{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زمستان تمام شده و بهار آمده بود؛ تکه یخ کنار سنگ بزرگ جای

زمستان تمام شده و بهار آمده بود؛ تکه یخ کنار سنگ بزرگ جای خوبی برای خواب داشت؛ از میان شاخه های درخت نوری را دید؛ با خوشحالی به خورشید نگاه کرد و با صدای بلند گفت: سلام خورشید..‏. من تا الأن دوستی نداشته ام با من دوست می شوی‏؟
خورشید گفت:‏ سلام‏، اما...‏
یخ با نگرانی گفت:‏ اما چی‏؟
خورشید گفت: تو نباید به من نگاه کنی‏‏‏؛ باور کن من دوست خوبی برای تو نیستم
اگر من باشم، تو نیستی‏!‏ می میری، می فهمی‏‏؟
یخ گفت: چه فایده که زندگی کنی و کسی را دوست نداشته باشی‏!‏ چه فایده که کسی را دوست داشته باشی ولی نگاهش نکنی‏!‏‏!‏‏!‏‏
روزها یخ به آفتاب نگاه کرد و کوچک و کوچک تر شد؛ یک روز خورشید بیدار شد و تکه یخ را ندید؛ از جای یخ جوی کوچکی جاری شده بود و چند روز بعد از همان جا گلی زیبا به شکل خورشید رویید، هر جا که می رفت گل هم با او می چرخید و به او نگاه می کرد.
گل آفتابگردان هنوز عاشق خورشید است.
دیدگاه ها (۹)

☜تخم مرغ ..!یک رنگ است ..!اما ..!وقتی شکستیش ..!دو رنگ می شو...

بعضی وقتهاکسی در زندگیت هستکه اصلا لازم نیست تو را در آغوش ب...

سلام صبحتون بخیرروزتون شاد

باکسی نباش که!!!!!! از بی کسی می خواهد باتو باشد....... باک...

پسرکی جلوی خانمی را میگیرد و با التماس میگوید :خانم، تو رو خ...

یک بابونهٔ کوچک،با پرهای سفید و قلب زرد،روی مچ تو نشسته.نه ف...

‌روزمره گی های من 🤣😅🤦🏻‍♀️‌نگاهت طلوعی است بدون نیاز به خورشی...

گاهی باید یاد بگیری خودت را، حتی بدون تأیید دیگران، دوست داش...

نامه ای برای اونیکه دوستش دارم🌸🫂🧿🌐تو را دوست دارم‌بیش تر از ...

دردسر های بچه داری پارت ۱

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️اِلین نگاهش را به او دوخت.«اینکه چه کسی در...

📖 آکادمی آستریاپارت اول | «دختری از آب و یخ»هیچ‌کس نمی‌دانست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط