{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. 
پارت ۸۰ | «یک روز معمولی... یک حس متفاوت»

صبح روز بعد...

شرکت مثل همیشه شلوغ بود.

صدای رفت‌وآمد اعضا، صدای تمرین از سالن و حرف‌های کارکنان در راهروها همه‌جا پیچیده بود.

مانلی پشت میز طراحی نشسته بود و روی چند طرح جدید کار می‌کرد.

اما برخلاف همیشه...

چند بار بی‌اختیار لبخند زد.

خودش هم نمی‌دانست چرا.

شاید هنوز یادش بود که دیروز تهیونگ چطور کمکش کرده بود.

---

همان موقع...

در اتاق تمرین...

تهیونگ بین استراحت‌های کوتاه، چند لحظه به گوشی‌اش نگاه کرد.

یک پیام از طرف تیم لباس‌ها آمده بود.

اسم مانلی را که دید...

ناخودآگاه لبخند کوچکی زد.

بعد سریع گوشی را کنار گذاشت.

جیمین که کنارش نشسته بود، متوجه شد.

با شیطنت گفت:

«چرا هر وقت اسم مانلی میاد لبخند می‌زنی؟»

تهیونگ کمی جا خورد.

صورتش تعجبی و جدی شد.

«من؟ نه... فقط پیام کاری بود.»

جیمین خندید.

«آره... پیام کاری که باعث شد پنج دقیقه به صفحه گوشی نگاه کنی.»

تهیونگ چیزی نگفت.

فقط سرش را تکان داد و لبخندش را پنهان کرد.

---

ظهر...

مانلی چند لباس جدید را برای بررسی به سالن تمرین برد.

اعضا مشغول استراحت بودند.

وقتی تهیونگ او را دید، آرام بلند شد.

«این‌ها طرح‌های جدیدن؟»

مانلی لبخند زد.

«آره، می‌خواستم نظر شماها رو بدونم.»

تهیونگ یکی از طرح‌ها را نگاه کرد.

چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

«مثل همیشه خاصه.»

مانلی کمی خندید.

«تو همیشه همینو می‌گی.»

تهیونگ با آرامش جواب داد:

«چون همیشه واقعیه.»

مانلی برای لحظه‌ای چیزی نگفت.

فقط لبخند کوچکی زد و نگاهش را به طرح‌ها برگرداند.

---

چند دقیقه بعد...

اعضا یکی‌یکی نظرشان را گفتند.

اما تهیونگ هنوز به جزئیات لباس‌ها نگاه می‌کرد.

نه فقط به خاطر طراحی...

بلکه چون می‌دانست مانلی برای هر کدام از این طرح‌ها چقدر وقت گذاشته.

---

عصر...

وقتی مانلی می‌خواست اتاق را ترک کند، چند برگه از دستش افتاد.

قبل از اینکه خم شود...

تهیونگ یکی از آن‌ها را برداشت.

«این رو جا گذاشتی.»

مانلی برگه را گرفت.

«ممنون.»

چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.

بعد هر دو هم‌زمان گفتند:

«خسته نباشی.»

هر دو خندیدند.

---

مانلی از اتاق بیرون رفت.

تهیونگ چند لحظه به در نگاه کرد.

نمی‌دانست این حس دقیقاً چیست...

اما می‌دانست حضور مانلی، روزهای شلوغش را کمی آرام‌تر می‌کند.

---

پایان پارت ۸۰... 🤍🌸
دیدگاه ها (۲)

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

پارت ۷۹ | «باز هم گیر کرد!»صبح روز بعد...شرکت از همیشه شلوغ‌...

پارت ۷۸ |«خوابی پنهان خسته نباشی؟...»آن روز...از صبح، شرکت غ...

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط