهش کرد. هیچی نگفت.

یومیکو (به سانزو): «وای سانزو-کون، چرا انقدر قرمزی؟ این خانوم چیکارت کرده؟»

سانزو (هنوز صورتی بود): «...هیچی.خفه شو.»

یومیکو (برگشت به ا.ت): «تو که خیلی خفنی حتماً... میخوای بعداً بریم بیرون یه نوشیدنی؟ من راه‌های زیادی برای پیدا کردن پسر مناسب دارم ...»

ا.ت بهش نگاه کرد. دو ثانیه. بعد:

ا.ت: «نوشیدنی دوست ندارم.»

یومیکو: «نوشیدنی منظورم نبود😏»

ا.ت (با اون آرامش مرگبارش): «آهان. پس گفتی راه‌های پیدا کردن پسر. من نیاز به این چیزا ندارم .»

سکوت.

یومیکو خنده‌اش پرید.

ران (با دستمال روی دماغش، زیر لب): «گفتم بهت...»

یومیکو (به ران پوزخند زد، ولی دیگه به ا.ت نزدیک نشد): «بعداً می‌بینمت عزیزم... مراقب خودت باش.»

رفت کنار ریندو. ریندو انگار اصلاً نشنید.

ا.ت (در حالی که می‌رفت سمت آشپزخانه قهوه بریزه خیلی آروم گفت ): «دختره عن »

یومیکو موند با یه فنجان قهوه که ا.ت بدون معطلی برداشت و رفت.

سانزو (به ران، با صورتی که دیگه داشت به رنگ عادی برمی‌گشت): «اون دختره هیچی نیست جز دردسر...» ( یومیکو رو میگه)

ران: «دقیقاً.»

---
دیدگاه ها (۱۷)

دیدم بعضی ها خیلی میخوان ادامه رو بدونن چی میشه گفتم امشب یه...

ازدواج تحمیلی پارت ۲۱پام خیلی درد میکرد.نه یه درد معمولی. یه...

قلب های شکسته ۴لبخند زد. همان لبخند درخشان. اما این بار یک ا...

P8ا/ت از اتاق ریندو میره پیش سانزو و با سانزو میره اتاق ران ...

P 21خب عزیزانم امروز روز شانستون بود ۳ تا پارت دادمممممم به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط