{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ات: خب امروز یونگی کمپانیه و منم شیطنتم گل کرده خرابکاری

ات: خب امروز یونگی کمپانیه و منم شیطنتم گل کرده خرابکاری کنم... (لبخند شیطانی)

ات وسط هال ایستاده بود و به خانه نگاه می‌کرد.

ات: هوم... از کجا شروع کنم؟

چند دقیقه بعد...

روی میز پذیرایی پر از کاغذهای رنگی شده بود. کوسن‌ها وسط زمین پخش بودند و حتی روی یخچال هم برچسب‌های خنده‌دار چسبانده شده بود.

ات: وای خیلی باحاله!

اما هنوز سیر نشده بود.

ات به اتاق کار یونگی رفت.

ات: فقط یه کوچولو شیطنت...

او چند تا از پوشه‌های روی میز را جابه‌جا کرد و روی یکی از دفترهای یونگی یک صورتک خندان کشید.

ات: یونگی وقتی ببینه سکته می‌کنه!

چند ساعت بعد صدای باز شدن در آمد.

ات: اوه اوه... رسید.

یونگی وارد خانه شد و در همان لحظه متوقف شد.

یونگی: ...

ات: سلام؟

یونگی: چرا خونه شبیه مهدکودک شده؟

ات خنده‌اش گرفت.

ات: قشنگ شده نه؟

یونگی نگاهی به اطراف انداخت.

یونگی: ات...

ات: بله؟

یونگی: لطفاً بگو به اتاق کارم نرفتی.

ات سوت زد و به سقف نگاه کرد.

یونگی: ات...

ات: شاید یکم؟

یونگی سریع به اتاق کار رفت.

چند ثانیه بعد...

یونگی: ات!

ات: اوه نه...

یونگی با چهره‌ای عصبانی برگشت.

یونگی: چرا به وسایلم دست زدی؟

ات: شوخی بود!

یونگی: اینا وسایل کارمن!

ات: خب دوباره مرتبشون می‌کنیم.

یونگی: همه چیز شوخی نیست!

صدای یونگی بلندتر از همیشه شده بود.

ات که انتظار این واکنش را نداشت، ساکت شد.

ات: لازم نبود سرم داد بزنی.

یونگی: لازم نبود به وسایلم دست بزنی.

چند لحظه سکوت شد.

ات ناراحت به اتاقش رفت و در را بست.

روز اول قهر...

صبحانه را در سکوت خوردند.

ات: ...

یونگی: ...

هیچ‌کدام حرفی نزدند.

روز دوم قهر...

ات روی مبل نشسته بود و گوشی‌اش را نگاه می‌کرد.

یونگی چند بار خواست چیزی بگوید اما منصرف شد.

یونگی: ...

ات: ...

خانه از همیشه ساکت‌تر شده بود.

شب، یونگی روی تختش دراز کشیده بود.

یونگی: اینجوری نمیشه.

صبح روز سوم...

ات در آشپزخانه مشغول درست کردن چای بود که صدای قدم‌های یونگی را شنید.

اما اهمیتی نداد.

ات: ...

یونگی: هنوز ناراحتی؟

ات: نمی‌دونم.

یونگی: حق داری.

ات نگاهش نکرد.

یونگی روی صندلی نشست.

یونگی: ببین... من نباید سرت داد می‌زدم.

ات آرام گفت:

ات: ولی زدی.

یونگی: می‌دونم.

ات: خیلی ناراحت شدم.

یونگی: می‌دونم.

چند ثانیه سکوت شد.

یونگی: از همون روز دارم بهش فکر می‌کنم.

ات هنوز اخم کرده بود.

یونگی: می‌خوای بدونی چند بار اومدم در اتاقت که آشتی کنیم؟

ات: نمی‌خوام بدونم.

یونگی: هفت بار.

ات با وجود ناراحتیش خنده‌اش گرفت.

ات: هفت بار؟

یونگی: آره.

ات: خجالت نکشیدی؟

یونگی: خیلی.

ات بالاخره به او نگاه کرد.

یونگی: ببین... هنوزم فکر می‌کنم کارت اشتباه بود.

ات: می‌دونم.

یونگی: ولی داد زدنم اشتباه‌تر بود.

ات سکوت کرد.

یونگی آهی کشید.

یونگی: دلم برای حرف زدنت تنگ شده.

ات لبخند کوچکی زد.

ات: فقط حرف زدنم؟

یونگی: نه.

ات: پس چی؟

یونگی: برای خودت.

ات سعی کرد نخندد.

ات: خیلی دیر اومدی منت‌کشی.

یونگی: قبول دارم.

ات: باید بیشتر تلاش کنی.

یونگی: هر کاری بگی.

ات: بستنی.

یونگی: باشه.

ات: پیتزا.

یونگی: باشه.

ات: سه روز ظرف شستن.

یونگی: صبر کن...

ات خندید.

یونگی هم خندید و بالاخره بعد از دو روز سکوت، حال و هوای خانه دوباره عادی شد.

یونگی: آشتی؟

ات: آشتی.

و این بار هر دو تصمیم گرفتند قبل از قهر کردن، بیشتر با هم حرف بزنند. 🩷✨
دیدگاه ها (۲)

یونگی لایوهههه😭🐱 : امروز جیمین می‌خواد موهاشو بالا ببنده🐥: ه...

تهیونگ هم تو لایوش بوده پیشی سرما خورده بود😭‌ ‌

دردو بلات بخوره تو سر هیترا(چقدر جذاب تر تر شدههههه) 🤧😭

زیبایی کاترین تموم نشدنیه...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁹ ات : از اون تعریف ن...

چند دقیقه گذشت و جیمین هنوز پشت در نشسته بود...جیمین: ات...ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط