Part
╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮
┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃ ✦ Part 29 ✦ ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯
⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡
یهو صدای موسیقی قطع شد و در با یه نیروی عجیب باز شد و ما ثورا را دیدیم که با خشم نگاهمون میکرد بعد از چند ثانیه سه قدم به جلو اومد و با یه لحن حرصی گفت:
_ چتونه؟؟؟
به آلمایت قسم همه گریدن و به اطراف پراکنده شدن ه جز من شتو پسر احمق دکو و جیرو انگار ما شخصیتهای اصلی این بازی نحسیم
ثورا: شما چرا گم نمیشید برید ها؟
دکو با تته پته گفت: خ_ خ_ خ...خب...ت_تو...
کلافه شدم و گفتم:
_ تو خفه،بلدم نیست حرف بزنه
باکوگو:نورا...
این حرفو با داد گفتم چهره ام مصممتر از دفعه قبل بود...ادامه دادم:
_اگه اونجایی، اگه صدامو میشنوی،.... یه نشونه بده
اینبار لحنم کمی نرم تر شد و با التماسی که توی چشمام موج میزد گفتم:
_خواهش میکنم...
همه چیز ساکت شد میشد صدای حرکت خون توی رگها رو شنید خوابگاه یه خوف بدی گرفته بود که... وای ،این چیه من دارم میبینم؟
رعد و برق اطراف ثورا پخش شده و ثورا در حال تلوتلولو خوردن سرشو گرفته...
یعنی این نشونه نورا بود؟؟لبخند روی لبم نشست و به ثورا زل زدم که
ثورا:میکشمت عوضی!!
اون رعد و برقها از بین رفت ولی موهای سورا خاکستری شده بود این نشونه خیلی خوبیه. ولی الان ثورا داره میاد سمتم...
با هر قدم اون،من یه قدم میرفتم عقب...عقب،عقب عقب...
هی وایسا....چرا من همش فرار میکنم؟مگه قرار نبود نورا رو از دست این شیاد نجات بدم!؟؟؟؟
این بار قوی تر از گذشته به ثورا نگاه کردم...دستامو توهم گره کردم و قدرتمو فعال کردم...
جرقههای آتش دور مشتم پیچید و من آماده حمله شدم که یهو ثورا بعد از نگاه کردن بهم با خشم...با یه بشکن تلپورت کرد و رفت
تو اتاقش که حالا درش بازه نبود...ولی رفت به جایی که من نمیدونستم کجا...
ثورا:
لعنتی لعنتی لعنتی لعنتییییییی
نقشه داره بد پیش میره...این کنترل لعنتی اومده روی ۱۰ درصد و اگه ببازم...نمیتونم انتقام بگیرم...ارباب منو میکشه،وایی لعنت بهت باکوگو لعنت بهت...این روووومخههههه
عین دیوونه ها داد میزدم و به دیوار مشت میزدم...اره من دیوونه ام...اره هستم وگرنه خانوادمو سلاخی نمیکردم...وایسا...من خانوادمو کشتم...پس انتقام از کی؟؟؟اره اره...انتقام از جهان... جهانی که باهام بد تا کرد...
گاهی اوقات فراموشی میگیرم...یه حس پوچی عجیبی بهم متصله...نمیتونم از خودم جداش کنم...
ولی...درهرصورت...من نمیبازم...نه،هرگز!...
┃ ✍︎ Written by zahra┃
https://wisgoon.com/melika.omega
┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃ ✦ Part 29 ✦ ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯
⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡
یهو صدای موسیقی قطع شد و در با یه نیروی عجیب باز شد و ما ثورا را دیدیم که با خشم نگاهمون میکرد بعد از چند ثانیه سه قدم به جلو اومد و با یه لحن حرصی گفت:
_ چتونه؟؟؟
به آلمایت قسم همه گریدن و به اطراف پراکنده شدن ه جز من شتو پسر احمق دکو و جیرو انگار ما شخصیتهای اصلی این بازی نحسیم
ثورا: شما چرا گم نمیشید برید ها؟
دکو با تته پته گفت: خ_ خ_ خ...خب...ت_تو...
کلافه شدم و گفتم:
_ تو خفه،بلدم نیست حرف بزنه
باکوگو:نورا...
این حرفو با داد گفتم چهره ام مصممتر از دفعه قبل بود...ادامه دادم:
_اگه اونجایی، اگه صدامو میشنوی،.... یه نشونه بده
اینبار لحنم کمی نرم تر شد و با التماسی که توی چشمام موج میزد گفتم:
_خواهش میکنم...
همه چیز ساکت شد میشد صدای حرکت خون توی رگها رو شنید خوابگاه یه خوف بدی گرفته بود که... وای ،این چیه من دارم میبینم؟
رعد و برق اطراف ثورا پخش شده و ثورا در حال تلوتلولو خوردن سرشو گرفته...
یعنی این نشونه نورا بود؟؟لبخند روی لبم نشست و به ثورا زل زدم که
ثورا:میکشمت عوضی!!
اون رعد و برقها از بین رفت ولی موهای سورا خاکستری شده بود این نشونه خیلی خوبیه. ولی الان ثورا داره میاد سمتم...
با هر قدم اون،من یه قدم میرفتم عقب...عقب،عقب عقب...
هی وایسا....چرا من همش فرار میکنم؟مگه قرار نبود نورا رو از دست این شیاد نجات بدم!؟؟؟؟
این بار قوی تر از گذشته به ثورا نگاه کردم...دستامو توهم گره کردم و قدرتمو فعال کردم...
جرقههای آتش دور مشتم پیچید و من آماده حمله شدم که یهو ثورا بعد از نگاه کردن بهم با خشم...با یه بشکن تلپورت کرد و رفت
تو اتاقش که حالا درش بازه نبود...ولی رفت به جایی که من نمیدونستم کجا...
ثورا:
لعنتی لعنتی لعنتی لعنتییییییی
نقشه داره بد پیش میره...این کنترل لعنتی اومده روی ۱۰ درصد و اگه ببازم...نمیتونم انتقام بگیرم...ارباب منو میکشه،وایی لعنت بهت باکوگو لعنت بهت...این روووومخههههه
عین دیوونه ها داد میزدم و به دیوار مشت میزدم...اره من دیوونه ام...اره هستم وگرنه خانوادمو سلاخی نمیکردم...وایسا...من خانوادمو کشتم...پس انتقام از کی؟؟؟اره اره...انتقام از جهان... جهانی که باهام بد تا کرد...
گاهی اوقات فراموشی میگیرم...یه حس پوچی عجیبی بهم متصله...نمیتونم از خودم جداش کنم...
ولی...درهرصورت...من نمیبازم...نه،هرگز!...
┃ ✍︎ Written by zahra┃
https://wisgoon.com/melika.omega
- ۳.۰k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط